تبلیغات
از اینجا ... از آنجا - مطالب ادبی هنری

از اینجا ... از آنجا

قصه های ساده زندگی - اگر ما را گم کردید فقط کافی است « از اینجا از آنجا» را در گوگل جستجو کنید!

یکشنبه 12 اردیبهشت 1389

امید یا خیال

نویسنده: ابراهیم   طبقه بندی: ادبی هنری، 


از شوق این امید نهان زنده ام هنوز
امید یا خیال ؟ کدام است این ، کدام
بس شب درین امید ، رسانیده ام به روز
بس روز از این خیال ، بدل کرده ام به شام

آیا شود که روزی از آن روزهای گرم
از آفتاب ، پاره سنگی جدا شود ؟
وآن سنگ ، چون جزیره ی آتش گرفته ای سوی دیار دوزخی ما رها شود
 ما را بدل به توده ی خاکستری کند
خاکستری که خفته در او ، برق انتقام ؟
از شوق این امید نهان زنده ام هنوز
امید یا خیال ؟ کدام است این کدام

ما مرده ایم ،مرده ی در خون تپیده ایم
ما کودکان زود به پیری رسیده ایم
ما سایه های کهنه و پوسیده ی شبیم
ما صبح کاذبیم، دروغین سپیده ایم
ناپختگان کوره ی آشوب و آتشیم
قربانیان حادثه های ندیده ایم

بس شب درین خیال ، رسانیده ام به روز
 بس روز ازین ملال ، بدل کرده ام به شام
آیا شود که روزی از آن روزهای سرد
 دریا چو جام ژرف برآید ز جای خویش؟
در موج های وحشی او غوطه ور شویم
وز سینه برکشیم سرود فنای خویش
 آنگه چنان ز بیم فنا دست و پا زنیم
 تا بگسلیم بند اسارت ز پای خویش
 از شوق این امید نهان زنده ام هنوز
امید یا خیال ؟ کدام است این ، کدام ؟
اینجا دوراهه ایست به سوی حیات و مرگ
این یک به ننگ می رسد آن دیگری به نام


نادر نادرپور - از مجموعه "سرمه ی خورشید"


پ.ن : برای  "ف" عزیز كه همیشه همراه این نوشته هاست و به گناه عشق محكوم به تنهایی شده است.

ارسال به ارسال به 100 درجه کلوب دات کام

پنجشنبه 2 اردیبهشت 1389

اتفاقات پرده نقره ای

نویسنده: ابراهیم   طبقه بندی: ادبی هنری، 

از آنجا كه ما عاشق سینما هستیم و همه جور فیلمی ( از اكشن گرفته تا كمدی و انیمیشن و ...) كه ارزش دیدن داشته باشه نگاه می كنیم - گفتم ارزش دیدن داشته باشه، پس نتیجه می گیریم كه نه همه جور فیلمی!!! -   چند تا از اتفاقات جالب دنیای سینما رو اینجا گذاشتیم. البته با نون اضافه!
 

شاهزاده پارس : شن های زمان
( Prince of Persia: The Sands of Time )

اگه از طرفدارهای بازی كامپیوتری شاهزاده پارسی ( Prince of Persia ) بودین حتماً می دونید كه به زودی فیلم اون هم قراره نمایش داده بشه. ( دقیقاً 28 ماه می )
اسم شاهزاده ما هم " دستان" ( بدون شك با توجه به اسم رستم دستان از شاهنامه فردوسی انتخاب شده) هست كه یك شاهزاده خانم زیبا به اسم تامینا ( همون تهمینه خودمون در شاهنامه فردوسی) با اون آشنا میشه و دست در دست هم می رن به جنگ ظلم و پلیدی!

» كارگردان : Mike Newell

» شاهزاده دستان :  Jake Gyllenhaal  (بازی ایشون توی فیلم "كوهستان بروك بك" یادتون هست؟!... نه؟! ... خب، زیاد مهم نیست!)
» تهمینه : Gemma Arterton ( قدرت خدا و سحر انگلیس را ببینید كه چطور یك خانم بلوند انگلیسی رو جای یك شاهزاده خانم شرقی جا می زنن؟!)
» نظام : Ben Kingsley ( هرچه فكر كردیم ببینیم چه ارتباطی بین نظام شب های برره با این نظام هست، چیزی دستگیرمون نشد! شما ببینید اگه متوجه شدین خبر بدین.)

