تبلیغات
از اینجا ... از آنجا - مطالب ابر فرهنگ

از اینجا ... از آنجا

قصه های ساده زندگی - اگر ما را گم کردید فقط کافی است « از اینجا از آنجا» را در گوگل جستجو کنید!

شنبه 28 تیر 1393

اگه فضولی كنی؛ می برمت دكتر!

نویسنده: ابراهیم   طبقه بندی: عمومی، پزشکی و سلامت، 



هر از گاهی توی سایت های خبری و رسانه ها مطالبی با این مضمون ها می خوانیم؛

دكتری كه باعث فلج شدن یك كودك بیگناه شد.
كوتاهی یك پزشك باعث مرگ یك دختر جوان شد.
مریض در اتاق عمل زیر دست پزشك مرد.
و ....

عكس ها و سرگذشت های این بیماران خیلی ناراحت كننده است. انصافاً خیلی باید سنگ دل باشی تا دچار حس ترحم و ناراحتی نشوی.
اما نكته ی جالب تر واكنش های خوانندگان این مطالب است. تقریباً 99 درصد كامنت ها ضمن هم دردی با بیمار و خانواده ی او، حسابی از خجالت پزشكان در می آیند (البته در نظر داشته باشید كه الفاظ ركیك در سایت های وطنی سانسور می شوند وگرنه ...!).

تازه می فهمیم كه ای داد و ای بیداد! این پزشك ها اصلاً حس تعهد و مسئولیت ندارند! تازه سواد درست و حسابی هم ندارند! فقط به فكر پول در آوردن هستند و جان مریض برایشان ارزشی ندارد!!! پس با این حساب بی دلیل نیست كه بچه ها را می ترسانیم: «اگه فضولی كنی، می برمت دكتر، آمپولت بزنه»!

*ادامه مطلب را اینجا بخوانید*

ارسال به ارسال به 100 درجه کلوب دات کام

پنجشنبه 24 بهمن 1392

زنده باد عشق

نویسنده: ابراهیم   طبقه بندی: عمومی، مناسبتها، 



فردا 14 فوریه (25 بهمن) است. بر و بچز* آپ تو دیت* می دونن كه فردا روز ولنتاین هست و باید چیكار كرد.

اما بر و بچز عشق ایران، می دونن كه چهار روز بعدش (29 بهمن) روز سپندارمزگان هستش و این یعنی "روز عشق" باستانی ایرانی! 

شما ممكنه اولی رو بپسندی ( روز ولنتاین، كه بعضی دوستان میگن روز عشق غربی هاست)، شاید هم طرفدار دومی باشی ( كسانی كه به فرهنگ و سنت خودمون تعصب دارن)، اما من میگم؛
« زنده باد عشق! زنده باد دوست داشتن!  به هر زبان و به هر فرهنگ!»
به جای غم، به جای نفرت.



* عجب فاز میده به زبون این بچه های نسل جدیدی حرف بزنی نه؟!  شما كه مشكل نداشتی عایا؟!

ارسال به ارسال به 100 درجه کلوب دات کام

بعید است اندكی اهل دنیای رسانه و گشت و گذار در اینترنت باشید و در مورد رفتار اخیر گروهی از ما ایرانی ها در فیـسبوك چیزی نشنیده باشید.

منظورم  از فحش های ناشایست و انواع كامنت های ركیك در صفحه ی «لیونل مسی» (فوتبالیست آرژانتینی) گرفته تا صفحه مجری زن برزیلی «فرناندا لیما» كه برنامه قرعه كشی تیم های حاضر در جام جهانی را انجام داد تا سایر بازیكنان آرژانتینی و ... است. متأسفانه مشاهده این پیام ها كه برخی به شدت ركیك و زشت بودند انسان را حسابی شرمنده می كند و این سئوال را برایتان ایجاد می كند كه « چرا ؟ »

به راستی چرا این عده چنین می كنند؟ هدف آنها چیست؟ چه شده است كه ایرانی ها اینقدر بی ادب و گستاخ شده اند؟

در همین فرصت كم خیلی ها به این اتفاق واكنش نشان داده اند و از دید خود پاسخ این سئوالها را داده اند كه مهمترین آنها را برایتان لیست می كنم؛

* اینها بدلیل عدم دسترسی به تفریحات سالم است. در نتیجه نوجوانان و جوانان ما اینطوری تفریح می كنند!

