تبلیغات
از اینجا ... از آنجا - مطالب ابر ایران

از اینجا ... از آنجا

قصه های ساده زندگی - اگر ما را گم کردید فقط کافی است « از اینجا از آنجا» را در گوگل جستجو کنید!

دوشنبه 27 تیر 1390

آه ... افسوس

نویسنده: ابراهیم   طبقه بندی: عمومی، 



اول اینکه عرض کنیم این مطلب هیچ ارتباطی به «
این» و یا «این» و یا چیزهای شبیه اینها ندارد!!!
به هرحال آدم مغز [...] که نخورده تا بیاید به بیانات و اظهارنظرهای آدم های بزرگی مثل سردار و سرلشکر مملکت خودش گیر بدهد و ... بعله ... ما سیاست داریم ... پَـ نَـ پَـ چه!

از قدیم و ندیم گفته اند «هرکه بامش بیش ... برفش بیشتر»! (حالا چیزهای دیگر هم میگن، مثلاً هرکه بامش بیش ... اجاره اش بیشتر! ... بگذریم اصلاً کاری به این کارها نداریم. از بحث هم منحرف نمی شویم. چون اصولاً "انحرافی" شدن این روزها اصلاً کار عاقلانه ای نیست و عوارض دارد!)
این مثال را زدیم که بگوییم آقا لطفاً یه نگاه به نقشه ایران بندازین! ... انداختین؟! آفرین... خوشگله نه؟!
خب، حالا یه نگاه اون پایین پایین ها به استان هرمزگان بندازین! ... دیدین؟ ... نه ؟! ... چرا؟! ... استان به این بزرگی، درازی،... زشتی،... بی قوارگی... ؟!

این استان برای خودش کلی ماجرا دارد. از گذشته های خیلی خیلی دور تا حالا گردنه های سهمگینی را در طول دوران تاریخ پشت سر نهاده و فراز و فرودهای بسیاری را از سر گذرانده اینقدر ... ولی متأسفانه از هیچ کدام در کتاب های تاریخ اثری به جا نمانده!!! انگار که لولو همه آنها را خورده باشد!
مردمش آقا! از مردمش بگم که خیلی ... چیز ... خیلی ... ب ... اصلاً ولش کن!
خلاصه این استان بی قواره و زشت با مردم خیلی چیز (!) انگار لکه ی نچسپی شده بر آن کشور زیبا که نقشه اش را ملاحظه کردید!
به گواهی آمار هرمزگان هیچی ندارد! فقیر. خشک و خالی!  با آب و هوایی گرم و شرجی و سوزان. خشک آقا خشششششک!
یه دو سه تا تکه سنگ معدن بی مصرف و دو سه قطره نفت و یه ذره همین چیزا که اسمش رو نیار هم دور و برش پیدا میشه که چیز قابل عرضی نیست. اصلاً مانده ایم که چرا در دوران قاجار این استان را به جای قره باغ و باکو و ... ندادند برود از دستش مملکت راحت شود؟!

خب، حالا شمای خواننده محترم کلاه خودتان را قاضی کنید؛ با این اوصاف اگر چند آدم دلسوز و خیرخواه پیدا شوند که این استان بزرگ و بی خاصیت را کوچکتر و زیباتر کنند، بد است؟! ها؟!  وقتی مردم و جوانان این استان ضعیف هستند و کار بلد نیستند، وقتی مسئولین زحمت کش این استان (چه آنها که رگ و ریشه شان از اینجاست و چه آنها که خودشان و اطرافیانشان از استانهای دیگر آمده اند) از پس اداره این استان بر نمی آیند، خدا وکیلی چه اشکالی دارد؟

