تبلیغات
از اینجا ... از آنجا - مطالب ابر خاطرات

از اینجا ... از آنجا

قصه های ساده زندگی - اگر ما را گم کردید فقط کافی است « از اینجا از آنجا» را در گوگل جستجو کنید!

جمعه 16 اردیبهشت 1390

سفرنامه مالزی (11)

نویسنده: ابراهیم   طبقه بندی: سفرنامه مالزی، خاطرات، 

Home Sweet Home

خیلی وقته كه از سفرنامه مالزی چیزی ننوشته بودم. توی آخرین قسمت (اینجا) گفته بودم كه بالاخره یه خونه برام پیدا شده بود و حالا ادامه ماجرا؛

یك روز عصر بود كه به همراه س به آدرسی كه الف داده بود رفتیم تا خونه رو ببینیم. آدرس جای سرراستی بود. نزدیك امپنگ پوینت (ampang point)،  پشت هتل فلامینگو، ساختمان GCB court !

امپنگ پوینت توی كولالامپور واسه ما ایرونی ها جای كاملاً شناخته شده ای هستش. كلی بچه ها اون دور و برا خونه گرفتن، مدرسه ایرونی ها هم همونجاست كه خانواده هایی كه بچه هاشون رو همراه خودشون بردن مالزی، اكثراً اونجا می برن مدرسه. انصافاً جای نسبتاً بدی هم نیست. مركز خرید بزرگ داره، دسترسی خوبی به نقاط مختلف شهر داره و تقریباً جزو نقاط تر و تمیز و نوساز KL (مخفف كوالالامپور) به شمار میره.
 
درباره این ساختمون GCB court  هم بد نیست بدونین كه یه برج نسبتاً بزرگه كه طراحی خوشگلی داره. از بالا نمای برج مثل L درست شده و بیش از 21 طبقه میشه. دور تا دور ساختمون یك فضای سبز درست و حسابی وجود داره.



بخش زیادی از اقامت من توی KL اینجا گذشت و از اون كلی خاطره  دارم كه دارم كم كم با شما شریك می شم.

من و س جلوی نگهبانی ساختمون منتظر موندیم تا الف اومد و ما رو با خودش برد توی ساختمون. سوار آسانسور شدیم و طبقه 14 پیاده شدیم. شماره خونه 14D بود. در و باز كرد و وارد شدیم.

اول وارد یه هال خیلی بزرگ شدیم. كف هال سرامیك سفید بود. یه میز دایره ای بزرگ و دو تا صندلی طرح حصیری كنارش، یه میز عسلی مستطیل شكل با دو - سه تا مبل باز هم طرح حصیری،  و تلویزیون بزرگ! اینا وسایل توی هال بود. چون هال خیلی بزرگ بود با این وسایل كم، فضا خیلی خالی به نظر می رسید. البته یه پنجره خیلی بزرگ هم توی هال بود كه نمای جالبی از بیرون داشت.

- :" خب اینم هال كه بین شما مشتركه"!

الف قبلاً گفته بود كه توی این آپارتمان دو نفر دیگه هم زندگی می كنن و فقط یه سوئیت خالی مونده كه اگه من بپسندم و با هم توافق كنیم، من میشم نفر سوم!

بعد از هال رفتیم سر اصل قضیه، یعنی سوئیت من!
یه اتاق 12 متری بود كه یه تخت خواب بزرگ دو نفره (!) داشت. یه میز و صندلی مطالعه، و یه كمد بزرگ. این همه ی وسایل اتاق بود. البته كولر گازی اسپلیت هم داشت.
كنار اتاق حموم و سرویس بهداشتی سوئیت من بود كه بر خلاف دو واحد دیگه، درش از توی اتاق باز نمی شد.
آشپز خونه هم مثل هال، بین سه نفر مشترك بود.

خونه بدی نبود. قیمت اجاره اش هم ماهی 800 رینگیت توافق كردیم.
- : " اون دو نفر دیگه كی هستن؟" من از الف پرسیدم. چون برام مهم بود كه با كی قراره هم خونه بشم.
- : "فعلاً تا یه هفته تنها هستی! ... این اتاق مال ش هست كه فعلا رفته جنوب مالزی دنبال كار دانشگاهش و این هم مال م هست كه رفته ایران و هنوز برنگشته ! ولی حتماً گفته میام"!!! ... نگران نباش آدم های آروم و بی آزاری هستن"!
- :" خب از كی وسایلم رو بیارم"؟
- :" از همین فردا هم می تونی بیای"!

خیلی خوب شد! تقریباً توی دقیقه 90 كار درست شده بود. چون درست فردا صبح قرار بود كه زن و بچه س برسن مالزی و دیگه من نمی تونستم پیش اون بمونم.

شام آخر!
آخرین شبی كه من مهمون س بودم. منطقه بوكیت آنترابانگسا، بوچاك آتنیوم.
یه شام مجردی درست كردیم و دو نفری خوردیم. من دوتا چمدونم رو مرتب كردم و بارم رو بستم. برای فردا كاملاً آماده بودم. س تنقلات و هله هوله آورد و شروع كردیم به گپ زدن!به نظرم س از یه طرف خوشحال بود كه بعد از حدود 6 ماه زن و بچه اش میومدن پیشش و از طرفی هم ناراحت بود و نگران. نه بخاطر اینكه من یعنی دوست صمیمی و همكارش از پیشش می رفتم و دیگه كسی نبود كه اشكالات زبان رو باهاش كار كنه، شاید بیشتر بخاطر اینكه بردن خانواده توی دیار غربت كار سختیه.
خلاصه تا دیروقت حرف زدیم و حرف زدیم.
چه خاطراتی كه از اون منطقه و اون آپارتمان داشتم.

