تبلیغات
از اینجا ... از آنجا - مطالب ابر سفرنامه

از اینجا ... از آنجا

قصه های ساده زندگی - اگر ما را گم کردید فقط کافی است « از اینجا از آنجا» را در گوگل جستجو کنید!

یکشنبه 21 آذر 1389

A Visit To Iran

نویسنده: ابراهیم   طبقه بندی: هرمزگان، سفر به دور دنیا، 

نام Bob Arno را شاید کمتر خواننده ی این وبلاگ شنیده باشد. آقای Bob Arno متولد استکهلم و اصلیت سوئدی دارد اما از سال 1992 میلادی ملیت آمریکایی را پذیرفته است.

این آقای محترم کمدی را و همچنین فعالیت در رسانه را تجربه کرده است.
علت ذکر کردن نام وی این است که سفرنامه ای به ایران را منتشر کرده که در آن تصاویری از جنوب ایران نشان داده شده است. در واقع سفر او از بندرعباس آغاز شده است. آنچنان که باب آرنو می گوید، این دومین تجربه ی او از سفر به ایران می باشد. بار اول در سال 1960 ( بیش از 50 سال قبل) به ایران آمده و داستان حضور خود در کافه ای شبانه در تهران را ذکر می کند.

اما در سفر اخیر گویا همراه باب آرنو خانمی به نام Bambi هم بوده است که در خاطرات خود از اینکه مجبور بوده در هوای گرم و شرجی لباس گرم و بلندی را بپوشد گله کرده است.

نکته جالب در این خاطرات توجه این توریست های آمریکایی به لباس و پوشش زنان در منطقه ی جنوب است. در نتیجه عکس های متعددی از زنان با برقع در گزارش آنها دیده می شود.

عجیب اینکه در جایی از خاطرات اینها تصویری را می بینید که پیرمردی در بازار بز خود را به همراه می کشد.
و در زیر عکس که بعنوان خیابان های ایران نامگذاری شده، نوشته است: " ایران امروز، کاملاً شبیه دهه 60 است ( 50 سال قبل)"!!!

آیا این معرفی است که از کشور ما در دنیا می شود؟!

قسمت جالب دیگر گزارش آنجایی است که وی کنجکاو می شود معنی نوشته ها و تصاویر روی برخی دیوارهای مرکز شهر بندرعباس را بداند. بخصوص اینکه ظاهراً بعضی از آنها با رنگ پوشانده شده اند.

" من می خواستم بدانم که آیا اینها شعارهای سیاسی و انتقادی برعلیه دولت هستند یا نه؟"

اما ظاهراً پاسخ همراهان ایشان وی را قانع نمی کند: "به من گفتند، در اینجا مردم مجاز هستند برای یک ماه تبلیغات مورد نظر خود را روی دیوارها بنویسند و بعد از این مدت شهرداری روی تبلیغات را رنگ آمیزی می کند تا جا برای تبلیغات تازه باشد.
و یا توجیه بهتر دیگری که می گفت: جوان ها روی دیوارها تمرین هنری می کنند و سپس آنها را رنگ می زنند تا دوباره تمرین کنند".

در ادامه بعد از اینکه او مقدار دیگری از مسایل مربوط به اوضاع سیاسی، بخصوص در ارتباط با انتخابات، می گوید در انتها اذعان می کند که هیچ حس خصمانه و ضد آمریکایی در طول سفر ندیده است.

سایت گزارش Bob Arno به زبان انگلیسی را اینجا ببینید. اینجا

یک سری عکس جالب از برقع (روبنده) زنان جنوب ایران را اینجا ببینید. اینجا

ارسال به ارسال به 100 درجه کلوب دات کام

دوشنبه 2 فروردین 1389

سفرنامه مالزی (8)

نویسنده: ابراهیم   طبقه بندی: سفرنامه مالزی، خاطرات، 

رانش زمین در کوالالامپور

در ساعات اولیه بامداد روز شنبه 8 دسامبر 2008 رانش زمین مهیبی در بوکیت آنترابانگ سا – منطقه ای ییلاقی و پردرخت بر روی تپه ها - در حومه ی شمال شرقی کوالالامپور ( KL ) اتفاق افتاد. این منطقه یکی از مکان های آرام، بسیار زیبا و نوساز KL به شمار می رود و ساختمانها و ویلاهای زیبایی در گوشه و کنار آن به چشم می خورد. روزهای متوالی اخبار و حاشیه های این رویداد که حدود 50 نفر کشته و زخمی داشت و تعدادی زیادی را بی خانمان و سرگردان کرد در صدر رسانه های مالزی بود.

و آنروز من درست در همان منطقه بودم!

نیمه های شب بود ...،

ادامه مطلب را اینجا بخوانید ...

ارسال به ارسال به 100 درجه کلوب دات کام

سه شنبه 21 مهر 1388

سفرنامه مالزی (5)

نویسنده: ابراهیم   طبقه بندی: خاطرات، سفرنامه مالزی، 

مدت اقامت من پیش ح در کوالالامپور چیزی کمتر از یک هفته بود. در طی این مدت علاوه بر اتفاقاتی که تا الان برایتان تعریف کرده ام، دو ماجرای جالب و قابل توجه دیگر هم برایم اتفاق افتاد که امروز یکی یکی برایتان خواهم گفت؛

پوتراجایا  ( Putrajaya ) شهری برای آینده



قبلاً هم گفتم که ح یک ماشین پروتون دسته دوم برای خودش خریده بود. یکی از دلایل عمده او برای ماشین خریدن هم سهولت رفت و آمد به دانشگاهش بود چون محل دانشگاه  او ( دانشگاه  MMU ) که در محلی به نام پوتراجایا واقع بود، تا شهر فاصله نسبتاً زیادی داشت. البته یکی - دو نفر دانشجوی ایرانی که در همان نزدیکی آپارتمانی اجاره کرده بودند و با ح  هم دانشگاهی بودند، همراه او می رفتند.


