تبلیغات
از اینجا ... از آنجا - مطالب ابر کوالالامپور

از اینجا ... از آنجا

قصه های ساده زندگی - اگر ما را گم کردید فقط کافی است « از اینجا از آنجا» را در گوگل جستجو کنید!

جمعه 24 تیر 1390

سفرنامه مالزی (13)

نویسنده: ابراهیم   طبقه بندی: سفرنامه مالزی، خاطرات، 


در این قسمت از سفرنامه مالزی، می خواهم در مورد خاطرات اولین بار که امتحان IELTS دادم بنویسم. این تجربه ها شاید برای دوستانی که قصد دارند روزی در امتحان IELTS شرکت کنند مفید باشد.

برای خوندن اون روی لینک ادامه مطلب کلیک کنید.

ادامه مطلب را اینجا بخوانید...

ارسال به ارسال به 100 درجه کلوب دات کام

یکشنبه 14 آذر 1389

سفرنامه مالزی (10)

نویسنده: ابراهیم   طبقه بندی: سفرنامه مالزی، خاطرات، 



از آخرین سفرنامه مالزی که اینجا نوشتم خیلی وقت است که می گذرد. در سفرنامه شماره ی 9 (اینجا) حکایت جالب مربوط به شبی که به همراه س و دوستانش به جالان آلور ( Jalan Alor ) و بوکیت بینتنگ رفته بودیم و ماجرای آشنا شدن با A  و R را شرح داده بودم که البته پست مذکور رمز دار بود و تنها عده ی معدودی از دوستان می توانستند آنرا ببینند!

شرمنده هستم لطفاً اصرار نکنید.


و حالا ادامه ماجرا....


* لازم به یادآوری نیست که اکثر اسامی اینجا بصورت اختصار ذکر می شوند.


ادامه مطلب را اینجا بخوانید...

ارسال به ارسال به 100 درجه کلوب دات کام

جمعه 27 آذر 1388

سفرنامه مالزی (7)

نویسنده: ابراهیم   طبقه بندی: سفرنامه مالزی، خاطرات، 

اطراف کوالالامپور پر از تپه های سرسبز و زیباست
اولین هفته اقامت من در کوالالامپور ( KL ) در منزل ح گذشت. حالا که فکرش را می کنم می بینم این حالت بهترین اتفاق برای من بود. بعدها خیلی از بچه های ایرانی را دیدم که در هفته های اول اقامتشان ، چه از نظر مالی و چه از نظر روحی و روانی، هزینه های سنگینی را پرداخته بودند تا بتوانند با شرایط وفق پیدا کنند و راه را از چاه بشناسند و حتی چه بسا بخاطر اینکه خشت اول را کج نهاده بودند و با افراد ناباب دم خور شده بودند تا پایان دوره اقامتشان در مالزی با مشکلات فراوانی روبرو می شدند. 
ح عزیز از تو و خانواده ات تا همیشه بخاطر لطفی که در حق من داشتید، بی نهایت ممنون و سپاسگزارم.
و اکنون زمان خداحافظی بود ...

ادامه مطلب را اینجا بخوانید

ارسال به ارسال به 100 درجه کلوب دات کام

پنجشنبه 21 آبان 1388

سفرنامه مالزی (6)

نویسنده: ابراهیم   طبقه بندی: خاطرات، سفرنامه مالزی، 

هفته اول اقامت من در مالزی داشت به پایان می رسید. خوشبختانه اکثر کارهایی که مد نظرم بود را انجام داده بودم؛ یعنی توی بریتیش کانسیل ( British Council ) امتحان تعیین سطح زبان داده بودم و منتظر تاریخ شروع کلاس ها بودم، برای امتحان IELTS (آیلتس) ثبت نام کرده بودم و ارزیابی و شناخت مناسبی هم از اوضاع و احوال و نحوه زندگی کردن در کوالالامپور بدست آورده بودم. حالا با اطمینان خاطر می توانستم گلیم خودم را از آب بکشم. اما ماجراهای جالب و با مزه  دیگری در انتظار بود....



