تبلیغات
از اینجا ... از آنجا - مطالب ابر حس مادری

از اینجا ... از آنجا

قصه های ساده زندگی - اگر ما را گم کردید فقط کافی است « از اینجا از آنجا» را در گوگل جستجو کنید!

جمعه 21 مرداد 1390

قصه ی یک تغییر

نویسنده: ابراهیم   طبقه بندی: داستان، 

توجه: دوستانی که بچه ی کوچک دارند، دوستانی که دل کوچک دارند، آنها که روح لطیف و حساسی دارند از خواندن این مطلب خودداری کنند!

به نظر شما قوی ترین غریزه و احساس در دنیا چیست؟
مطمئن هستم  که مثال های مختلفی خواهید زد، اما بدون شک همگی قبول داریم که «احساس مادر به فرزند» یکی از بهترین پاسخ هاست. یک احساس بسیار قوی و محبت شدید!


گروهی از دانشمندان تصمیم گرفتند ببینند آیا این حس «مادری» قابل تغییر هست یا نه؟!
برای رسیدن به پاسخ این سئوال آزمایش بسیار سخت و وحشتناکی را طراحی کردند.

یک قفس آهنی درست کردند و توی آن یک میمون مادر و فرزندش را قرار دادند. میمون مادر درحالیکه با اضطراب دانشمندان را نگاه می کرد، محکم فرزندش را بغل کرده بود و حسابی مراقب آن بود. 

آزمایش شروع شد: 

زیر قفس شعله های آتش را روشن کردند!
طولی نکشید که میله های آهنی قفس کم کم شروع کردند به داغ شدن. میمون مادر درحالیکه همچنان بچه اش را در بغل داشت از این سوی قفس به آن سو می دوید، بلکه آنطرف قفس میله ها کمی خنک تر باشند و پایش را نسوزانند.
مدت کوتاهی گذشت ... تمام میله ها بسیار داغ شده بودند.
میمون مادر از درد و ناامیدی به طرف دانشمندان که او را نگاه می کردند جیغ می زد و بالا و پایین می پرید. میله های دیوار و سقف قفس هم داغ بودند. به نظر هیچ راه چاره ای نبود!
کم کم بوی سوختگی توی هوا می پیچید. عده ای از دانشمندان که دلشان سوخته بود می خواستند آزمایش را متوقف کنند. اما بقیه مخالفت کردند. «بگذار ببینیم آخرش چه می شود!» 
ناگهان ...
میمون مادر بچه اش را که حسابی ترسیده بود و به او چسبیده بود به زور از خودش جدا کرد، روی میله های داغ گذاشت و بی توجه به زجه هایش، روی آن ایستاد و اندکی از سوزش زخم های کف پایش آسوده شد ....


پ ن : ممکن است از خواندن این داستان کوتاه ناراحت شده باشید. شاید توی دلتان مرا لعنت کرده اید که چرا با این داستان غیر واقعی خاطر شما را رنجانده ام. اصلاً مگر چنین چیزی می شود؟! 
اما دوستان این قصه سمبلی است از واقعیت های به مراتب تلخ تر و سیاه تر در اطراف ما. روح هر انسان بسیار پاک تر و لطیف تر و زیباتر از رابطه ی مادر و فرزندش است. چه می شود که این روح پاک و لطیف، دروغ می گوید، ظلم می کند، فحش و ناسزا می دهد، دزدی می کند، آدم می کشد و ... ؟! به عبارت دیگر ما انسان ها به راحتی ارزشمندترین چیزهای خودمان را داریم قربانی می کنیم.
ما که اینگونه نبودیم پس چرا تغییر کرده ایم؟!؟

راستی اگر خواندن این داستان کوچکترین احساس ترحم و غم در شما ایجاد نکرد ... مراقب خودتان باشید. چون این علامت سنگدل شدن شماست! شاید اگر روزی مجبور شوید شما هم ....!

ارسال به ارسال به 100 درجه کلوب دات کام

صفحات جانبی

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
  • اضافه به خبرخوان

  • Subscribe


Related Posts with Thumbnails