بیچاره استان فارس که حرفی ندارد، این همه سرزمین پهناور را سه سوت اداره می کند، یک «پارسیان» هم رویش! گور بابای ضرر! طفلک کرمان هم حاضر شده مناطق شمالی و شمال شرق استان را قبول زحمت کند، جاسک را هم بگیرد دیگر. اگر اصفهان هم منت بگذارد و قبول کند جزایر زیاد و بلااستفاده اینجا را مثل قشم و کیش و ... را هم بگرداند ( همانطور که قبول زحمت فولاد را کرد) که دیگر نور علی نور می شود.  روی هر کدام از جزایر هم تابلو بزنیم «اهدایی مردم هرمزگان»! خب، بودجه صنایع ملی و بزرگ هم حساب و کتابش دردسر دارد و کار خسته کننده ای است و در تخصص تهران است و بس.
دیگر چه ماند؟! خدا را شکر... هیچ!

حالا ما ماندیم و یک استان نقلی و ناز و مامانی! البته برای ما مردم محروم و مظلوم و بی سر و زبان و ضعیف و ناتوان و ... همین هم زیادی است! دیدید مشکلات چه خوب و ساده حل می شوند؟ ... پَـ نَـ پَـ چه!



پ ن : این دو جمله را جدا از طنز و شوخی می خواهیم بگوییم: پیشاپیش می دانیم نوشته بالا به مذاق برخی خوش نخواهد آمد و عواقبی ممکن است بدنبال داشته باشد اما ... دوست و برادر بزرگوارم! اگر شما و کسانیکه مانند شما این طرح را مطرح کرده اند، هر دلیل و بهانه منطقی و غیر منطقی دیگری برای توجیه این اقدام خود می آوردید، هیچ حرفی نمی زدیم و دندان بر جگر می فشردیم و خون دل می خوردیم و فقط سکوت می کردیم. اما اینکه مردم این استان و دیگر استان همسایه ما را «ضعیف و ناتوان» بخوانید و «محرومیت و مظلومیت» ما را بهانه کنید که عده ای دیگر که از ما توانمندتر و داراتر (!) هستند لایق دسترسی به ساحل دریا هستند، این را دیگر نتوانستیم تحمل کنیم. آیا ریشه های این وضعیت (به قول شما ضعیف بودن) را نمی دانید؟ چرا ... مطمئن هستیم که خیلی خوب هم می دانید.

فقط می پرسیم : آیا این است مبنای حکومت عدالت محور؟ تقویت اتحاد و همبستگی ملی یعنی این حرفها؟ همین بود معنای یکپارچه بودن وطن ؟! که باید برای وجب به وجب خاکش، فارس و عرب و بلوچ و ترک و کرد خون بدهند؟ و مگر خون ندادند؟ و مگر ما خون ندادیم؟ پس چرا؟؟؟ ...


سردار باور کن در این روزها که به نام جشن مستضعفان و آزادگان عالم بود دلمان را سخت به درد آوردی، سخت!


ارسال به ارسال به 100 درجه کلوب دات کام

پنجشنبه 2 تیر 1390

روزی که امیرکبیر گریست

نویسنده: ابراهیم   طبقه بندی: عمومی، 


لطفاً این مطلب را بخوانید و به دوستان خود توصیه کنید. کافی است کمی غیرت و انسانیت و عشق به وطن در قلبتان باقی مانده باشد تا از درون آتش بگیرید و افسوس بخورید که چرا او و امثال او دیگر در میان ما نیستند.

سال 1264 قمرى، نخستین برنامه‌ى دولت ایران براى واکسن زدن به فرمان امیرکبیر آغاز شد.
در آن برنامه، کودکان و نوجوانان ایرانى را آبله‌کوبى مى‌کردند. اما چند روز پس از آغاز آبله‌کوبى به امیر کبیر خبردادند که مردم از روى ناآگاهى نمى‌خواهند واکسن بزنند. به‌ویژه که چند تن از فالگیرها و دعانویس‌ها در شهر شایعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه ‌یافتن جن به خون انسان مى‌شود.