 یک روز بعد از ظهر  که ح برای رفتن به دانشگاه آماده می شد از من پرسید آیا دوست دارم  همراه او بروم و دانشگاهشان را ببینم؟ من هم از خدا خواسته (!) قبول کردم چون اصلاً برای همین منظور به مالزی آمده بودم.

ساعت چهار بعد از ظهر بود و هوا طبق معمول ابری!  دو نفر از دوستان ح هم آمدند و سوار ماشین شدیم. توی مسیر ابتدا بنزین زدیم و بعد وارد اتوبانی که به سمت پوتراجایا می رفت شدیم. همین موقع باران شروع به باریدن کرد و باعث شد یک تصادف هم ببینیم!
بعد از حدود سی دقیقه رانندگی لذت بخش ( چون منظره اطراف اتوبان بسیار چشم نواز و زیبا بود بعلاوه بارش باران هم که مدام قطع و وصل می شد و باعث می شد چند دقیقه هوا دوباره آفتابی شود، جذابیت آن را دو چندان می کرد)  بالاخره رسیدیم به پوتراجایا – در قسمت پاورقی اطلاعات مفیدی را برایتان در مورد این منطقه خواهم گذاشت که امیدوارم مورد استفاده تان قرار بگیرد.

منطقه ی بسیار زیبا و جالبی بود. مدتی بعد وارد خیابان های فرعی شدیم و از جلوی پست نگهبانی هم گذشتیم تا وارد محوطه دانشگاه شویم. بارش باران تقریباً کاملا متوقف شده بود. از ماشین پیاده شدیم و وارد ساختمان اصلی دانشگاه  - جایی که کلاس ها واقع بود شدیم.



گردش در دانشکده !
وارد ساختمان شدیم. ساختمان چند طبقه ای بود که در هر طبقه راهروهای طولانی داشت و دو طرف هر راهرو کلی کلاس درس وجود داشت. قبل از اینکه بچه ها سر کلاس بروند ح جای کتابخانه دانشکده را نشانم داد و قرار گذاشتیم ساعت هفت و نیم که کلاس اولشان تمام شد، جلوی کتابخانه همدیگر را ببینیم. محض احتیاط کارت دانشجویی خودش را هم به من داد تا مشکلی برایم پیش نیاید.

 گشتی توی کتابخانه زدم و از امکانات علمی و آموزشی که برای دانشجویان خودشان تدارک دیده بودند لذت بردم بعد ساعتی را روی میز و نیمکت های جلوی کتابخانه سپری کردم و ضمن استراحت کردن دانشجویان مختلف را که از کشورهای گوناگون بودند و در دسته های دو یا چند نفری با هم بودند را تماشا کردم. خسته که شدم از جایم بلند شدم و در محوطه دانشکده دوری زدم و سپس وارد ساختمان اصلی شدم. توی راهروها و از جلوی کلاسها دوری زدم. همینطور که از جلوی کلاسها رد می شدم نگاهی گذرا به داخل کلاسها می انداختم. برخی کلاسها شلوغ و کلاس درس با حضور استاد دایر بود، برخی هم خالی خالی بودند و گاهی چند نفر دانشجو را می دیدم که توی یک کلاس خالی دور هم نشسته اند و داشتند راجع به موضوعی بحث می کردند. همینطور که توی راهروها قدم می زدم یک کلاس خالی دیدم. یواشکی وارد کلاس شدم و روی یکی از صندلی ها نشستم.

راستش را بخواهید دیدن آن جو و فضا به شدت مرا تحت تأثیر قرار داد و حسابی دلتنگ دوران دانشجویی خودم شدم. عهد کردم باید حتماً دوباره برگردم به آن فضا و موقعیت! خدایا تو خودت کمک کن چنین شود.


دیدن تابلوها و بردهای اعلاناتی که روی دیوارها  نصب شده بودند هم برایم جالب بود.برای اینکه از اخبار و اوضاع آنجا بیشتر شناخت پیدا کنم  اطلاعیه ها و پوسترهای  آنها را هم می خواندم. بین آنها اطلاعیه جالبی توجهم را جلب کرد؛ دفتر صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران در مالزی از دانشجویان و جوانان علاقمند دعوت به همکاری کرده بود تا سوژه و یا ایده های مربوط به کار و زندگی در مالزی را برای تهیه گزارش به آنها معرفی کنند. پس بی راه نیست که هر از گاهی گزارش های جالب و دیدنی از مالزی در اخبار تلویزیون ما پخش می شود. دست بچه های صدا و سیمای مرکز کوالالامپور درد نکند، برخلاف بقیه همکارانشان مثل دفاتر صدا و سیما در نیویورک و کشورهای اروپایی که یا هیچ فعالیتی ندارند و یا همیشه گزارش های منفی و ضد آن کشورها تهیه می کنند! هر از گاهی مردم ما را با آداب و رسوم و جذابیت های فرهنگی  مالزی آشنا می کنند.


همینطور که داشتم توی راهرو قدم می زدم، از آخر راهرو که دستشویی ها و سرویس بهداشتی قرار داشت صدای عجیبی به گوشم خورد. انگار کسی حالش بد شده بود و داشت آه و ناله می کرد. وارد دستشویی شدم و دیدم یک جوان سیه چرده و مو بلند دارد ( گلاب به رویتان! ) استفراغ می کند.
با انگلیسی پرسیدم: " Are You Ok " یعنی حالت خوب است؟ با خودم فکر کرده بودم شاید نیاز به کمک داشته باشد. ( حس پزشکی و انسان دوستی من را که دارید؟!)

طرف که انگار از دیدن من تعجب کرده باشد، مکثی کرد و جواب داد؛ حالم خوب است و تشکر کرد. بنابراین از آنجا بیرون آمدم و به راه خودم ادامه دادم. هنوز چند قدمی از سرویس بهداشتی دور نشده بودم که صدای همان جوانک را از پشت سرم شنیدم. در میانه در دستشویی ایستاده بود. سئوالش را مجدداً پرسید : " آیا سر و صدای من مزاحم شما بود"؟!
-  : " اوه، نه! به هیچ وجه. فقط فکر کردم شاید به کمک احتیاج داشته باشی"!
با شنیدن این حرف لبخندی زد خداحافظی کرد و برگشت سر کار خودش!!! ( چه می دانم، احتمالاً مشروبی چیزی خورده بود و .... خدا بهتر می داند).