ادامه مطلب را اینجا بخوانید

ارسال به ارسال به 100 درجه کلوب دات کام

سه شنبه 21 مهر 1388

سفرنامه مالزی (5)

نویسنده: ابراهیم   طبقه بندی: خاطرات، سفرنامه مالزی، 

مدت اقامت من پیش ح در کوالالامپور چیزی کمتر از یک هفته بود. در طی این مدت علاوه بر اتفاقاتی که تا الان برایتان تعریف کرده ام، دو ماجرای جالب و قابل توجه دیگر هم برایم اتفاق افتاد که امروز یکی یکی برایتان خواهم گفت؛

پوتراجایا  ( Putrajaya ) شهری برای آینده



قبلاً هم گفتم که ح یک ماشین پروتون دسته دوم برای خودش خریده بود. یکی از دلایل عمده او برای ماشین خریدن هم سهولت رفت و آمد به دانشگاهش بود چون محل دانشگاه  او ( دانشگاه  MMU ) که در محلی به نام پوتراجایا واقع بود، تا شهر فاصله نسبتاً زیادی داشت. البته یکی - دو نفر دانشجوی ایرانی که در همان نزدیکی آپارتمانی اجاره کرده بودند و با ح  هم دانشگاهی بودند، همراه او می رفتند.


 یک روز بعد از ظهر  که ح برای رفتن به دانشگاه آماده می شد از من پرسید آیا دوست دارم  همراه او بروم و دانشگاهشان را ببینم؟ من هم از خدا خواسته (!) قبول کردم چون اصلاً برای همین منظور به مالزی آمده بودم.

ساعت چهار بعد از ظهر بود و هوا طبق معمول ابری!  دو نفر از دوستان ح هم آمدند و سوار ماشین شدیم. توی مسیر ابتدا بنزین زدیم و بعد وارد اتوبانی که به سمت پوتراجایا می رفت شدیم. همین موقع باران شروع به باریدن کرد و باعث شد یک تصادف هم ببینیم!
بعد از حدود سی دقیقه رانندگی لذت بخش ( چون منظره اطراف اتوبان بسیار چشم نواز و زیبا بود بعلاوه بارش باران هم که مدام قطع و وصل می شد و باعث می شد چند دقیقه هوا دوباره آفتابی شود، جذابیت آن را دو چندان می کرد)  بالاخره رسیدیم به پوتراجایا – در قسمت پاورقی اطلاعات مفیدی را برایتان در مورد این منطقه خواهم گذاشت که امیدوارم مورد استفاده تان قرار بگیرد.

منطقه ی بسیار زیبا و جالبی بود. مدتی بعد وارد خیابان های فرعی شدیم و از جلوی پست نگهبانی هم گذشتیم تا وارد محوطه دانشگاه شویم. بارش باران تقریباً کاملا متوقف شده بود. از ماشین پیاده شدیم و وارد ساختمان اصلی دانشگاه  - جایی که کلاس ها واقع بود شدیم.



گردش در دانشکده !
وارد ساختمان شدیم. ساختمان چند طبقه ای بود که در هر طبقه راهروهای طولانی داشت و دو طرف هر راهرو کلی کلاس درس وجود داشت. قبل از اینکه بچه ها سر کلاس بروند ح جای کتابخانه دانشکده را نشانم داد و قرار گذاشتیم ساعت هفت و نیم که کلاس اولشان تمام شد، جلوی کتابخانه همدیگر را ببینیم. محض احتیاط کارت دانشجویی خودش را هم به من داد تا مشکلی برایم پیش نیاید.

 گشتی توی کتابخانه زدم و از امکانات علمی و آموزشی که برای دانشجویان خودشان تدارک دیده بودند لذت بردم بعد ساعتی را روی میز و نیمکت های جلوی کتابخانه سپری کردم و ضمن استراحت کردن دانشجویان مختلف را که از کشورهای گوناگون بودند و در دسته های دو یا چند نفری با هم بودند را تماشا کردم. خسته که شدم از جایم بلند شدم و در محوطه دانشکده دوری زدم و سپس وارد ساختمان اصلی شدم. توی راهروها و از جلوی کلاسها دوری زدم. همینطور که از جلوی کلاسها رد می شدم نگاهی گذرا به داخل کلاسها می انداختم. برخی کلاسها شلوغ و کلاس درس با حضور استاد دایر بود، برخی هم خالی خالی بودند و گاهی چند نفر دانشجو را می دیدم که توی یک کلاس خالی دور هم نشسته اند و داشتند راجع به موضوعی بحث می کردند. همینطور که توی راهروها قدم می زدم یک کلاس خالی دیدم. یواشکی وارد کلاس شدم و روی یکی از صندلی ها نشستم.