هنگامى که خبر رسید پنج نفر به علت ابتلا به بیمارى آبله جان باخته‌اند، امیر بى‌درنگ فرمان داد هر کسى که حاضر نشود آبله بکوبد باید پنج تومان به صندوق دولت جریمه بپردازد. او تصور مى کرد که با این فرمان همه مردم آبله مى‌کوبند. اما نفوذ سخن دعانویس‌ها و نادانى مردم بیش از آن بود که فرمان امیر را بپذیرند. شمارى که پول کافى داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبله‌کوبى سرباز زدند. شمارى دیگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان مى‌شدند یا از شهر بیرون مى‌رفتند.

روز بیست و هشتم ماه ربیع الاول به امیر اطلاع دادند که در همه‌ى شهر تهران و روستاهاى پیرامون آن فقط سى‌صد و سى نفر آبله کوبیده‌اند. در همان روز، پاره دوزى را که فرزندش از بیمارى آبله مرده بود، به نزد او آوردند. امیر به جسد کودک نگریست و آنگاه گفت: ما که براى نجات بچه‌هایتان آبله‌کوب فرستادیم. پیرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امیر، به من گفته بودند که اگر بچه را آبله بکوبیم جن زده مى‌شود. امیر فریاد کشید: واى از جهل و نادانى، حال، گذشته از اینکه فرزندت را از دست داده‌اى باید پنج تومان هم جریمه بدهی.. پیرمرد با التماس گفت: باور کنید که هیچ ندارم.. امیرکبیر دست در جیب خود کرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حکم برنمى‌گردد، این پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز.

چند دقیقه دیگر، بقالى را آوردند که فرزند او نیز از آبله مرده بود. این بار امیرکبیر دیگر نتوانست تحمل کند. روى صندلى نشست و با حالى زار شروع به گریستن کرد...

در آن هنگام میرزا آقاخان وارد شد. او در کمتر زمانى امیرکبیر را در حال گریستن دیده بود. علت را پرسید و ملازمان امیر گفتند که دو کودک شیرخوار پاره دوز و بقالى از بیمارى آبله مرده‌اند. میرزا آقاخان با شگفتى گفت: عجب، من تصور مى‌کردم که میرزا احمدخان، پسر امیر، مرده است که او این چنین هاى‌هاى مى‌گرید. سپس، به امیر نزدیک شد و گفت: گریستن، آن هم به این گونه، براى دو بچه‌ى شیرخوار بقال و چقال در شأن شما نیست.

امیر سر برداشت و با خشم به او نگریست، آنچنان که میرزا آقاخان از ترس بر خود لرزید. امیر اشک‌هایش را پاک کرد و گفت: خاموش باش. تا زمانى که ما سرپرستى این ملت را بر عهده داریم، مسئول مرگشان ما هستیم.
میرزا آقاخان آهسته گفت: ولى اینان خود در اثر جهل آبله نکوبیده‌اند.

امیر با صداى رسا گفت: و مسئول جهلشان نیز ما هستیم.. اگر ما در هر روستا و کوچه و خیابانى مدرسه بسازیم و کتابخانه ایجاد کنیم، دعانویس‌ها بساطشان را جمع مى‌کنند. تمام ایرانى‌ها اولاد حقیقى من هستند و من از این مى‌گریم که چرا این مردم باید این قدر جاهل باشند که در اثر نکوبیدن آبله بمیرند.

روحش شاد و یادش گرامی


پ ن : حتماً می دانید که او بود که آموزش عالی و دانشگاه را وارد ایران کرد. و حتماً می دانید که عده ای قدرت طلب و کوته فکر فاسد که اتفاقاً هموطنش بودند، خون پاکش را ریختند تا مبادا مردم را آگاه و توانمند کند. مردم وقتی بدانند زیر بار زر و زور نمی روند و محتاج و منت کش و توسری خور نخواهند بود.

یعنی خون امیرکبیر و بزرگانی مانند او هنوز در این خاک جریان دارد؟!