 

مرد آهنی 2
( Iron man 2 )


خب، جناب مرد آهنی كه در افغانستان متولد شده بود ( ماجرای مرد آهنی یك رو ببینین) حالا برای خودش كلی دوست پیدا می كنه، یعنی یك ارتش مرد آهنی درست می كنن ( البته چند تا زن آهنی! هم بین اونها پیدا میشه) تا حساب دشمن ها رو برسن.
اگه حضور خانم اسكارلت جوهانسون با اون تیریپ خفنش نباشه ... من عمراً فیلم رو نگاه بكنم!
برای فروش فیلم مرد آهنی قبلی خیلی تبلیغات شد و البته سازندگانش ضرر هم نكردن. باید ببینیم این یكی چكار میكنه؟!

 

آلیس در سرزمین عجایب
( Alice in Wonderland )
قصه آلیس در سرزمین عجایب به روایت تیم برتون!


حالا آلیس یك خانوم جوون و خوشگل شده و دوباره برگشته به سرزمین عجایب.

مواد لازم : یك عدد تیم برتون، یك عدد جانی دپ، و یك رمان و داستان! ( فرقی نمی كنه چی باشه)اینها رو توی قابلمه بریزین و هم بزنین تا یك فیلم جدید ساخته بشه!
اما از شوخی گذشته افكار و زاویه دید و نگاه تیم برتون برای من جالب هستن و از دیدن كارهاش لذت می برم. البته بازی كسانیكه اون عادت كرده فقط با اونها كار كنه ( مثل جانی دپ و هلنا بونهام) هم قابل توجه هستن.

ارسال به ارسال به 100 درجه کلوب دات کام

سه شنبه 27 بهمن 1388

قصه ای از شب

نویسنده: ابراهیم   طبقه بندی: ادبی هنری، 

شب است
شبی آرام و باران خورده و تاریک
کنار شهر بی غم خفته غمگین کلبه ای مهجور
فغانهای سگی ولگرد می آید به گوش از دور
به کرداری که گویی می شود نزدیک

درون کومه ای کز سقف پیرش می تراود گاه و بیگه قطره هایی زرد
زنی با کودکش خوابیده در آرامشی دلخواه
دَوَد بر چهره ی او گاه لبخندی
که گوید داستان از باغ رؤیای خوش آیندی
نشسته شوهرش بیدار ، می گوید به خود در سکوت پر درد
گذشت امروز ، فردا را چه باید کرد ؟

کنار دخمه ی غمگین
سگی با استخوانی خشک سرگرم است
دو عابر در سکوت کوچه می گویند و می خندند
دل و سرشان به می ، یا گرمی انگیزی دگر گرم است

شب است
شبی بیرحم و روح آسوده ، اما با سحر نزدیک
نمی گرید دگر در دخمه سقف پیر
و لیکن چون شکست استخوانی خشک
به دندان سگی بیمار و از جان سیر
زنی در خواب می گرید
نشسته شوهرش بیدار
خیالش خسته ، چشمش تار

مهدی اخوان ثالث - از مجموعه زمستان

ارسال به ارسال به 100 درجه کلوب دات کام

چهارشنبه 21 بهمن 1388

شازده كوچولو - روباه

نویسنده: ابراهیم   طبقه بندی: ادبی هنری، 

روباه گفت: -سلام.
شهریار کوچولو برگشت اما کسی را ندید. با وجود این با ادب تمام گفت: -سلام.
صداگفت: -من این‌جام، زیر درخت سیب...
شهریار کوچولو گفت: -کی هستی تو؟ عجب خوشگلی!
روباه گفت: -یک روباهم من.