* این پدیده نتیجه عملكرد نادرست جمهوری اسلامی در 35 سال گذشته است! كه فرهنگ سازی و تربیت صحیح نسل جدید را فراموش كرده است.

*در ایران هر تكنولوژی كه وارد می شود فرهنگ استفاده صحیح از آن وارد نمی شود. مثل اتوموبیل، موبایل و حالا هم فیـس بوك!

* اینها به خاطر دین ماست (یعنی تقصیر اسلام است كه اینها فحاشی می كنند!!!)

* اینها عده ی معدودی «ایرانی نما» هستند (معادل همان تماشاگر نماهای معروف در ورزشگاهها)- اما كسی نیست بپرسد این عده ی معدود چرا هر روز بیشتر و بیشتر می شوند؟!

* این افراد از مسئولین و مقامات كشور این ادبیات و این نوع برخورد را با دیگران یاد گرفته اند. «الناس علی دین ملوكهم»!

* عده ای هم اخیراً گفته اند این كامنت ها كار عده ای مزدور و یا حتی رباط است كه توسط آمریكا یا اسرائیل هدایت می شوند تا چهره ی زشت و منفوری از ما ایرانی ها در جهان به نمایش بگذارند!!!



از تمام این تحلیل ها ( كه برخی درست و برخی هم نادرست هستند) بگذریم نباید این موضوع مهم را نادیده بگیریم؛
به نظر می رسد به هر دلیلی ما (ایرانی ها) عقده ای شده ایم. به شدت دنبال جلب توجه هستیم. می خواهیم كسی به ما توجه كند،  برای بقیه مهم و قابل احترام باشیم. عشق، توجه و محبت را به شدت داریم گدایی می كنیم البته هركس به نوعی و با استفاده از یك روش خاص خودش!
مثلاً
یكی دماغش را عمل می كند، خال كوبی می كند، گونه می گذارد و ...
یكی لباس و كیف و كفش آنچنانی می پوشد، یكی كت و شلوار و كراوات می زند ...
یكی ریش و سبیل و موهایش را حسابی می گذارد بلند شود، آن یكی از ته همه را با تیغ می زند....
یكی می خواهد فوتبالیست شود تا مشهور شود، آن یكی می خواهد خواننده شود تا محبوب شود ...
آن پسر در جمع دوستانش با مسخره بازی و انجام رفتارهای خفن می خواهد ستاره جمع شود ...
آن دختر با پز دادن دوست پسرهایش می خواهد بین دخترهای دیگر مورد توجه باشد ...
صدای موسیقی ماشینمان را آنقدر زیاد می كنیم كه تا 10 خیابان آنطرف تر هم بشنوند ....
و .....
حتماً می دانید ایران از نظر مصرف لوازم و مواد آرایشی و تعداد عمل های زیبایی در دنیا چه مقامی دارد؟

حالا هم می رویم توی صفحه فیـسبوك این و آن و فحش می دهیم.
همه اینها یعنی اینكه به من توجه كنید! من را ببینید. اگر من را نمی بینید پس این چهره مشهور را هم حق ندارید ببینید! چون من حسابی آن را لجن مال می كنم! ... من می توانم!!!
واقعاً اگر عقده حقارت نداشتیم چه لزومی به این كارها بود؟

خنده دار اینكه حالا هم مد شده عده ای بروند در صفحه ی این بنده خدا ها و جور دیگری جلب توجه كنند. با عذر خواهی كردن! البته قبول دارم كه این كار ضروری بود اما همین عذرخواهی ها هم دیگر دارد شورش را در می آورد و به لوس بازی بیشتر شبیه شده است. باز هم یعنی به من توجه كن!

