تبلیغات
از اینجا ... از آنجا - سفرنامه مالزی (7)

از اینجا ... از آنجا

قصه های ساده زندگی - اگر ما را گم کردید فقط کافی است « از اینجا از آنجا» را در گوگل جستجو کنید!

جمعه 27 آذر 1388

سفرنامه مالزی (7)

نویسنده: ابراهیم   طبقه بندی: سفرنامه مالزی، خاطرات، 

اطراف کوالالامپور پر از تپه های سرسبز و زیباست
اولین هفته اقامت من در کوالالامپور ( KL ) در منزل ح گذشت. حالا که فکرش را می کنم می بینم این حالت بهترین اتفاق برای من بود. بعدها خیلی از بچه های ایرانی را دیدم که در هفته های اول اقامتشان ، چه از نظر مالی و چه از نظر روحی و روانی، هزینه های سنگینی را پرداخته بودند تا بتوانند با شرایط وفق پیدا کنند و راه را از چاه بشناسند و حتی چه بسا بخاطر اینکه خشت اول را کج نهاده بودند و با افراد ناباب دم خور شده بودند تا پایان دوره اقامتشان در مالزی با مشکلات فراوانی روبرو می شدند. 
ح عزیز از تو و خانواده ات تا همیشه بخاطر لطفی که در حق من داشتید، بی نهایت ممنون و سپاسگزارم.
و اکنون زمان خداحافظی بود ...

دوستان همه جا دوست اند!

در همان روزهای اول و حتی قبل از سفر به مالزی، تلفن تماس یکی از دوستان همشهری که اتفاقاً همکار همدیگر هم بودیم را پیدا کردم و برنامه ام را با او درمیان نهاده بودم. من و س از دوران دانشجویی ارتباط دوستانه و خوبی داشتیم. او الان چند ماهی می شد که به مالزی آمده بود و زبان انگلیسی می خواند. هدف اصلی اش هم این بود که مقدمات کارش را ردیف کند و از آنجا به استرالیا برود. یادم می آید یکی - دو ماه قبل از اینکه تصمیمش را بگیرد نزد من هم آمده و مشورت کرده بود. به هر حال الان او در مالزی ساکن بود و اگرچه ازدواج کرده بود و یک فرزند خردسال داشت اما فعلاً خودش در KL تنها بود و زن و بچه اش در ایران بودند.
می دانستم که خانه ای اجاره کرده و به تنهایی دارد زندگی می کند. خودش پیشنهاد داد پیش او بروم و تا روشن شدن برنامه ام مدتی در خانه او زندگی کنم. بنابراین در یک بعد از ظهر نیمه ابری چمدان هایم را بستم و از ح و خانواده اش خداحافظی کردم.


رأس ساعت چهار و نیم جلوی امپنگ پوینت

طبق برنامه با س هماهنگ کرده بودیم که همدیگر را رأس ساعت چهار و نیم بعد از ظهر در محلی بنام " امپنگ پوینت ( Ampang Point ) " ببینیم. می گفت هر روز صبح تا بعد از ظهر کلاس زبان دارد و آن موقع در مسیر برگشت به خانه اش مرا سوار خواهد کرد. آخر او هم برای خودش یک ماشین خریده بود. پیشنهاد منطقی بود بنابراین قبول کرده بودم.
دقیقاً ساعت چهار و نیم جلوی امپنگ پوینت از تاکسی پیاده شدم. بچه هایی که آنجا را می شناسند می دانند که این ناحیه تقریباً در شرق و شمال شرقی کوالالامپور واقع است و یک مرکز خرید بزرگ و معروف متعلق به giant  در آنجا قرار دارد و خیلی از ایرانی ها آن حوالی ساکن هستند.