راستش را بخواهید دیدن آن جو و فضا به شدت مرا تحت تأثیر قرار داد و حسابی دلتنگ دوران دانشجویی خودم شدم. عهد کردم باید حتماً دوباره برگردم به آن فضا و موقعیت! خدایا تو خودت کمک کن چنین شود.


دیدن تابلوها و بردهای اعلاناتی که روی دیوارها  نصب شده بودند هم برایم جالب بود.برای اینکه از اخبار و اوضاع آنجا بیشتر شناخت پیدا کنم  اطلاعیه ها و پوسترهای  آنها را هم می خواندم. بین آنها اطلاعیه جالبی توجهم را جلب کرد؛ دفتر صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران در مالزی از دانشجویان و جوانان علاقمند دعوت به همکاری کرده بود تا سوژه و یا ایده های مربوط به کار و زندگی در مالزی را برای تهیه گزارش به آنها معرفی کنند. پس بی راه نیست که هر از گاهی گزارش های جالب و دیدنی از مالزی در اخبار تلویزیون ما پخش می شود. دست بچه های صدا و سیمای مرکز کوالالامپور درد نکند، برخلاف بقیه همکارانشان مثل دفاتر صدا و سیما در نیویورک و کشورهای اروپایی که یا هیچ فعالیتی ندارند و یا همیشه گزارش های منفی و ضد آن کشورها تهیه می کنند! هر از گاهی مردم ما را با آداب و رسوم و جذابیت های فرهنگی  مالزی آشنا می کنند.


همینطور که داشتم توی راهرو قدم می زدم، از آخر راهرو که دستشویی ها و سرویس بهداشتی قرار داشت صدای عجیبی به گوشم خورد. انگار کسی حالش بد شده بود و داشت آه و ناله می کرد. وارد دستشویی شدم و دیدم یک جوان سیه چرده و مو بلند دارد ( گلاب به رویتان! ) استفراغ می کند.
با انگلیسی پرسیدم: " Are You Ok " یعنی حالت خوب است؟ با خودم فکر کرده بودم شاید نیاز به کمک داشته باشد. ( حس پزشکی و انسان دوستی من را که دارید؟!)

طرف که انگار از دیدن من تعجب کرده باشد، مکثی کرد و جواب داد؛ حالم خوب است و تشکر کرد. بنابراین از آنجا بیرون آمدم و به راه خودم ادامه دادم. هنوز چند قدمی از سرویس بهداشتی دور نشده بودم که صدای همان جوانک را از پشت سرم شنیدم. در میانه در دستشویی ایستاده بود. سئوالش را مجدداً پرسید : " آیا سر و صدای من مزاحم شما بود"؟!
-  : " اوه، نه! به هیچ وجه. فقط فکر کردم شاید به کمک احتیاج داشته باشی"!
با شنیدن این حرف لبخندی زد خداحافظی کرد و برگشت سر کار خودش!!! ( چه می دانم، احتمالاً مشروبی چیزی خورده بود و .... خدا بهتر می داند).

دوباره برگشتم توی محوطه ی دانشکده. حالا هوا تاریک شده بود، باران نم نم می بارید و ساعت نزدیک هفت و نیم بود. کم کم دیگر باید سر و کله ح پیدا می شد. بالاخره کلاس اول آنها تمام شد و آمد سر قرارمان جلوی کتابخانه. وقتی مرا دید پرسید در این یکی دو ساعت چه کار کرده ام؟ آیا از دیدن قسمت های مختلف دانشکده شان لذت برده ام یا نه؟


عکس تزیینی است

استراحت بین دو نیمه!
در فرصت استراحت بین دو کلاس دانشجوها به کافه تریا دانشکده می رفتند و سهم پذیرایی مختصری می گرفتند. من هم به پیشنهاد ح همراه او و دوستانش به آنجا رفتم. تعداد زیادی دانشجو آنجا بود. ملت – دختر و پسر – توی صف بودند. پذیرایی هم یک لیوان شیرکاکائو و کیک بود. وقتی سهم خود را گرفتیم رفتیم و دور یک میز نشستیم و همزمان با خوردن مشغول گفتگو شدیم.
یکی از دوستان ح که فکر می کرد من از دیدن آن همه دانشجو ( بخصوص خانم های ایرانی که تعدادشان در آرایش و فرم های غیرمعمول! کم نبود) دچار حیرت و شگفتی شده ام، گفت دکتر جان از اینجور چیزهای باحال اینجا زیاد می بینی!  دوست دیگری هم که احتمالاً مربوط به گروه و جریان فکری خاصی بود، با حالتی عقل کل مانند، سری از روی تأثر تکان داد و نکاتی در زمینه ابراز تأسف از وضع دانشجویان ایرانی در مالزی بیان فرمود. اما برخلاف نظر و گمان این عزیزان، تمام توجه من به طعم شیرکاکائو و کیکی بود که مفتی مفتی داشتم می خوردم!!! ... راستی چرا در دوران دانشجویی از این چیزها به ما نمی دادند؟!

