تبلیغات
از اینجا ... از آنجا - مطالب ابر شادی

از اینجا ... از آنجا

قصه های ساده زندگی - اگر ما را گم کردید فقط کافی است « از اینجا از آنجا» را در گوگل جستجو کنید!

شنبه 23 شهریور 1392

بخند به روی دنیا ...!

نویسنده: ابراهیم   طبقه بندی: عمومی، 

امروز گزارش اخیر سازمان ملل در مورد بررسی شادی مردم كشورهای مختلف دنیا را نگاه می كردم.

World Happiness Report 2013


بررسی جامع و دقیقی بود و نكته های جالبی داشت.

مثلاً :

* شاد ترین مردم دنیا در آمریكای شمالی و اروپای غربی زندگی می كنند. كشورهایی مثل دانمارك، فنلاند، سویس و ... در رأس لیست شادترین مردم دنیا قرار دارند.

*  رتبه كشور ما از بین 156 كشور دنیا كه آمار و اطلاعات آنها مورد بررسی قرار گرفته بود، 115 بود. یعنی ما تنها از 41 كشور دیگر شادتر هستیم.

* از بین همسایه های ما، وضع ما فقط از افغانستان و آذربایجان كمی بهتر بود! یعنی حتی مردم عراق و پاكستان (با این همه مشكلات و مصیبت ها) از ما شادتر هستند! نگاهی گذرا به اسامی كشورهایی كه از ما بالاتر یا پایین تر هستند می شود یك آبرو ریزی درست و حسابی!!!

* این گزارش مقایسه جالبی از نظر شادی در سالهای 2005 تا 2007 و فاصله سالهای 2010 تا 2012 انجام داده است. یعنی مقایسه كرده وضع شاد بودن مردم كشورها الان با 6 - 5 سال قبل چه تغییری كرده است. ما جزو كشورهایی بودیم كه نمره ی منفی داشتیم. یعنی مردم ما شادی و نشاط خود را بیش از پیش از دست داده اند.

* نكته ی جالبی كه بر خورد كردم این بود كه بعضی از سایت های خبری داخلی تكه هایی از این گزارش را منتشر كرده اند اما آمار مربوط به كشور ایران را سانسور كرده اند! ( هرچند خودمان كه دیگر احتیاج به این آمار و عددها نداریم. چهره های اخم آلود، عبوس، بی حال و خسته و نا امیدكه هر روز و همه جا می بینیم  بهترین آمار و شاخص هستند)

* می شود ارزش و اعتبار این گزارش را زیر سئول ببریم. می توانیم بگوییم روش كار و شیوه پ‍ژوهش آنها غلط بوده! اصلا این بی دین و ایمان ها از روی قصد و غرض این كار را می كنند و .... اما در آخر بد نیست چند دقیقه جلوی آینه برویم و به چهره خودمان نگاه كنیم. همین!


ارسال به ارسال به 100 درجه کلوب دات کام

یکشنبه 7 شهریور 1389

ای دوست شاد باش

نویسنده: ابراهیم   طبقه بندی: ادبی هنری، 


 ای دوست شاد باش که شادی سزای توست
 این گنج مزد طاقت رنج آزمای توست

 صبح امید و پرتو دیدار و بزم مهر
 ای دل بیا که این همه اجر وفای توست

 این باد خوش نفس به مراد تو می وزد
 رقص درخت و عشو ی گل در هوای توست

 شب را چه زهره کز سر کوی تو بگذرد ؟
 کان آفتاب سایه شکن در سرای توست

 خوش می برد تو را به سر چشمه ی مراد
 این جست و جو که در قدم رهگشای توست

 ای بلبل حزین که تپیدی به خون خویش
 یاد تو خوش که خنده ی گل خون بهای توست

 دیدی دلا که خون تو آخر هدر نشد
 کاین رنگ و بوی گل همه از نافه های توست

 پنهان شدی چو خنده در این کوهسار و باز
هر سو گذار قافله های صدای توست

از آفتاب گرمی دست تو می چشم
 برخیز کاین بهار گل افشان برای توست

 با جان سایه گرچه در آمیختی چو غم
 ای دوست شاد باش که شادی سزای توست

هوشنگ ابتهاج

ارسال به ارسال به 100 درجه کلوب دات کام

پنجشنبه 28 مرداد 1389

ایران و ایرانی (2)

نویسنده: ابراهیم   طبقه بندی: عمومی، 

اگر قسمت اول این نوشته را خوانده اید (اینجا)، حالا ادامه آنرا بخوانید. راستی هنوز سر حرف خودم هستم؛ اجباری به خواندن اینها ندارید! ... اما پیشاپیش از شمایی که این نوشته را با آرامش و بدون تعصب، تا آخر می خوانید سپاسگزارم.