ارسال به ارسال به 100 درجه کلوب دات کام

سه شنبه 16 فروردین 1390

چهار داروی پرمصرف در ایران

نویسنده: ابراهیم   طبقه بندی: اخبار و رویدادها، پزشکی و سلامت، 

طبق آماری که اخیرا توسط مسئولین منتشر شده؛

چهار دارویی که در کشور ما خیلی زیاد مصرف میشه اینها هستند: استامینوفن(مسکن درد که دو نوع داره، ساده و کدئین دار)  - قرص سرماخوردگی (برای درمان علایم سرماخوردگی) - آموکسی سیلین(آنتی بیوتیک و یا به اصطلاح عامیانه چرک خشک کن!) - دگزامتازون( یک نوع کورتون که برای تسکین درد و التهاب استفاده میشه. بیشتر بصورت آمپول تجویز میشه البته بعضی ها از قرص اون برای بدن سازی و چاق شدن و ... استفاده می کنند).

پ ن : شعار روز جهانی بهداشت امسال ( 2011) بحث مقاومت دارویی و مصرف بی رویه دارو است.

ارسال به ارسال به 100 درجه کلوب دات کام

چهارشنبه 10 آذر 1389

یک حکایت جالب از اسکندر

نویسنده: ابراهیم   طبقه بندی: داستان، 



در افســانه ها آمده است که اسکندر مقدونی پیش از حمله به ایران درمانده و مستأصل بود و از خود میپرسـید: "چگونه باید بر مردمی که از مردم من بیشتر میفهمند حکومت کنم؟"

یکی از رایزنانش گفت: "کتابهایشان را بسوزان، بزرگان و خردمندانشان را بکش، و دستور بده به زنان و کودکانشان تجاوز کنند."

اما اســتاد او ارسطو اظهار داشت: "نیازی به چنین کاری نیست. از میان مردم آن سرزمین، آنانی را که بیسوادند و نمیفهمند به کارهای بزرگ بگمار و آنانی را که باسوادند و میفهمند در کارهای کوچک و پست قرار بده. به این ترتیب، بیسوادها و نفهم ها همیشه سپاسگـزار تو خواهند بود و هیچگاه طغیان نخواهند کرد، و آنانی که باسواد و فهمیده اند یا به سرزمینهای دیگری کوچ خواهند کرد و یا خسته و سرخورده بقیه عمر خود را تا لحظه مرگ، در گوشه انزوا سپری خواهند نمود."


این هم نقشه ای از امپراتوری عظیم پارس!

ارسال به ارسال به 100 درجه کلوب دات کام

پنجشنبه 28 مرداد 1389

ایران و ایرانی (2)

نویسنده: ابراهیم   طبقه بندی: عمومی، 

اگر قسمت اول این نوشته را خوانده اید (اینجا)، حالا ادامه آنرا بخوانید. راستی هنوز سر حرف خودم هستم؛ اجباری به خواندن اینها ندارید! ... اما پیشاپیش از شمایی که این نوشته را با آرامش و بدون تعصب، تا آخر می خوانید سپاسگزارم.


»» چشمها! من ایرانی ها را از چشمانشان می شناسم!

"برای یک همایش علمی به کانادا دعوت شده بودیم. یک روز غروب، برای اینکه گشتی توی شهر بزنم به تنهایی از هتل خارج شدم. هوس کرده بودم کمی پیاده روی کنم و سوار تاکسی یا اتوبوس نشوم.
گشت و گذار لذت بخشی بود اما موقع برگشت به هتل متوجه شدم مسیر را فراموش کرده ام! به ناچار از جوانی که توی پیاده رو قدم می زد آدرس هتل را سئوال کردم. جوان خوشرو و مهربانی بود. با لبخند ایستگاه تاکسی را نشانم داد. اما من اصرار کردم که تاکسی و اتوبوس نمی خواهم و فقط  می خواهم پیاده به آنجا بروم. با حوصله حرفهایم را گوش کرد و سپس از من دعوت کرد تا روی نیمکت کنار پیاده رو بنشینیم. کاغذ و قلمی از کیفش بیرون آورد و نقشه ی ساده ای از مسیر رسیدن به هتل را برایم کشید.