دوباره برگشتم توی محوطه ی دانشکده. حالا هوا تاریک شده بود، باران نم نم می بارید و ساعت نزدیک هفت و نیم بود. کم کم دیگر باید سر و کله ح پیدا می شد. بالاخره کلاس اول آنها تمام شد و آمد سر قرارمان جلوی کتابخانه. وقتی مرا دید پرسید در این یکی دو ساعت چه کار کرده ام؟ آیا از دیدن قسمت های مختلف دانشکده شان لذت برده ام یا نه؟


عکس تزیینی است

استراحت بین دو نیمه!
در فرصت استراحت بین دو کلاس دانشجوها به کافه تریا دانشکده می رفتند و سهم پذیرایی مختصری می گرفتند. من هم به پیشنهاد ح همراه او و دوستانش به آنجا رفتم. تعداد زیادی دانشجو آنجا بود. ملت – دختر و پسر – توی صف بودند. پذیرایی هم یک لیوان شیرکاکائو و کیک بود. وقتی سهم خود را گرفتیم رفتیم و دور یک میز نشستیم و همزمان با خوردن مشغول گفتگو شدیم.
یکی از دوستان ح که فکر می کرد من از دیدن آن همه دانشجو ( بخصوص خانم های ایرانی که تعدادشان در آرایش و فرم های غیرمعمول! کم نبود) دچار حیرت و شگفتی شده ام، گفت دکتر جان از اینجور چیزهای باحال اینجا زیاد می بینی!  دوست دیگری هم که احتمالاً مربوط به گروه و جریان فکری خاصی بود، با حالتی عقل کل مانند، سری از روی تأثر تکان داد و نکاتی در زمینه ابراز تأسف از وضع دانشجویان ایرانی در مالزی بیان فرمود. اما برخلاف نظر و گمان این عزیزان، تمام توجه من به طعم شیرکاکائو و کیکی بود که مفتی مفتی داشتم می خوردم!!! ... راستی چرا در دوران دانشجویی از این چیزها به ما نمی دادند؟!

 بعد از پذیرایی بچه ها باید دوباره به سر کلاس می رفتند و در نتیجه تا ساعت حدود 10 شب، باز من تنها می شدم. این دفعه ح آدرس خوابگاهی که نزدیک محوطه دانشکده بود را به من داد و بعد از اینکه با یکی از دوستانش در خوابگاه تماس تلفنی گرفت و مطمئن شد که او آنجا هست، پیشنهاد داد این یکی دو ساعت بعدی را من پیش آن دوستش – یعنی توی خوابگاه - بروم. از شما چه پنهان من خودم هم بدم نمی آمد که وضع خوابگاههای دانشجویی در مالزی را از نزدیک ببینم. بنابراین قبول کردم.


زندگی در یک خوابگاه دانشجویی!

برای رسیدن به ساختمان خوابگاهها باید از محوطه ورزش می گذشتید. چند زمین بسکتبال، والیبال و راگبی، نشان می داد که امکانات تفریحی و ورزشی نسبتاً مناسبی برای آنها تدارک دیده شده است.
اتاق دوست ح در بالاترین طبقه یکی از بلوک های خوابگاه بود. بالاخره اتاق را پیدا کردم و بندگان خدا که از قبل منتظر من بودند به استقبال من آمدند. ( البته می دانید که در زندگی حقیرانه دانشجویی، استقبال کردن فقط در حد یک لبخند و سلام و علیک کردن ساده است!)
آنجا هر اتاق برای دو نفر دانشجو در نظر گرفته شده بود. دانشجویان خارجی مبلغ اندکی هم بعنوان کرایه باید به دانشگاه پرداخت کنند. اگرچه امکانات رفاهی ویژه ای به چشم نمی خورد اما روی هم رفته برای یک زندگی دانشجویی مناسب بود.

هردو نفر دانشجویی که آنجا بودند ایرانی بودند ( و البته هر دو نفر هم مذکر بودند! – می بینید تو را به خدا؟ آدم مجبور است همه جزئیات را برای جلوگیری از هرگونه سوء تفاهم احتمالی بنویسد!!!). یکی از آن دو که جوانتر و کم سن وسال تر به نظر می رسید، آدم جالبی بود. تجربیات جالبی داشت و حرفهای قشنگی می زد. وضعیت دانشگاههای مالزی، مشکلات و مسایل دانشجویان ایرانی، فرصت ها و تهدید ها و .... آنچنان سرگرم بحث شده بودیم و از اطلاعات او داشتم استفاده می کردم که اصلاً متوجه گذر زمان نشدم. تا اینکه کلاس دوم بچه ها هم تمام شد و  آماده برگشتن به خانه شدیم.

سوار ماشین که بودیم و توی مسیر برگشت در حین حرف زدن با بچه ها در فرصتی که همه ساکت بودند، لحظه ای به فکر فرو رفتم. سعی کردم به افکارم و اتفاقات آن روز نظمی بدهم اما... اصلاً نتوانستم. آنقدر چیزهای عجیب و مختلف توی سرم می چرخید که بی خیال شدم و ترجیح دادم آرام و ساکت از پنجره خیس و باران خورده ماشین ذل بزنم به منظره های دور دست در دل سیاه یک شب بارانی!


ادامه دارد ...


پاورقی



پوتراجایا  ( Putrajaya ) شهری برای آینده

ایده ایجاد شهری مجهز و برنامه ریزی شده که نماد قدرت و پیشرفت مالزی باشد، در سالهای دهه 1980 میلادی به ذهن ماهاتیر محمد ( چهارمین نخست وزیر مالزی و در واقع پدر تغییر و تحول و رشد این کشور ) رسید. شاید یکی از علل این فکر بدلیل ازدیاد تراکم و رشد جمعیت در پایتخت - کوالالامپور - بود. انتقال ادارات دولتی و برخی از جمعیت از کوالالامپور به این شهر جدید می توانست راه حل خوبی باشد.