چمدان هایم را از جعبه عقب تاکسی بیرون آوردم. کرایه ای که توافق کرده بودیم ( حدود 30 رینگیت) را پرداخت کردم و به طرف گوشه ای از پیاده رو حرکت کردم تا زیاد توی دید نباشم. بخاطر صرفه جویی در اعتبار سیم کارتم، یک sms به س دادم و گفتم که من در محل قرار منتظرش هستم. مدتی گذشت اما هیچ پاسخی نیامد! شماره اش را گرفتم، گوشی را برداشت، آقا عذرخواهی کرد و گفت به دلایلی نتوانسته دنبال من بیاید. بنابراین از من خواست آدرس خانه اش را یادداشت کنم و خودم با تاکسی به آنجا بروم! خسته نباشید!
 عجب آدرس عجیب و غریبی که تلفظ کردنش هم کار هرکسی نبود اما س ادعا می کرد که منطقه معروف و سرراستی است؛

"بوکیت ... آنترا ... بانگ سا ... ونگ سا 5 ... بوچاک ... آتنیوم ..." ! جانم ؟!؟ 

خوشبختانه جلوی امپنگ پوینت همیشه کلی تاکسی خواهید دید. بالاخره یک تاکسی پیدا کردم که احساس کردم راننده سیه چرده هندی تبار آن آدرسی را که مطمئن بودم دارم غلط – غلوط بلغور می کنم می شناسد! " س، خدا بگویم چکارت بکند؟! " 

Bukit Antarabangsa
توی تاکسی و در طول مسیر گوشی موبایل بیخ گوشم بود و مثل یک GPS آنلاین آدرس را از س می گرفتم و به راننده بخت برگشته ابلاغ می کردم؛

-  : " بعد از امپنگ پوینت از جلوی هتل فلامینگو که رد شدین، ... رد شدین؟ ... خب، حالا در مسیر اتوبان به یک پل می رسین، بعد به پل دومی می رسین، حواست باشه از روی این یکی رد نشین، به راننده بگو از انحرافی سمت چپ بره ...  از یک دور برگردون و از زیر پل برین، ... توی مسیر برگشت اتوبان هستین. درسته؟ ... خب، سمت چپ دو تا پمپ بنزین هست، ... بعد از پمپ بنزین دومی یک راه فرعی هست که از اتوبان جدا میشه ... از همین بیایین بالا ...."

به نظر شما راننده تاکسی در مورد ما چه فکر می کرد؟! 
جاده فرعی سربالایی بود. یک مسیر مارپیچ آسفالت تقریباً کم عرض که از تپه های سرسبز پوشیده از جنگل در هم فشرده بالا می رفت. حالا دیگر خورشید کاملا غروب کرده بود و درضمن ابرهای بیشتری آسمان را پوشانده بود. با خودم فکر می کردم خدایا این راه به کجا می رود؟ ناخودآگاه مسیرهای سرسبز پوشیده از درخت و زیبای شمال ایران به یادم آمد.

مدتی نگذشت که به منطقه ای مسکونی رسیدیم. چند ردیف خانه های ویلایی عمدتاً دو طبقه کنار خیابان دیده می شد. روی یک تابلو کوچک خواندم " Wangsa 5 " با این گمان که به مقصد مورد نظر رسیده ام به راننده گفتم همینجا توقف کند تا پیاده شوم و چه اشتباه بزرگی کردم!
کرایه تاکسی را حساب کردم و رفت. هر کدام از چمدان ها را در یک دست گرفتم و با کمک چرخ هایشان روی زمین دنبال خودم می کشیدم. 
س گفته بود از خیابان وسط منطقه ویلایی که بگذرم مستقیم می رسم به یک برج مسکونی و او در کنار اتاقک نگهبانی منتظر من خواهد بود. همه جا خلوت بود. هیچ اثری از آدمیزاد نبود. تنها صدای پارس یک سگ از درون حیاط یکی از ویلاها می آمد. 