- : از این مسیر پیاده به هتل می رسی!
سپس با لبخند و  نگاهی مهربان مقداری پول از جیبش در آورد و به من داد! و گفت با این سوار تاکسی شو!!! شماره تماس  من را داری، هر وقت توانستی پول را به من برگردان!
آنقدر این حرکت برایم غیرقابل انتظار و عجیب بود که هیچ واکنشی نتوانستم انجام دهم. 

شب توی هتل حال غریبی داشتم. چرا آن جوان به من پول داد؟ مگر من از او تقاضای پول کرده بودم؟! من که کت و شلوار مرتبی پوشیده بودم – حتی خیلی بهتر از خودشان - و ظاهرم اصلاً به گدا و فقیرها نمی خورد! پس چرا؟
مدام این سئوال ها توی ذهنم می چرخیدند و مثل خوره روحم را می آزردند. درحال شستن دست و صورتم بودم. ناگهان توی آینه جواب سئوالم را پیدا کردم. چشمهایم! ... چشمهای غمگین و رنج دیده ای بودند. ... من هر روز و هر روز این چشم ها را دیده بودم. چرا در تمام عمرم متوجه نشده بودم چقدر نگاه غم انگیزی دارم! ... شاید آن جوان حس کرده بود من آدم محترمی هستم که فعلاً پولی برای سوار شدن به تاکسی ندارم و برای حفظ آبرو می خواهم پیاده به مقصدم بروم. 
عجب، .... که اینطور! ... اما ... آه، خدای من! این فقط چشمان من نبود. حالا که خوب فکر می کردم هزاران هزار چشم غمگین را به یاد می آوردم که تا امروز فکر می کردم کاملاً «طبیعی» هستند. به عبارت بهتر به اینجور دیدن آنها «عادت» کرده بودم."   این خاطره واقعی است!


آری،
چشمان ما غمگین است! خسته است! و ... نگران !
نگاه ما شاد نیست! برق نمی زند! بیخیال و آزاد و رها نیست. پشت نگاه هر کدام از ما انگار یک دنیا حرف و قصه ی نگفته وجود دارد. کوله باری از غم های فرو خورده، فریادهای نکشیده و .... ( راستی، ما داریم کلی صحبت می کنیم. لطفاً استثناء ها را جدی نگیرید.)

قبول ندارید؟! می خواهید مرا متهم به سیاه نمایی، تلقین افسردگی و نا امیدی و ... کنید؟! ... اشکالی ندارد. خودتان امتحان کنید. لازم نیست به کوچه و خیابان بروید و خیره خیره به چشم ملت ذل بزنید- چون عوارض دارد!!! فقط کافی است از همین امروز حساب کنید چند دقیقه از وقت شبانه روز خودتان و نزدیکانتان واقعاً از ته دل احساس شادمانی و سرخوشی دارید و توی آینه چشمانتان به شما می خندند! آنوقت کلاه خودتان را قاضی کنید. 
اصلاً آنقدر این غم و غصه با ما عجین شده که اگر کسی را ببینیم که شاد و بیخیال همینطور بی دلیل دارد قاه قاه می خندد، فکر می کنیم یا طرف چیزی (!) مصرف کرده و یا اینکه حالش خوش (!) نیست! اگر شک دارید خودتان امتحان کنید!!! 
مثل ماهی که تنها وقتی از آب خارجش می کنند، می فهمد «آب» یعنی چه!  ما هم فقط وقتی به کشورهای دیگر ( البته نه فقیر و عقب مانده هایشان ) سفر می کنیم، این موضوع را بهتر متوجه می شویم.
 