»» می گویند شخص ماهاتیر محمد و کارشناسان او از بسیاری کشورهای دنیا و شهرهای مختلف و معروف بازدید می کند. از جمله تهران، اصفهان و ... در ایران. در نهایت ایده های مختلف را با الهام از طرح های فرهنگی، اسلامی و علم و دانش مدرن روز ترکیب می کنند.
داستان جالبی از همان سالها نقل می کنند که در بازدیدی که ماهاتیر محمد و همراهانش از تهران داشته اند، در طول مسیر با اتومبیل از بلوار کشاورز تهران عبور می کنند، وی که مجذوب زیبایی مهندسی این بلوار شده بود به همراهانش می گوید ای کاش روزی در پایتخت کشور من هم چنین بلواری باشد!  و حالا عزیزانی که از مالزی دیدن کرده اند می دانند آنها به کجا رسیده اند و ما کجا هستیم !!!

»» نام پوتراجایا از نام اولین نخست وزیر مالزی به نام  Tunku Abdul Rahman Putra   گرفته شده است. Putra به معنی شاهزاده و  Jaya به معنی موفقیت و پیروزی است.

»» به هرحال در سال 1995 پروژه احداث پوتراجایا در منطقه ای در جنوب بین کوالالامپور و فرودگاه بین المللی کولالامپور در زمینی به مساحت بیش از 4931 هکتار آغاز شد و در سال 1999 با آماده شدن بخش هایی از آن تعدادی از ادارات و سازمان های دولتی به آنجا منتقل شدند.

»» این پروژه یکی از بزرگترین پروژه های ساخت و ساز در مالزی و حتی جنوب شرقی آسیا محسوب می شود. هزینه احداث بناها و همچنین نگهداری از فضا و تأسیسات پوتراجایا آنچنان است که صدای برخی از منتقدان دولت را درآورده است!

»» طبق نقشه حدود 40 درصد از فضای پوتراجایا فضای سبز و مناظر زیبای طبیعی است. ترکیب جنگل، چمنزار، تپه های سرسبز و رودها و دریاچه بعلاوه ساختمانهای زیبا و مدرن منظره شگفت انگیز و بی نظیر را ایجاد کرده که هر بیننده ای را انگشت به دهان می کند. هنوز کار ساخت و ساز در حال انجام می باشد و چنانچه کل پروژه به اتمام برسد، شما انگار خود را در شهری فضایی و رویایی بسیار زیبا خواهید دید.

»» منطقه ای به نام سایبرجایا ( Cyber Jaya ) هم  در سال 1997 توسط ماهاتیر محمد در 50 کیلومتری جنوب KL  افتتاح شد که مختص دانش و تکنولوژی و رسانه طراحی شده است. برخی آنرا Silicon Valley  مالزی می نامند.

»» دیدنی های پوتراجایا :
دریاچه پوتراجایا، مسجد پوتراجایا، ساختمان های دولتی از جمله ساختمان پارلمان و دفتر نخست وزیر، کاخ عدالت، خیابان ها، بلوارها و  میادین متعدد و زیبا، پل های مدرن و سنتی ( طراحی یکی از این پل ها به نام پل پوترا Putra Bridge به نظر من با الهام از پل خواجو در اصفهان انجام شده است! )

»» رفت و آمد به پوتراجایا:
قطار سریع السیر  KLIA : ایستگاه پوتراجایا بین مسیر فرودگاه تا KL سنترال قرار دارد. تقریباً هر نیم ساعت یک قطار می آید.

تاکسی : با هزینه ای حدود 30 تا 50 رینگیت از KL سنترال که بسته به قدرت چانه زنی شما و راننده تاکسی دارد.

اتوبوس : از ساعت شش و نیم صبح تا 10 شب اتوبوس مسافران را از پوتراجایا تا ایستگاه Sinar Kota در کوالالامپور  و بالعکس می رساند. بلیط آن هم چیزی حدود 4 رینگیت می شود.

***

ارسال به ارسال به 100 درجه کلوب دات کام

یکشنبه 29 شهریور 1388

سفرنامه مالزی (4)

نویسنده: ابراهیم   طبقه بندی: خاطرات، سفرنامه مالزی، 

قبل از اینکه به سراغ ادامه ماجراهای مالزی بروم، دلم می خواهد عید فطر را به همه دوستان عزیز تبریک بگویم. انشاءا... از برکات این ماه مبارک نهایت بهره را برده باشید.


مرکز شهر کوالالامپور - KLCC
Kuala Lumpur City Centre



همانطور که گفتم، روزهای اول مهمان دوست خوبم ح و خانواده مهربانش بودم.


صبح آنروز از خواب بیدار شدیم و بعد از خوردن صبحانه آماده شدیم تا به مرکز شهر یا همان KLCC برویم. ح و یکی از دوستانش که او هم قرار بود همراه ما بیاید، آنطرف ها کاری داشتند و من هم می خواستم درمورد کلاس و امتحان زبان پرس و جو و بررسی کنم.
از منطقه سردانگ ( نام محلی که اغلب دانشجویان ایرانی در مالزی آنجا ساکن می شوند) که در جنوب KL قرار دارد تا مرکز شهر فاصله زیادی است. برای طی کردن این فاصله می توان از اتوبوس و یا تاکسی استفاده کرد اما بهترین و مقرون به صرفه ترین راه استفاده از قطارهای ویژه ای به نام KTM می باشد. قطارهای KTM نقش مهمی در جابجایی مردم و مسافران در مالزی دارند و انصافاً خدمات قابل قبولی ارائه می کنند.
گویا شب قبل باران باریده بود چون هنوز آسمان نیمه ابری بود و برگ درختان و چمن های کنار خیابان خیس و مرطوب بودند. آنروز صبح اولین روز هفته بود ( حتماً می دانید که در اغلب کشورهای دنیا و ازجمله مالزی، دوشنبه اولین روز هفته است!) و مردم زیادی در تلاش برای رسیدن به محل کار و تحصیل در همان ساعات اولیه صبح دیده می شدند. خیابان ها پر از ماشین بود و ایستگاه KTM  هم پر از مسافر بود.
بلیط گرفتیم و مدتی منتظر ماندیم تا قطار رسید و سوار شدیم. بعد از حدود 20 دقیقه به یک ایستگاه بسیار بزرگ و عظیم رسیدیم و از قطار پیاده شدیم.