 متاسفانه شرم داشتم كه تصویر و نمونه ی فحاشی های هموطنانمان را اینجا بگذارم اما در مورد عذرخواهی ها نمونه هایی را انتخاب كرده ام كه مشاهده می كنید.


این نمونه ای از ابراز عشق خالصانه!


به فارسی به خودمون فحش داده و با انگلیسی خواسته از دل خانومه در بیاره! البته باز هم به ملیت خودش كم لطفی كرده!


هنر هم كه همه جوره اش نزد ایرانیان است و بس!!!


این هم یك عذرخواهی مفصل و توضیح علت رفتار ایرانی ها به زبان سلیس و روان انگلیسی برای فرناندا خانوم!



پ . ن : دوستی به شوخی می گفت: كاش  زبان انگلیسی مان را درست می كردیم. تا حداقل بهتر فحش می دادیم یا عذرخواهی می كردیم!
 
عزیزان مسئولی كه خودشان را زده اند به كوچه ی بیخیالی! لطفاً بیدار شوید! این اوضاع را دارید می بینید یا نه؟
چاره ی كار فیـلتر كردن ها و بگیر و ببندها نیست. كه اگر بود نتیجه این نمی شد!
لازم نیست عده ای (آقای كفاشیان و دوستانشان) از عادل فردوسی پور بخواهند تاریخ تولد مسی را در بیاورد تا از بیت المال به او كادو بدهند. لطفاً هركس وظیفه ی خودش را درست انجام بدهد. اگر هم نمی توانیم شجاعانه اقرار كنیم و جا را برای دیگران باز كنیم.
 

ارسال به ارسال به 100 درجه کلوب دات کام

پنجشنبه 28 مرداد 1389

ایران و ایرانی (2)

نویسنده: ابراهیم   طبقه بندی: عمومی، 

اگر قسمت اول این نوشته را خوانده اید (اینجا)، حالا ادامه آنرا بخوانید. راستی هنوز سر حرف خودم هستم؛ اجباری به خواندن اینها ندارید! ... اما پیشاپیش از شمایی که این نوشته را با آرامش و بدون تعصب، تا آخر می خوانید سپاسگزارم.


»» چشمها! من ایرانی ها را از چشمانشان می شناسم!

"برای یک همایش علمی به کانادا دعوت شده بودیم. یک روز غروب، برای اینکه گشتی توی شهر بزنم به تنهایی از هتل خارج شدم. هوس کرده بودم کمی پیاده روی کنم و سوار تاکسی یا اتوبوس نشوم.
گشت و گذار لذت بخشی بود اما موقع برگشت به هتل متوجه شدم مسیر را فراموش کرده ام! به ناچار از جوانی که توی پیاده رو قدم می زد آدرس هتل را سئوال کردم. جوان خوشرو و مهربانی بود. با لبخند ایستگاه تاکسی را نشانم داد. اما من اصرار کردم که تاکسی و اتوبوس نمی خواهم و فقط  می خواهم پیاده به آنجا بروم. با حوصله حرفهایم را گوش کرد و سپس از من دعوت کرد تا روی نیمکت کنار پیاده رو بنشینیم. کاغذ و قلمی از کیفش بیرون آورد و نقشه ی ساده ای از مسیر رسیدن به هتل را برایم کشید.

- : از این مسیر پیاده به هتل می رسی!
سپس با لبخند و  نگاهی مهربان مقداری پول از جیبش در آورد و به من داد! و گفت با این سوار تاکسی شو!!! شماره تماس  من را داری، هر وقت توانستی پول را به من برگردان!
آنقدر این حرکت برایم غیرقابل انتظار و عجیب بود که هیچ واکنشی نتوانستم انجام دهم. 

