تبلیغات
از اینجا ... از آنجا - مطالب ابر ملانصرالدین

از اینجا ... از آنجا

قصه های ساده زندگی - اگر ما را گم کردید فقط کافی است « از اینجا از آنجا» را در گوگل جستجو کنید!

آورده اند که در شبی از شب های سرد و یخبندان زمستان، ملانصر الدین و همسرش در منزل استراحت می کردند. 
ناگهان از کوچه سر و صدای فراوان و داد و بیداد شنیدند. کنجکاو شدند.

- : " مرد! بلند شو برو ببین چه خبر است که پشت پنجره ی ما دعوا و داد و فریاد می کنند؟"

ملا با بی میلی بلند شد و لحاف گرم و نرمش را دور خودش پیچید و به طرف در رفت. بیرون باد خیلی سردی می وزید. ملا خودش را بیشتر در لحاف فرو برد.
توی کوچه عده ای جوان را دید که سر و صدا می کردند و توی سر و کله همدیگر می زدند. به طرفشان رفت ولی تا خواست بپرسد که جریان چیست؟ ... ناگهان ... جوان ها مثل برق به سوی ملا هجوم آوردند و لحاف نازنین ملا را از چنگش بیرون کشیدند و با خوشحالی پا به فرار نهادند!!!

مدتی بعد ملا رنگ پریده و درحالیکه مثل بید به خود می لرزید و دندانهایش به هم می خورد، برگشت توی اتاق پیش همسرش! و در جواب او که پرسید جریان سر و صدا چه بود؟ پاسخ داد؛
« دعوا بر سر لحاف ما بود! ... نگران نباش، حالا مشکل حل شده و همه چیز به خیر و خوشی تمام شده است!»

حتماً از خود می پرسید: عجب! جالب بود اما منظور؟!
ادامه متن را بخوانید تا معنی تیتر  بالا را بدانید.


ادامه مطلب را اینجا بخوانید...

ارسال به ارسال به 100 درجه کلوب دات کام

صفحات جانبی

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
  • اضافه به خبرخوان

  • Subscribe


Related Posts with Thumbnails