 بعد از پذیرایی بچه ها باید دوباره به سر کلاس می رفتند و در نتیجه تا ساعت حدود 10 شب، باز من تنها می شدم. این دفعه ح آدرس خوابگاهی که نزدیک محوطه دانشکده بود را به من داد و بعد از اینکه با یکی از دوستانش در خوابگاه تماس تلفنی گرفت و مطمئن شد که او آنجا هست، پیشنهاد داد این یکی دو ساعت بعدی را من پیش آن دوستش – یعنی توی خوابگاه - بروم. از شما چه پنهان من خودم هم بدم نمی آمد که وضع خوابگاههای دانشجویی در مالزی را از نزدیک ببینم. بنابراین قبول کردم.


زندگی در یک خوابگاه دانشجویی!

برای رسیدن به ساختمان خوابگاهها باید از محوطه ورزش می گذشتید. چند زمین بسکتبال، والیبال و راگبی، نشان می داد که امکانات تفریحی و ورزشی نسبتاً مناسبی برای آنها تدارک دیده شده است.
اتاق دوست ح در بالاترین طبقه یکی از بلوک های خوابگاه بود. بالاخره اتاق را پیدا کردم و بندگان خدا که از قبل منتظر من بودند به استقبال من آمدند. ( البته می دانید که در زندگی حقیرانه دانشجویی، استقبال کردن فقط در حد یک لبخند و سلام و علیک کردن ساده است!)
آنجا هر اتاق برای دو نفر دانشجو در نظر گرفته شده بود. دانشجویان خارجی مبلغ اندکی هم بعنوان کرایه باید به دانشگاه پرداخت کنند. اگرچه امکانات رفاهی ویژه ای به چشم نمی خورد اما روی هم رفته برای یک زندگی دانشجویی مناسب بود.

هردو نفر دانشجویی که آنجا بودند ایرانی بودند ( و البته هر دو نفر هم مذکر بودند! – می بینید تو را به خدا؟ آدم مجبور است همه جزئیات را برای جلوگیری از هرگونه سوء تفاهم احتمالی بنویسد!!!). یکی از آن دو که جوانتر و کم سن وسال تر به نظر می رسید، آدم جالبی بود. تجربیات جالبی داشت و حرفهای قشنگی می زد. وضعیت دانشگاههای مالزی، مشکلات و مسایل دانشجویان ایرانی، فرصت ها و تهدید ها و .... آنچنان سرگرم بحث شده بودیم و از اطلاعات او داشتم استفاده می کردم که اصلاً متوجه گذر زمان نشدم. تا اینکه کلاس دوم بچه ها هم تمام شد و  آماده برگشتن به خانه شدیم.

سوار ماشین که بودیم و توی مسیر برگشت در حین حرف زدن با بچه ها در فرصتی که همه ساکت بودند، لحظه ای به فکر فرو رفتم. سعی کردم به افکارم و اتفاقات آن روز نظمی بدهم اما... اصلاً نتوانستم. آنقدر چیزهای عجیب و مختلف توی سرم می چرخید که بی خیال شدم و ترجیح دادم آرام و ساکت از پنجره خیس و باران خورده ماشین ذل بزنم به منظره های دور دست در دل سیاه یک شب بارانی!


ادامه دارد ...


پاورقی



پوتراجایا  ( Putrajaya ) شهری برای آینده

ایده ایجاد شهری مجهز و برنامه ریزی شده که نماد قدرت و پیشرفت مالزی باشد، در سالهای دهه 1980 میلادی به ذهن ماهاتیر محمد ( چهارمین نخست وزیر مالزی و در واقع پدر تغییر و تحول و رشد این کشور ) رسید. شاید یکی از علل این فکر بدلیل ازدیاد تراکم و رشد جمعیت در پایتخت - کوالالامپور - بود. انتقال ادارات دولتی و برخی از جمعیت از کوالالامپور به این شهر جدید می توانست راه حل خوبی باشد.