شب توی هتل حال غریبی داشتم. چرا آن جوان به من پول داد؟ مگر من از او تقاضای پول کرده بودم؟! من که کت و شلوار مرتبی پوشیده بودم – حتی خیلی بهتر از خودشان - و ظاهرم اصلاً به گدا و فقیرها نمی خورد! پس چرا؟
مدام این سئوال ها توی ذهنم می چرخیدند و مثل خوره روحم را می آزردند. درحال شستن دست و صورتم بودم. ناگهان توی آینه جواب سئوالم را پیدا کردم. چشمهایم! ... چشمهای غمگین و رنج دیده ای بودند. ... من هر روز و هر روز این چشم ها را دیده بودم. چرا در تمام عمرم متوجه نشده بودم چقدر نگاه غم انگیزی دارم! ... شاید آن جوان حس کرده بود من آدم محترمی هستم که فعلاً پولی برای سوار شدن به تاکسی ندارم و برای حفظ آبرو می خواهم پیاده به مقصدم بروم. 
عجب، .... که اینطور! ... اما ... آه، خدای من! این فقط چشمان من نبود. حالا که خوب فکر می کردم هزاران هزار چشم غمگین را به یاد می آوردم که تا امروز فکر می کردم کاملاً «طبیعی» هستند. به عبارت بهتر به اینجور دیدن آنها «عادت» کرده بودم."   این خاطره واقعی است!


آری،
چشمان ما غمگین است! خسته است! و ... نگران !
نگاه ما شاد نیست! برق نمی زند! بیخیال و آزاد و رها نیست. پشت نگاه هر کدام از ما انگار یک دنیا حرف و قصه ی نگفته وجود دارد. کوله باری از غم های فرو خورده، فریادهای نکشیده و .... ( راستی، ما داریم کلی صحبت می کنیم. لطفاً استثناء ها را جدی نگیرید.)

قبول ندارید؟! می خواهید مرا متهم به سیاه نمایی، تلقین افسردگی و نا امیدی و ... کنید؟! ... اشکالی ندارد. خودتان امتحان کنید. لازم نیست به کوچه و خیابان بروید و خیره خیره به چشم ملت ذل بزنید- چون عوارض دارد!!! فقط کافی است از همین امروز حساب کنید چند دقیقه از وقت شبانه روز خودتان و نزدیکانتان واقعاً از ته دل احساس شادمانی و سرخوشی دارید و توی آینه چشمانتان به شما می خندند! آنوقت کلاه خودتان را قاضی کنید. 
اصلاً آنقدر این غم و غصه با ما عجین شده که اگر کسی را ببینیم که شاد و بیخیال همینطور بی دلیل دارد قاه قاه می خندد، فکر می کنیم یا طرف چیزی (!) مصرف کرده و یا اینکه حالش خوش (!) نیست! اگر شک دارید خودتان امتحان کنید!!! 
مثل ماهی که تنها وقتی از آب خارجش می کنند، می فهمد «آب» یعنی چه!  ما هم فقط وقتی به کشورهای دیگر ( البته نه فقیر و عقب مانده هایشان ) سفر می کنیم، این موضوع را بهتر متوجه می شویم.
 

 
راستی چرا؟   چرا چشم های ما غمگین شده و شادی از آنها رخت بربسته است؟
 

 
»» به ما گفته اند، غم خوب است و شادی بد است! 
تاریخ اساطیری می گوید ایرانی ها مردمانی شاد و خوش بین بوده اند. اقوام ایرانی در طول سال انواع و اقسام جشن ها و مراسم زیبا داشته اند. اما حالا مارا چه می شود؟ شاید عده ای تمام این تقصیرها را به گردن دین مان بیندازند. اما من معتقدم بی انصافی است. ( فعلاً وارد بحث جزئیات آن نمی شویم).
علت یا علت های این باور هرچه که باشند، فعلاً ما یاد گرفته ایم و متأسفانه در دل و جان هم پذیرفته ایم که شاد نباشیم. بنابراین چشم هایمان بی پرده حرف دلمان را بیان می کنند.