»» چشمها! من ایرانی ها را از چشمانشان می شناسم!

"برای یک همایش علمی به کانادا دعوت شده بودیم. یک روز غروب، برای اینکه گشتی توی شهر بزنم به تنهایی از هتل خارج شدم. هوس کرده بودم کمی پیاده روی کنم و سوار تاکسی یا اتوبوس نشوم.
گشت و گذار لذت بخشی بود اما موقع برگشت به هتل متوجه شدم مسیر را فراموش کرده ام! به ناچار از جوانی که توی پیاده رو قدم می زد آدرس هتل را سئوال کردم. جوان خوشرو و مهربانی بود. با لبخند ایستگاه تاکسی را نشانم داد. اما من اصرار کردم که تاکسی و اتوبوس نمی خواهم و فقط  می خواهم پیاده به آنجا بروم. با حوصله حرفهایم را گوش کرد و سپس از من دعوت کرد تا روی نیمکت کنار پیاده رو بنشینیم. کاغذ و قلمی از کیفش بیرون آورد و نقشه ی ساده ای از مسیر رسیدن به هتل را برایم کشید.

- : از این مسیر پیاده به هتل می رسی!
سپس با لبخند و  نگاهی مهربان مقداری پول از جیبش در آورد و به من داد! و گفت با این سوار تاکسی شو!!! شماره تماس  من را داری، هر وقت توانستی پول را به من برگردان!
آنقدر این حرکت برایم غیرقابل انتظار و عجیب بود که هیچ واکنشی نتوانستم انجام دهم. 

شب توی هتل حال غریبی داشتم. چرا آن جوان به من پول داد؟ مگر من از او تقاضای پول کرده بودم؟! من که کت و شلوار مرتبی پوشیده بودم – حتی خیلی بهتر از خودشان - و ظاهرم اصلاً به گدا و فقیرها نمی خورد! پس چرا؟
مدام این سئوال ها توی ذهنم می چرخیدند و مثل خوره روحم را می آزردند. درحال شستن دست و صورتم بودم. ناگهان توی آینه جواب سئوالم را پیدا کردم. چشمهایم! ... چشمهای غمگین و رنج دیده ای بودند. ... من هر روز و هر روز این چشم ها را دیده بودم. چرا در تمام عمرم متوجه نشده بودم چقدر نگاه غم انگیزی دارم! ... شاید آن جوان حس کرده بود من آدم محترمی هستم که فعلاً پولی برای سوار شدن به تاکسی ندارم و برای حفظ آبرو می خواهم پیاده به مقصدم بروم. 
عجب، .... که اینطور! ... اما ... آه، خدای من! این فقط چشمان من نبود. حالا که خوب فکر می کردم هزاران هزار چشم غمگین را به یاد می آوردم که تا امروز فکر می کردم کاملاً «طبیعی» هستند. به عبارت بهتر به اینجور دیدن آنها «عادت» کرده بودم."   این خاطره واقعی است!


آری،
چشمان ما غمگین است! خسته است! و ... نگران !
نگاه ما شاد نیست! برق نمی زند! بیخیال و آزاد و رها نیست. پشت نگاه هر کدام از ما انگار یک دنیا حرف و قصه ی نگفته وجود دارد. کوله باری از غم های فرو خورده، فریادهای نکشیده و .... ( راستی، ما داریم کلی صحبت می کنیم. لطفاً استثناء ها را جدی نگیرید.)

قبول ندارید؟! می خواهید مرا متهم به سیاه نمایی، تلقین افسردگی و نا امیدی و ... کنید؟! ... اشکالی ندارد. خودتان امتحان کنید. لازم نیست به کوچه و خیابان بروید و خیره خیره به چشم ملت ذل بزنید- چون عوارض دارد!!! فقط کافی است از همین امروز حساب کنید چند دقیقه از وقت شبانه روز خودتان و نزدیکانتان واقعاً از ته دل احساس شادمانی و سرخوشی دارید و توی آینه چشمانتان به شما می خندند! آنوقت کلاه خودتان را قاضی کنید. 
اصلاً آنقدر این غم و غصه با ما عجین شده که اگر کسی را ببینیم که شاد و بیخیال همینطور بی دلیل دارد قاه قاه می خندد، فکر می کنیم یا طرف چیزی (!) مصرف کرده و یا اینکه حالش خوش (!) نیست! اگر شک دارید خودتان امتحان کنید!!! 
مثل ماهی که تنها وقتی از آب خارجش می کنند، می فهمد «آب» یعنی چه!  ما هم فقط وقتی به کشورهای دیگر ( البته نه فقیر و عقب مانده هایشان ) سفر می کنیم، این موضوع را بهتر متوجه می شویم.
 