صبح زود بیدار شدیم و سریع آماده شدیم و سوار ماشین شدیم. از KL تا فرودگاه راه خیلی زیادی بود و س باید زود راه می افتاد. تقریباً ساعت شش و نیم راه افتادیم. هوا هنوز گرگ و میش بود.
توی مسیر من جلوی هتل فلامینگو پیاده شدم. راه زیادی نبود و من می تونستم پیاده برم. س عذرخواهی كرد و با هم خداحافظی كردیم.

زمین خیس بود. حتماً دیشب طبق معمول بارون اومده! آروم آروم دستگیره چمدون ها رو گرفته بودم و دنبال خودم می كشیدمشون. از پایین كه نگاه كنی ساختمان GCB ابهت جالبی داره. موبایلم رو در آوردم و شماره الف رو گرفتم. آخه باید كلید رو ازش تحویل می گرفتم. اما تلفنش جواب نداد. به راه رفتن ادامه دادم و بالاخره رسیدم جلوی نگهبانی. دل رو زدم به دریا با انگلیسی گفتم كه اومدم پیش دوستم. اسم و مشخصات الف رو دادم و وارد ساختمون شدم. بنده خدا نگهبان هم زیاد گیر نداد. حتماً با دیدن من كه دو تا چمدون بزرگ رو با خودم توی اون صبح كله سحر می كشیدم، دلش سوخته بود.

سوار آسانسور شدم. باز هم با موبایل زنگ زدم. sms دادم. هیچ خبری نشد!
طبقه 14 از آسانسور پیاده شدم. دیگه حسابی كلافه شده بودم. آدم اینقدر بی مسئولیت؟! این چندمین باریه كه به خوی و خصلت خودمون - ایرونیها - لعنت می فرستم.
حدود نیم ساعت و شاید بیشتر جلوی در آپارتمان و توی راهرو علاف بودم و قدم می زدم. خورشید كم كم داشت از پشت ابرا بیرون می اومد. بالاخره آقا از خواب بیدار شده بود و به موبایلم زنگ زد؛
- :" ... الان جلوی آپارتمانی؟! ... وایسا الان اومدم"!
 
با عصبانیت كلیدها رو ازش تحویل گرفتم. وسایلم رو بردم توی اتاقم و خودم رو ولو كردم روی تخت. هم خیلی عصبی بودم و هم خیلی خسته... خوابم برد.

بالاخره یه خونه از خودم داشتم. حالا دیگه می تونستم برای خودم برنامه ریزی درست و حسابی بكنم.

ادامه دارد....

ارسال به ارسال به 100 درجه کلوب دات کام

سه شنبه 2 آذر 1389

یک وقایع اتفاقیه!

نویسنده: ابراهیم   طبقه بندی: خاطرات، 

گاهی وقت ها دلم می خواهد اتفاق های روزمره را اینجا بنویسم. گاهی می خواهم جدی و خشک باشم و گاهی هم شوخ و شاید هم کمی لوس!
اگرچه که وبلاگ صفحه ی شخصی و به قولی چاردیواری اختیاری هر کس است اما می دانم که روزمرگی های هرکس فقط برای خودش مهم هستند و گاهی هم برای کسانی که او برایشان مهم است. 

اگر 7 دقیقه وقت آزاد دارید، روی ادامه ی متن کلیک کنید.


ادامه مطلب را اینجا بخوانید...

ارسال به ارسال به 100 درجه کلوب دات کام

سه شنبه 15 بهمن 1387

فلاش بک به اتفاقاتی که رخ داد

نویسنده: ابراهیم   طبقه بندی: عمومی، 


شاید آنچه که اینجا می نویسم برای برخی از دوستان جالب باشه، به هرحال یادآوری سریع خاطرات گذشته برای خود آدم هم بد نیست.
بعد از حدود یک سال که مسئولیت روابط عمومی دانشگاه رو بعهده داشتم و فراز و نشیب زیادی که داشت، به جزیره کیش فرستاده شدم و نزدیک به دو ماه در شبکه بهداشت و درمان اونجا فعالیت کردم البته نه بعنوان ریس شبکه ( چیزی که به اشتباه بعضی ها بیان کرده بودند!). خلاصه بعد از اون به مرکز بهداشت استان اومدم و در واحد مبارزه با بیماریها شروع به همکاری کردم. یادم میاد همون موقع بود که اوج بحث بیماری وبا بود و این قضیه "جلبک های قرمز" تازه شروع شده بود.
بعد از گذشت دو ماه، به دلیل اینکه از کار اجرایی خسته شده بودم و درضمن خیلی دلم می خواست تحصیلات تکمیلی خودم رو ادامه بدم از دانشگاه مرخصی گرفتم و درحال حاضر نزدیک سه ماه هست که در کوالا لامپور (مالزی) هستم. به هر حال فرصتی بود که هم استراحتی بکنم و هم کسب تجربه و مهم تر اینکه در مورد ادامه تحصیل بررسی و تحقیق بیشتری بکنم.
اینجا اتفاقات مختلفی برام افتاد و با افراد زیادی برخورد کردم. ایرانی ها و حتی چند نفر از هرمزگانی ها. به هرحال تجربه جالبی بود که وقتی برگشتم شاید درباره اونها و خاطرات اینجا چیزهایی بنویسم ( البته فعلاً هیچ وعده ای نمی دم ).

ارسال به ارسال به 100 درجه کلوب دات کام

صفحات جانبی

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
  • اضافه به خبرخوان

  • Subscribe


Related Posts with Thumbnails