»» بسیار دروغ هایی که گفته ایم و شنیده ایم! 
همه ی ما این روزها مثل آب خوردن دروغ می گوییم ( حالا دروغ های کوچک یا بزرگ، مصلحتی و یا غیر مصلحتی) و البته هزاران برابر آن، دروغ می شنویم. تو را به خدا نگویید که این جمله درباره ی شما صدق نمی کند چون ممکن است یکی به تعداد دروغ های امروزتان اضافه شود!!! 
دروغگو ترس دارد! ( شما باید از چیزی بترسید تا به ناچار دروغ بگویید، مگرنه؟!) دروغگو نگران است و اضطراب دارد! ( مبادا دروغش آشکار شود و ....) بنابراین چشمان یک دروغگو هرگز نمی خندد. به همین سادگی!


»» " یه دل میگه برم برم، یه دلم میگه نرم نرم ..."  تردیدهایی که داریم! 
زندگی ما پر شده است از دو راهی ها (!) و مانده ایم که کدام یک را انتخاب کنیم!  بین سنتی ماندن و متجدد بودن. ارتباط داشتن با دنیا و یا جدا بودن و هزاران هزار مثال ریز و درشت که همه ی ما در زندگی روزمره ی خود با آنها مواجه هستیم. 
قبول داریم که زندگی امروزه ما انسان ها در همه ی دنیا، نسبت به گذشته های دور بسیار پیچیده تر شده اما ما ایرانی ها به سختی تکلیف خودمان را با خودمان روشن می کنیم. همیشه تردید داریم و به قول معروف هم خدا را می خواهیم و هم خرما را !
شاید شنیده باشید حکایت فردی را که بخاطر جرمی قرار بود به انتخاب خودش مجازات شود و هم «پیاز» را خورد و هم « تازیانه » را و هم «سکه هایش» را از دست داد.  باور کنید این تردیدها کار دستمان داده اند و نگاهمان را هم پر از تردید و غم کرده اند.


سرتان را به درد نیاورم؛
»» مهر و محبت هایی که کم رنگ شده!
»» خشونت ها و خشم هایی که از در و دیوار زبانه می کشند!
»»   تبعیض هایی که در حق ما روا می شود و ما هم در حق آنها که زورمان می رسد!
»» مشکلات اقتصادی و غم نان که روز بروز بیشتر می شود! ( بعید می دانم آه و ناله هایی که برای گوشت کیلویی هزار تومان و تخم مرغ دانه ای 5 تومان شد را به یاد داشته باشید. راستی حالا گوشت در قصابی محله ی شما کیلویی چند است؟) 
»» بی ثباتی بدلیل قانون ها و برنامه هایی که روز بروز و ساعت به ساعت عوض می شوند! 
»» و ....

بگذریم! حالا خوب که فکر می کنیم، می بینیم شاید ما ایرانی ها حق داریم که چشمان غمگینی داشته باشیم. 

آیا این خوب است؟
آیا باید همینطور بماند؟
چگونه می توان آنرا تغییر داد؟
 

بیایید کمی فکر کنیم!
از صمیم قلب چشم و دلی همیشه شاد برایتان آرزو می کنم.

ارسال به ارسال به 100 درجه کلوب دات کام

سه شنبه 19 مرداد 1389

ایران و ایرانی (1)

نویسنده: ابراهیم   طبقه بندی: عمومی، 



نمی گویم این مطلب را نخوانید (!) چون چیز خاصی نیست اما پیشاپیش از كسانیكه با این مطلب به رگ غیرت ایرانی شان بر می خورد و باد می كند عذرخواهی می كنم!



قبل از اینكه به خارج از كشور بروم از اینطرف و آنطرف زیاد شنیده و خوانده بودم كه ایرانی ها ویژگیهایی دارند كه آنها را خیلی راحت می توان تشخیص داد و شناخت!
مثلاً فرض كنید در یك كشور خارجی و در میان یك جمعیت دهها نفری توی یك سالن، ایستگاه مترو، پارك و یا هرجای دیگر ... به راحتی می توانید ایرانی ها را پیدا كنید.