 اینجا ایستگاه KL Senteral است! محل پیاده شدن و سوار شدن به بسیاری از خطوط قطارهای شهری نظیر KTM و LRT و ... در شهر KL . اگر روزی روزگاری گذارتان به مالزی و کوالالامپور افتاد، بدون شک به KL  سنترال هم خواهد افتاد!

ایستگاه قدیم راه آهن کوالالامپور

از آنجا برای رسیدن به KLCC باید سوار قطار شهری دیگری شوید که البته شیک تر و مجهزتر است. بلیط آن برای یک نفر چیزی حدود یک و نیم رینگیت می شود. قبل از آنکه این قطار دوم به مقصد KLCC از روی سطح زمین وارد تونل زیرزمینی بشود، از پنجره نگاهی به بیرون بیاندازید چون در همان نزدیکی KL سنترال ساختمان سفید رنگ ایستگاه راه آهن قدیم کوالالامپور که معماری زیبا و قشنگی دارد را خواهید دید ( تصویر بالا ) و از آن به بعد جز دالان های سیاه و تاریک زیرزمینی از پنجره ها چیزی دیده نمی شود – مثل مترو خودمان! در نتیجه می توانید سرتان را مثل بچه ی خوب به پایین بیاندازید و کف قطار و کفش های مردم را تماشا کنید و یا کمی کنجکاوی کنید و سرتان را بالا گرفته و چهره مسافران و توریست ها را نگاه کنید و در پاسخ به لبخند آنها لبخندی بزنید!

همینطور که بلندگو اسم تک تک ایستگاهها را به دو زبان انگلیسی و مالزیایی اعلام می کرد نوبت به ایستگاه KLCC رسید. آنجا ما پیاده شدیم و از پله های برقی ایستگاه بالا رفتیم و در نهایت به سطح خیابان و روی زمین رسیدیم.

-  : " خب، این هم KLCC و برج های دوقلو "!




برج های دوقلوی پتروناس
PETRONAS Twin Towers



وقتی می خواستم خاطرات سفرنامه مالزی را بنویسم، هیجان و تردید زیادی داشتم وقتی که نوبت به صحبت درباره برج های دوقلو شد چه بنویسم و چگونه شروع کنم؟!

از شکوه و عظمت و زیبایی آنها بنویسم؟ از نقشی که در توسعه و پیشرفت شهر داشته اند و یا ... ؟!

اگرچه کوالالامپور جاذبه ها و دیدنی های بسیار زیادی دارد و معماری و طراحی شهری در هر نقطه آن حرفی برای گفتن و نکته ای برای دیدن دارد اما بدون شک قلب آن KLCC و برج های دوقلو است. در هر ساعت از شبانه روز ( صبح، ظهر، غروب و شب) و در هر نوع وضعیت جوی ( ابری، بارانی و یا هوای صاف) منظره این برج ها جذاب و زیباست. به خاطر ارادتی که به این قسمت از شهر KL  دارم، اطلاعات مفیدی را در پاورقی این مطلب درباره برج های دو قلو نوشته ام که امیدوارم مورد توجه شما قرار گیرد تا اگر روزی از آنجا دیدن کردید، لذت بیشتری ببرید.

به هر حال، وقتی که ما به آنجا رسیده بودیم ساعت 9 صبح بود. مغازه های مجتمع تجاری بزرگ پایین برج ها که به نام Suria KLCC مشهور است ( کلمه Suria در زبان مالزیایی به معنی آفتاب است) رسماً از ساعت 10 صبح شروع به کار می کنند و بنابراین فعلاً همگی تعطیل بودند.
ح و دوستش به خاطر کارشان باید به مسیر دیگری می رفتند که با جایی که من بایستی می رفتم فاصله داشت پس به ناچار باید از هم جدا می شدیم. وقتی ح مطمئن شد آدرس و مسیر را بلد هستم، قرار گذاشتیم وقتی کار آنها و من تمام شد، ساعت 11 صبح همدیگر را توی KLCC ببینیم. و حالا من تنها بودم و در امتداد خیابان کنار برج های دوقلو قدم می زدم.



مؤسسه های آموزش زبان انگلیسی در مالزی

زبان انگلیسی در مالزی اهمیت زیادی دارد. در شهر KL تقریباً همه مردم – از راننده تاکسی و کارگر گرفته تا ... – دست و پا شکسته قادر به انگلیسی صحبت کردن هستند. جالب اینکه در مالزی حتی مانند ترکیه از رسم الخط و حرف انگلیسی برای نوشتن کلمات مالزیایی خود استفاده می کنند. Selamat Datang یعنی خوش آمدید!

در شهر KL دو مؤسسه بزرگ و مهم برای آموزش زبان انگلیسی وجود دارد که همه به آنها مراجعه می کنند. اولی مؤسسه British Council بوده و دیگری ELS است که البته کلاسها و مؤسسات بسیار دیگری هم وجود دارند اما هیچکدام شهرت و اعتبار این دو را ندارند. اغلب بچه های ایرانی هم به یکی از این دو مؤسسه مراجعه می کنند. انشاء ا... در نوشته های بعدی نقاط ضعف و قوت هرکدام را توضیح داده و با هم مقایسه خواهم کرد.
خود من British Council را انتخاب کردم. محل این مؤسسه درست نزدیک KLCC و کنار یک خیابان اصلی و ساختمانی به نام Wisma Bank است،  بنابراین پیدا کردن آن هیچ کاری ندارد.