 
راستی چرا؟   چرا چشم های ما غمگین شده و شادی از آنها رخت بربسته است؟
 

 
»» به ما گفته اند، غم خوب است و شادی بد است! 
تاریخ اساطیری می گوید ایرانی ها مردمانی شاد و خوش بین بوده اند. اقوام ایرانی در طول سال انواع و اقسام جشن ها و مراسم زیبا داشته اند. اما حالا مارا چه می شود؟ شاید عده ای تمام این تقصیرها را به گردن دین مان بیندازند. اما من معتقدم بی انصافی است. ( فعلاً وارد بحث جزئیات آن نمی شویم).
علت یا علت های این باور هرچه که باشند، فعلاً ما یاد گرفته ایم و متأسفانه در دل و جان هم پذیرفته ایم که شاد نباشیم. بنابراین چشم هایمان بی پرده حرف دلمان را بیان می کنند.


»» بسیار دروغ هایی که گفته ایم و شنیده ایم! 
همه ی ما این روزها مثل آب خوردن دروغ می گوییم ( حالا دروغ های کوچک یا بزرگ، مصلحتی و یا غیر مصلحتی) و البته هزاران برابر آن، دروغ می شنویم. تو را به خدا نگویید که این جمله درباره ی شما صدق نمی کند چون ممکن است یکی به تعداد دروغ های امروزتان اضافه شود!!! 
دروغگو ترس دارد! ( شما باید از چیزی بترسید تا به ناچار دروغ بگویید، مگرنه؟!) دروغگو نگران است و اضطراب دارد! ( مبادا دروغش آشکار شود و ....) بنابراین چشمان یک دروغگو هرگز نمی خندد. به همین سادگی!


»» " یه دل میگه برم برم، یه دلم میگه نرم نرم ..."  تردیدهایی که داریم! 
زندگی ما پر شده است از دو راهی ها (!) و مانده ایم که کدام یک را انتخاب کنیم!  بین سنتی ماندن و متجدد بودن. ارتباط داشتن با دنیا و یا جدا بودن و هزاران هزار مثال ریز و درشت که همه ی ما در زندگی روزمره ی خود با آنها مواجه هستیم. 
قبول داریم که زندگی امروزه ما انسان ها در همه ی دنیا، نسبت به گذشته های دور بسیار پیچیده تر شده اما ما ایرانی ها به سختی تکلیف خودمان را با خودمان روشن می کنیم. همیشه تردید داریم و به قول معروف هم خدا را می خواهیم و هم خرما را !
شاید شنیده باشید حکایت فردی را که بخاطر جرمی قرار بود به انتخاب خودش مجازات شود و هم «پیاز» را خورد و هم « تازیانه » را و هم «سکه هایش» را از دست داد.  باور کنید این تردیدها کار دستمان داده اند و نگاهمان را هم پر از تردید و غم کرده اند.


سرتان را به درد نیاورم؛
»» مهر و محبت هایی که کم رنگ شده!
»» خشونت ها و خشم هایی که از در و دیوار زبانه می کشند!
»»   تبعیض هایی که در حق ما روا می شود و ما هم در حق آنها که زورمان می رسد!
»» مشکلات اقتصادی و غم نان که روز بروز بیشتر می شود! ( بعید می دانم آه و ناله هایی که برای گوشت کیلویی هزار تومان و تخم مرغ دانه ای 5 تومان شد را به یاد داشته باشید. راستی حالا گوشت در قصابی محله ی شما کیلویی چند است؟) 
»» بی ثباتی بدلیل قانون ها و برنامه هایی که روز بروز و ساعت به ساعت عوض می شوند! 
»» و ....

بگذریم! حالا خوب که فکر می کنیم، می بینیم شاید ما ایرانی ها حق داریم که چشمان غمگینی داشته باشیم. 

آیا این خوب است؟
آیا باید همینطور بماند؟
چگونه می توان آنرا تغییر داد؟
 

بیایید کمی فکر کنیم!
از صمیم قلب چشم و دلی همیشه شاد برایتان آرزو می کنم.

ارسال به ارسال به 100 درجه کلوب دات کام

صفحات جانبی

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
  • اضافه به خبرخوان

  • Subscribe


Related Posts with Thumbnails