در همین لحظه یک قطره کوچک باران روی صورتم چکید. اگرچه جاده سربالایی بود ولی سرعت قدم هایم را بیشتر کردم. بعد از چند دقیقه وقتی از یک پیچ جاده گذشتم، بالاخره یک مجتمع سفید رنگ چند طبقه را کنار جاده ی پردرخت دیدم. 
شماره موبایل س را دوباره گرفتم. این دفعه صدایی نا آشنا پاسخ داد. بعد از احوالپرسی خودش را دوست س معرفی کرد و ادامه داد او آمده پایین ساختمان دنبال من! با ناراحتی گفتم اما من که کسی را نمی بینم! طرف مکثی کرد و گفت شاید با ماشین آمده دنبالت! یک سواری پروتون نوک مدادی دارد. حال ادامه دادن نداشتم! تشکر کردم و خداحافظی کردم.

حالا بارش قطرات درشت باران شروع شد. 
ساختمانی که من فکر می کردم محل زندگی س آنجاست حالت عجیبی داشت. محوطه دور تا دور آن دیوار بلندی داشت – درست مثل یک قلعه -  در ورودی آن بسته بود و هیچ آثاری از موجود زنده در اطراف آن به چشم نمی خورد. حدس زدم آدرس را اشتباه آمده ام و این ساختمانی نیست که آدرسش را داده بودند!

خواستم دوباره با موبایل  تماس بگیرم اما از شانس بد اعتبار و شارژ  کارت من همین موقع تمام شده بود. 
با خودم گفتم؛ دیگر بهتر از این نمی شود. جایی گیر کرده ام که نه راه پس دارم و نه پیش! بی معرفت این آسمان هم انگار که غم و غصه ی همه عمرش را می خواست یکجا و در همین لحظه خالی کند. 
تنها سرپناهی که به نظرم رسید، درختان کنار خیابان بودند. بنابراین چمدان هایم را برداشتم و با سرعت به زیر سایه درختان پناه بردم. 

باران در مالزی همیشه هست!


در چشم برهم زدنی ... انگار  داشت از آسمان سیل فرود می آمد. همراه باران مه سنگین و غلیظی هم داشت روی زمین پخش می شد و هوا را تاریک تر می کرد. متأسفانه برگهای پرپشت درختی که زیرش پناه گرفته بودم هم دیگر توان مقاومت نداشتند. کم کم داشتم خیس می شدم. نگاهی به ساختمان کردم، هیچ امیدی به آن نبود. حتی جایی برای در امان ماندن از باران هم در آن نمی دیدم. نگاهی به خیابان باریک و خلوت کردم. هر دو امتداد آن در پیچ و خم درختان ناپدید می شد. ناگهان یک سواری مرسدس بنز نقره ای در جاده پیدا شد. شیشه هایش را کاملاً بالا کشیده بود. دودل بودم دست تکان بدهم و سوار شوم یا نه!  درحالی که خانم سرنشین آن  نگاه ترحم انگیزی به من می کرد از جلوی من رد شد. هیچ کاری نکردم و او در امتداد دیگر جاده پشت درختان مه گرفته دور شد.
اگر چند دقیقه دیگر آنجا زیر درخت می ایستادم، کاملاً خیس خیس می شدم. پس فرقی نمی کرد که زیر درخت باشم یا نباشم بنابراین دیگر ایستادن منطقی نبود. خوشبختانه یک تکه تخته فیبر مسطح تقریباً به اندازه دوبرابر یک کاغذ  A4 پیدا کردم. آنرا با یک دست روی سرم گرفتم و با دست دیگر چمدان هایم را گرفتم و توی جاده به راه افتادم. با خودم فکر کردم مسیر را ادامه بدهم شاید بعد از آن پیچ، پشت درخت ها چیزی باشد. راستش امیدوار بودم که اینطور باشد!
 
همین موقع با خودم فکر می کردم چرا باید ما آواره کشورهای دور و ناشناخته بشویم؟ چه شده است که مجبور به تحمل شرایط سخت و طاقت فرسا هستیم؟ چرا ...؟ و چرا ...؟!
با همین افکار و چند دقیقه بعد وقتی نفس زنان از پیچ جاده گذشتم، پشت درخت ها یک منطقه مسکونی با خانه های ویلایی زیبا دیدم. کمی دورتر و در امتداد جاده ای که مستقیماً از میان خانه های ویلایی می گذشت، دو برج بزرگ کنار هم دیدم. ظاهر آن دقیقاً همانطوری بود که س گفته بود. دیگر به فکر باران شدید و اینکه سراپا خیس شده ام نبودم انگار انرژی تازه ای پیدا کرده بودم. خدایا شکرت. 