قبل از وارد شدن به British Council جلوی درب ورودی نگهبان شما را بازرسی می کند و کیف شما را هم کنترل خواهد کرد. البته که این روزها در کشورهای مختلف برای ما ایرانی ها اینجور برخوردها نباید تعجب آور باشد!


از نگهبانی که گذشتم بلافاصله وارد سالن اصلی شدم. در صف خلوتی که جلوی میز پذیرش بود منتظر ایستادم تا نوبتم شد. پشت میز دختر خانم قد بلند و سبزه ای ایستاده بود. ظاهرش به هندی – مالزیایی ها می خورد که با لهجه خاص خودشان انگلیسی حرف می زد. توضیح دادم که می خواهم امتحان تعیین سطح زبان بدهم تا بتوانم در کلاس زبان شرکت کنم همچنین می خواستم بدانم برای ثبت نام امتحان IELTS چکار باید بکنم؟ برگه کوچکی  دستم داد و چیزی گفت که اصلاً متوجه نشدم!
بنابراین مؤدبانه پرسیدم : Excuse me
بی انصاف با همان لهجه عجیب و غریبش و حتی بدتر از دفعه قبل همان حرفش را تکرار کرد! اینجا بود که یک خانم محترم و خوشروی مو فرفری و عینکی که کنارم ایستاده بود، به فارسی گفت: می گه این شماره شماست. آنجا بنشینید و منتظر باشی تا نوبتت برسد!
از کمک آن هموطن مهربان تشکر کردم و تازه متوجه شدم که دختر بینوا داشت بال بال می زد و می گفت :

Please wait for your number

ناگهان احساس کردم چقدر از کسانی که انگلیسی را با لهجه غیرقابل فهم تلفظ می کنند و آدم را ضایع می کنند متنفرم!!! هرچند بعدها این حس بد را نسبت به او از دست دادم!


[ محض اطلاع، این روزها سیستم شماره دهی در بانک ها را که حتماً دیده اید؟ خب آن موقع هنوز ما از این چیزها نداشتیم! ]

در British Council  تقریباً برای هر کاری باید شماره بگیرید و منظر نوبت خود باشید! سالن انتظار مؤسسه هم در طبقه همکف قرار دارد. کتابخانه ، قفسه های مجلات و ایستگاههای کار با کامپیوتر هم همینجا هستند. معمولا جمعیت زیادی هم از دانش آموزان مؤسسه و مراجعین مشاهده می کنید.
علاوه بر خارجی هایی که از کشورهای مختلف ( روسیه، آفریقا، کشورهای عربی، کشورهای آسیای جنوب شرقی) آمده اند، آنجا ایرانی های زیادی خواهید دید. در انواع و اقسام مدل ها و طرح ها و رنگ ها ! اکثر آنها جوان و کم سن و سال هستند. البته آدم های بزرگسال و مسن هم تک و توک به چشم می خورند. تقریباً 90 درصد ایرانی ها تابلو هستند و به راحتی می توانید آنها را تشخیص دهید.

بعد از اینکه کارم تمام شد – یعنی تاریخ امتحان تعیین سطح را فهمیدم و ثبت نام کردم از آنجا خارج شدم. این اولین حضور من در British Council بود، جایی که حجم زیادی از خاطرات من در مالزی را به خودش اختصاص داد.

در طبقه ششم همان ساختمان یک مؤسسه دیگر وجود دارد به نام IDP که خیلی از ما ایرانی ها در مالزی از آن بی خبر هستیم. باید بگویم IDP درواقع نمایندگی کلیه دانشگاهها و مؤسسات آموزش عالی استرالیا است. این مؤسسه علاوه بر خدمات مربوط به معرفی و پذیرش دانشگاههای استرالیایی، یکی از دست اندرکاران برگزاری امتحان IELTS در دنیا هم می باشد. وقتی ایران بودم این اطلاعات و آدرس مؤسسه را از اینترنت بدست آورده بودم. بنابراین بلافاصله بعد از British Council سری به آنجا هم زدم تا از نزدیک ببینم چه خدماتی دارند. اطلاعات با ارزشی بدست آوردم و از آن مهمتر اینکه فهمیدم همه منشی ها لهجه نامفهوم و گیج کننده ای ندارند و این تا حد زیادی اعتماد به نفسم را بیشتر کرد!

خب، ساعت تقریباً ده و نیم صبح شده بود و من نیم ساعت وقت داشتم تا از مغازه ها و فروشگاههای شیک و مدرن KLCC که حالا همگی شروع بکار کرده بودند، دیدن کنم تا ح و دوستش بیایند.

تا اینجا همه چیز خوب پیش رفته بود و در درون احساس خیلی خوبی داشتم.

ادامه دارد ...



پاورقی:
برج های دو قلوی پتروناس (PETRONAS Twin Towers )

بدون شک سمبل مالزی و پایتخت آن کوالالامپور این برج ها هستند. شرکت ملی نفت مالزی به نام پتروناس صاحب اصلی این برج ها می باشد.


»» علت نامگذاری آن این است که دو برج کاملاً مشابه به نام برج شماره یک و برج شماره دو ساخته شده است. کار ساخت این برج ها در سال 1992 آغاز و ظرف 6 سال یعنی در سال 1998 تمام شده است. برج شماره 1 را یک شرکت ژاپنی و برج شماره 2 را شرکت سامسونگ کره جنوبی و یک شرکت آمریکایی ساخته اند. جالب است بدانید زیرسازی و فوندانسیون این برج 120 متر بوده است.

ارتفاع برج های دوقلو تا نوک آنتن ها برابر با 452 متر می باشد و 88 طبقه دارد. این برج ها از زمان بهره برداری تا سال 2004 بعنوان بلند ترین ساختمان دنیا رکورد دار بوده که در آن سال برج تایپه 101 ساخته می شود و به مقام دوم سقوط می کند.

»» در طبقه 41 بین دو برج یک پل دو طبقه به نام Sky Bridge ساخته شده است که البته طبقه 42 را نیز به هم وصل می کند.  توریست ها و بازدید کننده ها می توانند به بالای این پل بروند و شهر زیبای  KL  را از آن بالا ببینند.