»» می گویند شخص ماهاتیر محمد و کارشناسان او از بسیاری کشورهای دنیا و شهرهای مختلف و معروف بازدید می کند. از جمله تهران، اصفهان و ... در ایران. در نهایت ایده های مختلف را با الهام از طرح های فرهنگی، اسلامی و علم و دانش مدرن روز ترکیب می کنند.
داستان جالبی از همان سالها نقل می کنند که در بازدیدی که ماهاتیر محمد و همراهانش از تهران داشته اند، در طول مسیر با اتومبیل از بلوار کشاورز تهران عبور می کنند، وی که مجذوب زیبایی مهندسی این بلوار شده بود به همراهانش می گوید ای کاش روزی در پایتخت کشور من هم چنین بلواری باشد!  و حالا عزیزانی که از مالزی دیدن کرده اند می دانند آنها به کجا رسیده اند و ما کجا هستیم !!!

»» نام پوتراجایا از نام اولین نخست وزیر مالزی به نام  Tunku Abdul Rahman Putra   گرفته شده است. Putra به معنی شاهزاده و  Jaya به معنی موفقیت و پیروزی است.

»» به هرحال در سال 1995 پروژه احداث پوتراجایا در منطقه ای در جنوب بین کوالالامپور و فرودگاه بین المللی کولالامپور در زمینی به مساحت بیش از 4931 هکتار آغاز شد و در سال 1999 با آماده شدن بخش هایی از آن تعدادی از ادارات و سازمان های دولتی به آنجا منتقل شدند.

»» این پروژه یکی از بزرگترین پروژه های ساخت و ساز در مالزی و حتی جنوب شرقی آسیا محسوب می شود. هزینه احداث بناها و همچنین نگهداری از فضا و تأسیسات پوتراجایا آنچنان است که صدای برخی از منتقدان دولت را درآورده است!

»» طبق نقشه حدود 40 درصد از فضای پوتراجایا فضای سبز و مناظر زیبای طبیعی است. ترکیب جنگل، چمنزار، تپه های سرسبز و رودها و دریاچه بعلاوه ساختمانهای زیبا و مدرن منظره شگفت انگیز و بی نظیر را ایجاد کرده که هر بیننده ای را انگشت به دهان می کند. هنوز کار ساخت و ساز در حال انجام می باشد و چنانچه کل پروژه به اتمام برسد، شما انگار خود را در شهری فضایی و رویایی بسیار زیبا خواهید دید.

»» منطقه ای به نام سایبرجایا ( Cyber Jaya ) هم  در سال 1997 توسط ماهاتیر محمد در 50 کیلومتری جنوب KL  افتتاح شد که مختص دانش و تکنولوژی و رسانه طراحی شده است. برخی آنرا Silicon Valley  مالزی می نامند.

»» دیدنی های پوتراجایا :
دریاچه پوتراجایا، مسجد پوتراجایا، ساختمان های دولتی از جمله ساختمان پارلمان و دفتر نخست وزیر، کاخ عدالت، خیابان ها، بلوارها و  میادین متعدد و زیبا، پل های مدرن و سنتی ( طراحی یکی از این پل ها به نام پل پوترا Putra Bridge به نظر من با الهام از پل خواجو در اصفهان انجام شده است! )

»» رفت و آمد به پوتراجایا:
قطار سریع السیر  KLIA : ایستگاه پوتراجایا بین مسیر فرودگاه تا KL سنترال قرار دارد. تقریباً هر نیم ساعت یک قطار می آید.

تاکسی : با هزینه ای حدود 30 تا 50 رینگیت از KL سنترال که بسته به قدرت چانه زنی شما و راننده تاکسی دارد.

اتوبوس : از ساعت شش و نیم صبح تا 10 شب اتوبوس مسافران را از پوتراجایا تا ایستگاه Sinar Kota در کوالالامپور  و بالعکس می رساند. بلیط آن هم چیزی حدود 4 رینگیت می شود.

***

ارسال به ارسال به 100 درجه کلوب دات کام

صفحات جانبی

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
  • اضافه به خبرخوان

  • Subscribe


Related Posts with Thumbnails