 
راستی چرا؟   چرا چشم های ما غمگین شده و شادی از آنها رخت بربسته است؟
 

 
»» به ما گفته اند، غم خوب است و شادی بد است! 
تاریخ اساطیری می گوید ایرانی ها مردمانی شاد و خوش بین بوده اند. اقوام ایرانی در طول سال انواع و اقسام جشن ها و مراسم زیبا داشته اند. اما حالا مارا چه می شود؟ شاید عده ای تمام این تقصیرها را به گردن دین مان بیندازند. اما من معتقدم بی انصافی است. ( فعلاً وارد بحث جزئیات آن نمی شویم).
علت یا علت های این باور هرچه که باشند، فعلاً ما یاد گرفته ایم و متأسفانه در دل و جان هم پذیرفته ایم که شاد نباشیم. بنابراین چشم هایمان بی پرده حرف دلمان را بیان می کنند.


»» بسیار دروغ هایی که گفته ایم و شنیده ایم! 
همه ی ما این روزها مثل آب خوردن دروغ می گوییم ( حالا دروغ های کوچک یا بزرگ، مصلحتی و یا غیر مصلحتی) و البته هزاران برابر آن، دروغ می شنویم. تو را به خدا نگویید که این جمله درباره ی شما صدق نمی کند چون ممکن است یکی به تعداد دروغ های امروزتان اضافه شود!!! 
دروغگو ترس دارد! ( شما باید از چیزی بترسید تا به ناچار دروغ بگویید، مگرنه؟!) دروغگو نگران است و اضطراب دارد! ( مبادا دروغش آشکار شود و ....) بنابراین چشمان یک دروغگو هرگز نمی خندد. به همین سادگی!


»» " یه دل میگه برم برم، یه دلم میگه نرم نرم ..."  تردیدهایی که داریم! 
زندگی ما پر شده است از دو راهی ها (!) و مانده ایم که کدام یک را انتخاب کنیم!  بین سنتی ماندن و متجدد بودن. ارتباط داشتن با دنیا و یا جدا بودن و هزاران هزار مثال ریز و درشت که همه ی ما در زندگی روزمره ی خود با آنها مواجه هستیم. 
قبول داریم که زندگی امروزه ما انسان ها در همه ی دنیا، نسبت به گذشته های دور بسیار پیچیده تر شده اما ما ایرانی ها به سختی تکلیف خودمان را با خودمان روشن می کنیم. همیشه تردید داریم و به قول معروف هم خدا را می خواهیم و هم خرما را !
شاید شنیده باشید حکایت فردی را که بخاطر جرمی قرار بود به انتخاب خودش مجازات شود و هم «پیاز» را خورد و هم « تازیانه » را و هم «سکه هایش» را از دست داد.  باور کنید این تردیدها کار دستمان داده اند و نگاهمان را هم پر از تردید و غم کرده اند.


سرتان را به درد نیاورم؛
»» مهر و محبت هایی که کم رنگ شده!
»» خشونت ها و خشم هایی که از در و دیوار زبانه می کشند!
»»   تبعیض هایی که در حق ما روا می شود و ما هم در حق آنها که زورمان می رسد!
»» مشکلات اقتصادی و غم نان که روز بروز بیشتر می شود! ( بعید می دانم آه و ناله هایی که برای گوشت کیلویی هزار تومان و تخم مرغ دانه ای 5 تومان شد را به یاد داشته باشید. راستی حالا گوشت در قصابی محله ی شما کیلویی چند است؟) 
»» بی ثباتی بدلیل قانون ها و برنامه هایی که روز بروز و ساعت به ساعت عوض می شوند! 
»» و ....

بگذریم! حالا خوب که فکر می کنیم، می بینیم شاید ما ایرانی ها حق داریم که چشمان غمگینی داشته باشیم. 

آیا این خوب است؟
آیا باید همینطور بماند؟
چگونه می توان آنرا تغییر داد؟
 

بیایید کمی فکر کنیم!
از صمیم قلب چشم و دلی همیشه شاد برایتان آرزو می کنم.

ارسال به ارسال به 100 درجه کلوب دات کام

صفحات جانبی

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
  • اضافه به خبرخوان

  • Subscribe


Related Posts with Thumbnails