نمای برج از شیشه و فولاد سفید است که درخشش خیره کننده ای در نور آفتاب و بخصوص موقع طلوع و غروب خورشید پیدا می کند. شاید به همین دلیل مرکز تجاری بزرگی  که در پایین برج ساخته شده است را Suria KLCC نامگذاری کرده اند. برج ها در شب هم بدلیل نوپردازی خاص و هنرمندانه، انعکاس نقره ای رنگ و با ابهتی دارند. هرچند نورپردازی از ساعت 12 شب به بعد خاموش می شود.

»» درست در پایین برج ها یک مجتمع عظیم تجاری و تفریحی شش طبقه ای  وجود دارد (Suria KLCC ). در آن هزاران واحد تجاری ( معمولا از مارک ها و فروشگاههای معروف دنیا نظیر لوازم آرایشی، جواهرات و ساعت و پوشاک و ... ) در مساحتی برابر با 140 هزار متر مربع وجود دارند. 12 سالن سینما برای نمایش فیلم های روز دنیا، یک نمایشگاه جالب علم و تکنولوژی برای کودکان و نوجوانان، کتابفروشی معروف Kinokuniya ژاپن و رستوران ها و اغذیه ای ها نظیر McDonald  و KFC و ... عده زیادی از بازدید کننده ها را همه روزه به خود جلب می کند.


»» در محوطه اطراف برج ها پارک KLCC  وجو دارد که استخر، فواره ها و درختکاری و فضای سبز چشم نوازی دارد. جاده های پیاده روی و ورزش، آلاچیق های چوبی، مسجد و محوطه بازی بچه ها هم خواهید دید.


»» سطح مقطع هر برج یک ستاره هشت پر است ( شکل رایج در معماری و هنر اسلامی ) و علاوه بر آن ظاهر برج های دوقلو نمای مناره های مسجد را به ذهن می آورد و طرح پل هم مانند یک دروازه عظیم برای ورود به شهر KL می باشد. طراح و آرشیتکت برج های دوقلو یک آمریکایی آرژانتینی تبار به نام Cesar Pelli می باشد.


»» آسانسورهای قدرتمند و پیشرفته ای کار جابجایی کارمندان و پرسنل شاغل در شرکت های موجود در برج ها را انجام می دهند. برج شماره یک کاملا اختصاص به خود شرکت پتروناس ( شرکت نفت مالزی) دارد. در برج شماره 2 شرکت های معتبر و بزرگی چون؛ میکروسافت، بوئینگ، شبکه الجزیره، IBM ، بلومبرگ و ... قرار دارند.


»» در 12 سپتامبر سال 2001 ( بعد از انفجار بمب در ساختمان های تجارت جهانی نیویورک) ناگهان شایعه ای مبنی بر وجود بمب در برج های دوقلوی مالزی به راه افتاد و بلافاصله کل افراد موجود در آن تخلیه شدند. در سال 2005 نیز بدلیل یک آتش سوزی در یکی از 12 سالن سینمای واقع در مرکز تجاری آن کل ساختمان بلافاصله تخلیه شد. هرچند آنرا یک مانور خواندند.


»» در سال جاری ( 2009 ) یک فرانسوی که به اسپایدرمن ( مرد عنکبوتی) معرف است – چون با دست خالی و بدون هیچ وسیله ای کمکی و امنیتی از ساختمان های بزرگ جهان بالا می رود – توانست از این برج های دوقلو بالا برود. جالب است که این فرد در سال 1997 و همچنین در سال 2007 تلاش کرده بود این کار انجام دهد اما هر بار درست در طبقه 68 با بدشانسی توسط پلیس دستگیر شده بود!


***

ارسال به ارسال به 100 درجه کلوب دات کام

دوشنبه 26 مرداد 1388

سفرنامه مالزی (1)

نویسنده: ابراهیم   طبقه بندی: خاطرات، سفرنامه مالزی، 

مقدمه : مدتها بود که دلم می خواست از خاطرات و مسایلی  که تجربه کرده بودم اینجا بنویسم. حالا از اینجا می خواهم کم کم شروع کنم. نمی دانم بعداً ممکن است به چه نتیجه ای برسم. نظرات شما دوستان هم برایم مهم و محترم است. کسی چه می داند شاید این اطلاعات به درد کسی بخورد!

تصویری از KLCC مرکز شهر کوالالامپور


از فرودگاه تا فرودگاه

اگر تصمیم به دیدار از مالزی داشته باشی تنها گزینه منطقی برای انتخاب وسیله سفر، گرفتن بلیط هواپیما است. بنابراین فکر ماشین و کشتی را برای رسیدن به این جزیره دوردست ( آسیای جنوب شرقی) از سر به در کنید!
برای پرواز هم دو گزینه برای انتخاب دارید؛ 1- پرواز مستقیم از تهران با هواپیماهای وطنی ( ایران ایر - هما ) و 2- پرواز غیر مستقیم با هواپیماهای عربی ( هواپیمایی امارات و یا قطر).
در حالت اول، حدود 8 - 7 ساعت پرواز مستقیم  تهران - کوالالامپور طول می کشد. در حالت دوم، ابتدا از تهران و یا بندرعباس باید به دبی یا دوحه رفته و از آنجا به کوالالامپور بروید. این مسیر 2 تا 3 برابر مدت زمان پرواز مستقیم تهران - کوالالامپور طول می کشد. ( بسته به اینکه مدت زمان توقف شما در سالن ترانزیت فرودگاه دوم - دبی یا قطر - چقدر طول بکشد).
بنابراین اگر کیفیت هواپیما و خدمات رفاهی برایتان مهم است و در مقابل از نظر زمان و پرداخت هزینه محدودیت و مشکلی ندارید، گزینه دوم را پیشنهاد می کنم ( لطفاً مرا به تبلیغ منفی علیه شرکت های وطنی متهم نکنید! به هرحال واقعیت ها را باید گفت).