شهریار کوچولو گفت: -بیا با من بازی کن. نمی‌دانی چه قدر دلم گرفته...
روباه گفت: -نمی‌توانم بات بازی کنم. هنوز اهلیم نکرده‌اند آخر.
شهریار کوچولو آهی کشید و گفت: -معذرت می‌خواهم.
اما فکری کرد و پرسید: -اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت: -تو اهل این‌جا نیستی. پی چی می‌گردی؟
شهریار کوچولو گفت: -پی آدم‌ها می‌گردم. نگفتی اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت: -آدم‌ها تفنگ دارند و شکار می‌کنند. اینش اسباب دلخوری است! اما مرغ و ماکیان هم پرورش می‌دهند و خیرشان فقط همین است. تو پی مرغ می‌کردی؟
شهریار کوچولو گفت: -نَه، پیِ دوست می‌گردم. اهلی کردن یعنی چی؟
روباه گفت: -یک چیزی است که پاک فراموش شده. معنیش ایجاد علاقه کردن است.
-ایجاد علاقه کردن؟
روباه گفت: -معلوم است. تو الان واسه من یک پسر بچه‌ای مثل صد هزار پسر بچه‌ی دیگر. نه من هیچ احتیاجی به تو دارم نه تو هیچ احتیاجی به من. من هم واسه تو یک روباهم مثل صد هزار روباه دیگر. اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتیاج پیدا می‌کنیم. تو واسه من میان همه‌ی عالم موجود یگانه‌ای می‌شوی من واسه تو.
شهریار کوچولو گفت: -کم‌کم دارد دستگیرم می‌شود. یک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد.
روباه گفت: -بعید نیست. رو این کره‌ی زمین هزار جور چیز می‌شود دید.
شهریار کوچولو گفت: -اوه نه! آن رو کره‌ی زمین نیست.
روباه که انگار حسابی حیرت کرده بود گفت: -رو یک سیاره‌ی دیگر است؟
-آره.
 -تو آن سیاره شکارچی هم هست؟
-نه.
-محشر است! مرغ و ماکیان چه‌طور؟
-نه.
روباه آه‌کشان گفت: -همیشه‌ی خدا یک پای بساط لنگ است!


اما پی حرفش را گرفت و گفت: -زندگی یک‌نواختی دارم. من مرغ‌ها را شکار می‌کنم آدم‌ها مرا. همه‌ی مرغ‌ها عین همند همه‌ی آدم‌ها هم عین همند. این وضع یک خرده خلقم را تنگ می‌کند. اما اگر تو منو اهلی کنی انگار که زندگیم را چراغان کرده باشی. آن وقت صدای پایی را می‌شناسم که باهر صدای پای دیگر فرق می‌کند: صدای پای دیگران مرا وادار می‌کند تو هفت تا سوراخ قایم بشوم اما صدای پای تو مثل نغمه‌ای مرا از سوراخم می‌کشد بیرون. تازه، نگاه کن آن‌جا آن گندم‌زار را می‌بینی؟ برای من که نان بخور نیستم گندم چیز بی‌فایده‌ای است. پس گندم‌زار هم مرا به یاد چیزی نمی‌اندازد. اسباب تاسف است. اما تو موهات رنگ طلا است. پس وقتی اهلیم کردی محشر می‌شود! گندم که طلایی رنگ است مرا به یاد تو می‌اندازد و صدای باد را هم که تو گندم‌زار می‌پیچد دوست خواهم داشت...


خاموش شد و مدت درازی شهریار کوچولو را نگاه کرد. آن وقت گفت: -اگر دلت می‌خواهد منو اهلی کن!
شهریار کوچولو جواب داد: -دلم که خیلی می‌خواهد، اما وقتِ چندانی ندارم. باید بروم دوستانی پیدا کنم و از کلی چیزها سر در آرم.
روباه گفت: -آدم فقط از چیزهایی که اهلی کند می‌تواند سر در آرد. انسان‌ها دیگر برای سر در آوردن از چیزها وقت ندارند. همه چیز را همین جور حاضر آماده از دکان‌ها می‌خرند. اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدم‌ها مانده‌اند بی‌دوست... تو اگر دوست می‌خواهی خب منو اهلی کن!
شهریار کوچولو پرسید: -راهش چیست؟
روباه جواب داد: -باید خیلی خیلی حوصله کنی. اولش یک خرده دورتر از من می‌گیری این جوری میان علف‌ها می‌نشینی. من زیر چشمی نگاهت می‌کنم و تو لام‌تاکام هیچی نمی‌گویی، چون تقصیر همه‌ی سؤِتفاهم‌ها زیر سر زبان است. عوضش می‌توانی هر روز یک خرده نزدیک‌تر بنشینی.