برج بونچاک آتنیوم  puncak athenaeum 



نزدیک ساختمان که شدم متوجه شدم از توی اتاقک نگهبانی بامزه  جلوی فضای سبز برج یک  نگهبان بیرون آمد. مستقیماً و با شتاب به طرف او می رفتم. می خواستم از او درباره س بپرسم که ناگهان پشت سر نگهبان خود س هم از اتاقک بیرون آمد و با لبخند جلو آمد.

- : " بالاخره اومدی؟! ... چقدر دیر کردی! ... خیلی وقته منتظرت هستم ... "!
راستش خیلی خودم را کنترل کردم تا جلوی خشم و عصبانیتم را بگیرم و با او احوالپرسی دوستانه ای بکنم. خدا بکشدت س !!! درست مثل موش آب کشیده شده بودم و از اندرونی ترین نقاط بدنم داشت آب می چکید. 
یکی از چمدان ها را از دستم گرفت و به راه افتاد. 
راستی معمولاً نگهبان های مجتمع های مسکونی ( البته از آن باکلاس هایش) به این راحتی ها اجازه نمی دهند که خارجی ها مهمان ناشناس به خانه بیاورند و باید حتماً از قبل اجازه بگیرید و هماهنگی بکنید. البته س با آنها رفیق بود و احتمالاً مخشان را از قبل زده بود!
سوار آسانسور  شدیم و به سرعت 13 طبقه بالا رفتیم. آنقدر خسته و خیس بودم که فقط می خواستم هرچه زودتر به یک جای گرم و راحت برسم و هیچ توجهی به محیط اطراف نداشتم.

وارد خانه  که شدیم یک آقای عینکی تپل و مپل و سبزه با تی شرت و شلوارک  جلو آمد و احوالپرسی کرد. همان کسی بود که پشت تلفن خود را دوست س معرفی کرده بود و بعداً فهمیدم مدت کوتاهی برای گردش به مالزی آمده است. 
خوشبختانه خانه  حسابی بزرگ بود و اتاق زیادی داشت. یکی از اتاق خوابها را اختصاصی دادند به من و وسایلم را بردم داخل آن. تصمیم گرفتم اول از همه یک دوش بگیرم و لباس های خیسم را قبل از اینکه مریض بشوم عوض کنم. چمدانهایم را که باز کردم دیدم همه چیز داخل چمدان ها هم خیس و آبکشیده شده است! بنابراین س یکدست لباس راحتی خودش را به من داد. بعد از دوش آب گرم حسابی حالم جا آمد. 
آن شب به افتخار حضور من سه نفری یک جشن کوچک گرفتیم و آن موقع بود که رفتیم توی بالکن و از دیدن یک منظره و دورنمای زیبا و رویایی از KL  دچار وجد و شگفتی فراوان شدم. ساختمان ما روی یک تپه بزرگ پوشیده از جنگل مشرف به شهر قرار داشت و کل شهر کوالالامپور را از بالا می دیدیم. تصورش را بکنید دیدن برج های دوقلوی پتروناس و برج مناره KL درحالیکه غرق در نور هستند و ساختمان های اطرفشان به همراه اتوبان های پر از ماشین در دل سیاه شب از آن بالا چه لذتی دارد؟! آن هم بعد از یک روز پرماجرا! 



شب های زیادی را به یاد می آورم که ساعتها از توی آن بالکن محو تماشای KL می شدم. کلی هم عکس گرفته ام که به زودی در مکان مناسب برای دیدن شما هم قرار خواهم داد.


ادامه دارد....

ارسال به ارسال به 100 درجه کلوب دات کام

صفحات جانبی

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
  • اضافه به خبرخوان

  • Subscribe


Related Posts with Thumbnails