به نظر شما آیا این كار به سادگی ممكن است؟!
حتماً عده ی زیادی از شما پاسخ مثبت خواهید داد و عده ای هم جوابشان منفی خواهد بود.
برای پاسخ به این سئوال چه دلایلی خواهید آورد؟


»»‌ ایرانی ها نظم و قانون را رعایت نمی كنند! بنابراین زود همه جا تابلو و ضایع می شوند!
اگرچه متأسفانه در داخل ایران این گزینه در 9/ 99 درصد موارد كاملاً درست است ( منتظر نماندن در صف، بی نوبتی كردن، رد شدن از چراغ قرمز، شلوغ كاری، زرنگ بازی و ... - به راستی كدامیك از ما هر روز این مسایل را تجربه نكرده است؟!؟) اما در خارج از ایران اوضاع به طرز شگفت آوری برعكس می شود! ما ایرانی هایی كه به كشورهای دیگر سفر می كنیم یا از همان اول كار و بدو ورود  180 درجه عوض می شویم و قانونمند می شویم و یا بعد از مدت كوتاهی كه چند بار ضایع شدیم و ملت چپ چپ نگاه عاقل اندر سفیه به ما كردند، از رو می رویم و « آدم» می شویم! تنها درصد خیلی كمی از ما هستیم كه تا مدتهای طولانی سبك و سیاق «ایرانی بازی» خود را حفظ می كنیم!
باور كنید خیلی مشتاقم آن روزی را ببینم كه اكثر هموطنان ما ( ازجمله خود من ) در داخل ایران نظم و انضباط و قانون را رعایت كنیم.
خب، بنابراین این مشخصه ی اول زیاد به شناختن ایرانی ها در دیار فرنگ به شما كمكی نمی كند.


»» ایرانی ها خیلی خوشگل، جذاب و دوست داشتنی هستند!
خب، ... راستش ........ ! بله، تا حدی با این نظر موافق هستم. دختران و پسران ایرانی از نظر زیبایی های بصری و بهره مندی از مواهب خدادای و آدم دادی ( جراحی بینی، لنز، آرایش غلیظ و ...) وضعیت مناسبی دارند. راستش من خودم به هیچ عنوان چهره دوست داشتنی دختران ایرانی را با صورت سرد و كك - مكی اروپایی ها عوض نمی كنم. اما اگر منطقی باشیم باید قبول كنیم كه زیبایی یك امر نسبی است و سلیقه های مردم دنیا فرق می كند. چه بسا چشمان تنگ و بادامی یك دختر ژاپنی هم دل شما را ببرد!
با این وجود قبول دارم كه ظاهر چهره ما ایرانی ها ویژگی مهمی است. ( البته بهتر است اینجا راجع به تناسب هیكل و اندام چیزی نگوییم)!!!


»» ایرانی ها افراطی هستند و در همه كار زیاده روی می كنند!
به هركدام از شما كه به این موضوع اشاره كرده باید آفرین گفت. درست است، ما واقعاً شورش را در می آوریم!
این افراط و زیاده روی در هر كاری می تواند باشد. در میان درسخوان ترین دانشجویان هر دانشگاه بدون شك یك ایرانی هم می بینید (البته این یك مثال خوب بود). ولی آنجا اگر به خانم ها نگاه كنید؛ جیغی ترین، بی حجاب ترین و جلف ترین مد لباس و آرایش را هموطنان ما دارند.
هنوز از هواپیما در كشور مقصد پیاده نشده تعجب خواهید كرد كه این بانوان محترم كه در فرودگاه امام، نیمچه حجابی را داشتند چطور تبدیل به موجوداتی می شوند كه "بریتنی اسپیرز" و "آنجلینا جولی" هم جلوی آنها كم می آورند! البته اگر كارتون "بارباپاپا عوض میشه" را دیده باشید زیاد تعجب نخواهید كرد. جالب ترین موردش كه مدرك مستندش را هم خودم دیدم، خانمی بود كه چادر عربی ( ملی) پوشیده بود و تبدیل شد به یك مو بلوند!
ما ندید بدید نیستیم! بخیل و حسود هم نیستیم! اما این زیاده روی و افراط ها به نظر من یك علت اصلی دارد و آنهم «عقده» است! تا نظر شما چه باشد؟