 فردای آن روز دوباره شهریار کوچولو آمد.
روباه گفت: -کاش سر همان ساعت دیروز آمده بودی. اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بیایی من از ساعت سه تو دلم قند آب می‌شود و هر چه ساعت جلوتر برود بیش‌تر احساس شادی و خوشبختی می‌کنم. ساعت چهار که شد دلم بنا می‌کند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدرِ خوشبختی را می‌فهمم! اما اگر تو وقت و بی وقت بیایی من از کجا بدانم چه ساعتی باید دلم را برای دیدارت آماده کنم؟... هر چیزی برای خودش قاعده‌ای دارد.
شهریار کوچولو گفت: -قاعده یعنی چه؟
روباه گفت: -این هم از آن چیزهایی است که پاک از خاطرها رفته. این همان چیزی است که باعث می‌شود فلان روز با باقی روزها و فلان ساعت با باقی ساعت‌ها فرق کند. مثلا شکارچی‌های ما میان خودشان رسمی دارند و آن این است که پنج‌شنبه‌ها را با دخترهای ده می‌روند رقص. پس پنج‌شنبه‌ها بَرّه‌کشانِ من است: برای خودم گردش‌کنان می‌روم تا دم مُوِستان. حالا اگر شکارچی‌ها وقت و بی وقت می‌رقصیدند همه‌ی روزها شبیه هم می‌شد و منِ بیچاره دیگر فرصت و فراغتی نداشتم.

به این ترتیب شهریار کوچولو روباه را اهلی کرد.

لحظه‌ی جدایی که نزدیک شد روباه گفت: -آخ! نمی‌توانم جلو اشکم را بگیرم.
شهریار کوچولو گفت: -تقصیر خودت است. من که بدت را نمی‌خواستم، خودت خواستی اهلیت کنم.
روباه گفت: -همین طور است.
شهریار کوچولو گفت: -آخر اشکت دارد سرازیر می‌شود!
روباه گفت: -همین طور است.
-پس این ماجرا فایده‌ای به حال تو نداشته.
روباه گفت: -چرا، واسه خاطرِ رنگ گندم.
بعد گفت: -برو یک بار دیگر گل‌ها را ببین تا بفهمی که گلِ خودت تو عالم تک است. برگشتنا با هم وداع می‌کنیم و من به عنوان هدیه رازی را به‌ات می‌گویم.
شهریار کوچولو بار دیگر به تماشای گل‌ها رفت و به آن‌ها گفت: -شما سرِ سوزنی به گل من نمی‌مانید و هنوز هیچی نیستید. نه کسی شما را اهلی کرده نه شما کسی را. درست همان جوری هستید که روباه من بود: روباهی بود مثل صدهزار روباه دیگر. او را دوست خودم کردم و حالا تو همه‌ی عالم تک است.
گل‌ها حسابی از رو رفتند.
شهریار کوچولو دوباره درآمد که: -خوشگلید اما خالی هستید. برای‌تان نمی‌شود مُرد. گفت‌وگو ندارد که گلِ مرا هم فلان ره‌گذر می‌بیند مثل شما. اما او به تنهایی از همه‌ی شما سر است چون فقط اوست که آبش داده‌ام، چون فقط اوست که زیر حبابش گذاشته‌ام، چون فقط اوست که با تجیر برایش حفاظ درست کرده‌ام، چون فقط اوست که حشراتش را کشته‌ام (جز دو سه‌تایی که می‌بایست شب‌پره بشوند)، چون فقط اوست که پای گِلِه‌گزاری‌ها یا خودنمایی‌ها و حتا گاهی پای بُغ کردن و هیچی نگفتن‌هاش نشسته‌ام، چون او گلِ من است.
و برگشت پیش روباه.
گفت: -خدانگه‌دار!
روباه گفت: -خدانگه‌دار!... و اما رازی که گفتم خیلی ساده است:
جز با دل هیچی را چنان که باید نمی‌شود دید. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بیند.
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بیند.
-ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کرده‌ای.
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -به قدر عمری است که به پاش صرف کرده‌ام.
روباه گفت: -انسان‌ها این حقیقت را فراموش کرده‌اند اما تو نباید فراموشش کنی. تو تا زنده‌ای نسبت به چیزی که اهلی کرده‌ای مسئولی. تو مسئول گُلِتی...

شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -من مسئول گُلمَم

...

اثر آنتوان دو سن‌تگزوپه‌ری
برگردان احمد شاملو
كل داستان را اینجا بخوانید

اگرچه ظاهرا داستان شازده کوچولو برای بچه ها نوشته شده اما حاوی نکته های عمیق و زیبای فراوانی است و من عاشق آن هستم. بخصوص این قسمت که مربوط به آشنایی با روباه می شود.

ارسال به ارسال به 100 درجه کلوب دات کام

یکشنبه 18 بهمن 1388

الفبای عكاسی (1) - عكاسی از گلها

نویسنده: ابراهیم   طبقه بندی: ادبی هنری، دانش و فن، عکس، 

برای عكاسی می توان آسمان را به ریسمان بافت و نكته های زیادی را بیان كرد اما آنچه اینجا می خوانید خیلی ساده تر از آن است كه فكرش را بكنید. نیاز به هیچ ابزار و وسیله اضافه ای هم ندارید. حتی یك دوربین موبایل 2 مگاپیكسلی هم كافی است! لازم هم نیست اصطلاحات و كلمات قلنبه و سلنبه تكنیكی عكاسی را بدانید.
با كسب اجازه از همه ی استادان و پیشكسوت های عكاسی كه ما داریم به زور پا توی كفششان می كنیم!

خب! گل ها یكی از زیباترین مخلوقات عالم هستند و تقریباً همه ی ما دوست داریم از آنها عكس بگیریم.


مواد لازم :
» گل به مقدار لازم
» یك دوربین دیجیتال
» مقداری نور ( ترجیحاً نور خورشید)
» لباسی كه نگران كثیف شدن آن نباشید


همه چیز به زاویه نگاه شما بستگی دارد:

1- استفاده از عمق میدان


برای این كار می توان روی گلی كه سوژه مورد نظر شماست تمركز داشته باشید. در پس زمینه بقیه ی منظره وجود دارد اما بصورت محو و كمرنگ. به این ترتیب فوكوس شما روی سوژه اصلی است و گل مورد نظر بصورت واضح و شفاف دیده می شود. دوربین های دیجیتال اتوماتیك بطور خودكار عمل فوكوس كردن را انجام می دهند اما در حالت تنظیم دستی باید این كار را خودتان انجام دهید. استفاده از حالت ماكرو ( Macro ) دوربین هم می تواند در اینجا به كمك شما بیاید.


2- انتخاب یك زاویه خلاقانه


یك زاویه غیرعادی می تواند عكس جالبی برای شما ایجاد كند. كمی مغزتان را به كار بیاندازید لباستان را خاكی كنید و عكس های زیبا بگیرید.


3- تمام صحنه را ببینید


در نهایت بد نیست گاهی هم یك نگاه باز و كلی به تمام صحنه بیاندازید. اگر منظره اطراف گل ارزش دارد آن را نیز در عكس خود ببینید. برای این كار بد نیست كمی خم شوید. به زمین نزدیك شوید و از گلها و منظره عكس بگیرید. اینطوری می توانید حس جالبتری از عمق صحنه به بیننده خود القاء كنید.


خب این هم از درس امروز!
دوربینتان را بردارید و از اولین گلی كه دیدید با استفاده از این سه شیوه بارها و بارها عكس بگیرید. سپس از هر كدام از عكسهایتان كه بیشتر خوشتان آمد برای من ایمیل كنید.


پ ن : برای تهیه این مطالب از سایت هایی نظیر اینجا استفاده می كنم.

ارسال به ارسال به 100 درجه کلوب دات کام

صفحات جانبی

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
  • اضافه به خبرخوان

  • Subscribe


Related Posts with Thumbnails