هزینه بلیط !
آنهایی که دستشان توی کار است و سالی دو - سه مسافرت خارج از کشور دارند که هیچ، اما خدمت بقیه دوستان عزیز عرض کنم؛
بلیط مالزی معمولاً بصورت رفت و برگشت تهیه می شود. بلیط بازگشت شما به ایران تا زمان خاصی اعتبار دارد ( بعنوان مثال 3 ماه، 6 ماه و یا یک سال)، براساس مدت زمان اعتبار بلیط برگشت شما، قیمت آن بلیط هم افزایش می یابد. پس قیمت بلیط رفت و برگشت به مالزی به ازای هر یک نفر می تواند از حدود 700 هزار تومان تا یک میلیون تومان و حتی بیشتر متغیر باشد. 

این پرواز طولانی انصافاً خسته کننده است!
کارهایی که می توانید برای وقت گذرانی انجام دهید؛ گوش کردن به موسیقی، خواندن راهنمای توریست ها در مالزی، گپ زدن با مسافر بغل دستی (فقط مراقب باشید نامحرم نباشد!) ، خوردن خوراکی های مختلف، ... و خوابیدن! من خودم مورد آخر را می پسندم البته به شرط آنکه تکان های شدید هواپیما شما را وحشت زده از خواب نپراند!

کم کم که به مالزی نزدیک می شوید ( این را مانیتور داخل هواپیما که موقعیت هواپیما را روی نقشه نشان می دهد می گوید) قند توی دلتان آب می شود. جنب و جوش خاصی هم بین مسافرها احساس می کنید. برخی قیافه ها و ظاهر آدم ها با آن چیزی که قبلاً توی فرودگاه امام تهران دیده بودید کلی تفاوت کرده است ( درست است که آدم باید جنبه و ظرفیت داشته باشد . ببینید من گفتم تفاوت کرده، نگفتم که بدتر یا بهتر شده!!!).
توی هواپیما مهماندارها یک فرم به دستتان می دهند که درباره علایم بیماریهای مختلف، مقدار پولی که همراه دارید  و چیزهای دیگر از شما سئوال می کند ( مجبور نیستید همه چیز را راست بگویید اما اگر گیر افتادید خودتان جواب بدهید ). این فرم را حتماً دریافت کرده و تکمیل کنید چون موقع کنترل گذرنامه در فرودگاه کوالالامپور باید همراه گذرنامه به مسئول مربوط تحویل دهید. 

سلام KLIA !

فرودگاه KLIA

فرودگاه بین المللی کوالالامپور

KLIA ( مخفف Kuala Lumpur Internationa Airport )
یکی از بزرگترین، زیباترین و مجهزترین فرودگاههای آسیا به شمار می رود. از هواپیما که پیاده می شوید - البته پیاده شدن نه به آن شکل که اینجا می بینیم! چون مستقیماً از هواپیما توسط کریدور مخصوص وارد سالن ترمینال می شوید و نیاز به پیاده روی یا اتوبوس سواری ندارید!
ترمینالی که مخصوص پیاده شدن مسافرهاست نسبتاً بزرگ است و تعداد زیادی فروشگاههای معتبر که قیمت اجناس آنها معاف از مالیات است را می بینید. اگر می توانید فعلاً بی خیال گشت و گذار شوید چون بعداً به اندازه کافی فرصت دارید. فقط حواستان باشد یک ترن مخصوص که وسط این سالن توقف کرده را از دست ندهید. با این ترن شما به همراه بقیه مسافرین به سالن بزرگ دیگری منتقل می شوید. از پنجره های این ترن بود که من وسعت و بزرگی KLIA را دیدم و همچنین قطرات درشت باران استوایی مالزی که شیشه های پنجره را پوشانده بود.

وقتی ترن توقف کرد از آن پیاده می شوید و وارد یک ساختمان چند طبقه بزرگ می شوید. از پله های برقی باید پایین بروید تا به محل کنترل ویزا و گذرنامه برسید.
چندین باجه مخصوص کنترل گذرنامه وجود دارد و ملت باید در صف های انتظار قرار بگیرند. بعلت تعداد نسبتاً کافی باجه ها و سرعت خوب آنها زیاد وقتتان تلف نمی شود. البته اگر به مشکل خاص و غیرمنتطره ای برخورد نکنید. بهتر است به زبان انگلیسی تا حدی مسلط باشید تا بتوانید پاسخ چند سئوال اولیه آنها را بدهید.
وقتی مدارک شما کامل بود و مشکلی نداشتید گذرنامه شما مهر ویزا می خورد و از گذرگاه عبور می کنید. بعد از آن به یک سالن بزرگ می رسید که باید منتظر رسیدن بارهای خود ( صندوق و کیف و ...) باشید. دقت کنید شماره و مشخصات پرواز خود را اشتباه نکنید و به اشتباه جای دیگر منتظر نایستید. بهترین توصیه این است که یا انگلیسی خوب بلد باشید و به اعلام های گوینده توجه کنید و یا از کارکنان آنجا سئوال کنید در غیر اینصورت ببینید بقیه همسفران شما که در هواپیما بودند کجا هستند و دارند چکار می کنند! 
صندوق ها و وسایلتان را که تحویل گرفتید باید از فرودگاه خارج و به شهر کوالالامپور برسید. بد نیست بدانید KLIA از شهر بسیار فاصله دارد و باید از تاکسی استفاده کنید. راه مناسب تر و ارزان تری هم وجود دارد و آن استفاده از قطار سریع السیر ( اکسپرس ) فرودگاه به مرکز شهر است. ایستگاه این قطار مجهز و راحت داخل فرودگاه قرار دارد. البته این مسیر به درد کسانی می خورد که یا آشنایی قبلی دارند و یا توانایی و اعتماد بنفس ارتباط برقرار کردن با خارجی ها و پیدا کردن مسیر خود در بلاد غربت را دارند! که البته کار سختی نیست.

ادامه دارد ....

ارسال به ارسال به 100 درجه کلوب دات کام

صفحات جانبی

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
  • اضافه به خبرخوان

  • Subscribe


Related Posts with Thumbnails