لطفاً ... قبل از اینكه بد و بیراه های خود را به بنده شروع كنید، توی پرانتز اضافه كنم : اول اینكه آقایان هم دست كمی از خانم ها ندارند اما باور كنید شدت ماجرا و به اصطلاح جیغ بودن ظاهر آنها به هیچ عنوان به پای خانم ها نمی رسد و یا شاید چون ما مرد هستیم ظاهر خانم های ایرانی برایمان بیشتر اهمیت پیدا می كند. دوم اینكه، در همه كشورها هستند بسیاری از خانم ها و دختران ایرانی كه ظاهر معقول و مناسبی دارند و حتی در مواردی ( هرچند متأسفانه بسیار اندك!) حجاب كامل اسلامی را هم رعایت می كنند.
بگذارید قضاوت درمورد درست و یا غلط بودن این ادعای بنده هم با آن دوستان هموطنی كه سری به كشورهای خارجی زده اند باشد.


»» ایرانی ها غیرتی، ناسیونالیست و عاشق هموطن خود هستند!
ا ....... ببینم شما واقعاً به این حرف اعتقاد دارید؟؟!
راستش دلم نمی آید بی پروا همه ی كلماتی كه توی ذهنم هستند را در تحلیل این جمله اینجا بنویسم چون مطمئن هستم اگر شما جزو كسانی هستید كه حتی برای یك بار هم از ایران خارج نشده اید، در یك رویای شیرین به سر می برید! پس بگذار تا در این رویا باقی بمانید و اگر هم تجربه مسافرت به كشورهای خارج را دارید و باز هم به این جمله باور و اعتقاد دارید، باید بگویم ... نه، شما دیوانه نیستید! ... شاید خیلی كارتان درست است! ... شاید شما جزو آن معدود هموطنان عزیز من هستید كه آدم دلش می خواهد حتی برایتان بمیرد! ( این را صادقانه گفتم)
آنجا ایرانی ها از هم فرار می كنند! ترجیح می دهیم تنها حلقه ی كوچك و محدودی از افراد مورد اعتماد خودمان را داشته باشیم. كم نیستند كسانیكه از یك خیانت، كلاهبرداری و خنجر زدن یك هموطن گله دارند! دردآور اینكه عامل فساد درصدی از دخترهای ما در مراحل اول پسرهای هموطن خودش بوده اند كه بعد او را به امان خدا رها كرده اند! و حالا خیلی باید مراعات حال تو را بكند كه مثلاً ادعای غیرت داری و از اینكه بگویی "چرا با فلان عرب بی سر و پا می پری؟" چیزی پاسخت را ندهد.... آرام باش برادر، واقعیت ها تلخ هستند!  
نمی خواهم بگویم اوضاع خیلی خراب است. به هر حال آدم خوب و بد همیشه بوده و همه جا پیدا می شود - چه ایرانی و چه غیر ایرانی -  قضاوت درباره این موضوع تا حدی به «خوش بین» و یا « بد بین» بودن آدم هم ارتباط دارد. شاید من زیادی پرتوقع بودم! شاید زیاده از حد ایده آلیستی فكر می كردم... شاید .... نمی دانم.
 

»» چشم ها ! من ایرانی ها را از چشمانشان می شناسم!

...



ادامه دارد ...


پ ن : مدتها بود كه در ذهنم این جملات را با خود تكرار می كردم اما شاید خواندن این مطلب انگیزه نوشتن آن شد.

ارسال به ارسال به 100 درجه کلوب دات کام

صفحات جانبی

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
  • اضافه به خبرخوان

  • Subscribe


Related Posts with Thumbnails