تبلیغات
از اینجا ... از آنجا - با کمال ادب و نهایت احترام: لطفاً این بساط را جمع کنید!

از اینجا ... از آنجا

قصه های ساده زندگی - اگر ما را گم کردید فقط کافی است « از اینجا از آنجا» را در گوگل جستجو کنید!



برای اینکه نشان دهیم بی ادب و نزاکت نیستیم، همین اول کار می نویسیم: «با کمال ادب و نهایت احترام: لطفاً...» !
و چون می دانیم این روزها مخاطب کم حوصله و بی صبر است، یک راست رفتیم سر اصل ماجرا و می گوییم: «... این بند و بساط را جمع کنید»!!!

حالا اگر علاقمند و کنجکاو شدید تا بدانید جریان چیست؟ روی لینک ادامه مطلب کلیک کنید.


اول از همه یک قصه بخوانید. بعداً هم دوباره این قصه را بارها بخوانید؛

حکایت سربازان و میدان رزم!



روزی روزگاری شهری بود. در این شهر چند نفر بودند که خود را سرباز و جنگجو معرفی می کردند. هر روز شال و کلاه می کردند و در خیابانهای شهر رژه می رفتند و یال و کوپال خود و اسلحه هایشان را به رخ مردم می کشیدند. آنچنان با غرور و تکبر راه می رفتند که گویی در جهان هیچ کس از آنها بالاتر نیست.
این چند نفر خورد و خوراک و تمام مایحتاج و هزینه هایشان را از مردم شهر می گرفتند و در جواب اعتراض مردم شهر می گفتند:
"مگر نمی دانید ما چقدر برای شما مهم و ضروری هستیم؟! اگر ما نباشیم در این شهر شما هیچ امنیت و آسایشی نخواهید داشت. بنابراین اگر می خواهید اینجا بمانیم باید تمام خواسته ها و نیازهای ما را برآورده کنید"!
در برابر این سخنان مردم ساکت می شدند و با نجابت تمام هرچه از دستشان بر می آمد برای این سربازان انجام می دادند. روزگار همینطور می گذشت تا اینکه روزی عده ای راهزن و دزد به شهر هجوم آوردند.
مردم شهر توقع داشتند حالا که روز عمل است، سربازان جنگجوی شهرشان به میدان بیایند و از آنها دفاع کنند. اما خیالشان نقش بر آب شد!
یکی از سربازان ظاهراً تب داشت و در بستر بیماری افتاده بود. دیگری شمشیرش زنگ زده بود و قابل استفاده نبود. آن یکی دکمه ی لباسش گم شده بود و .... خلاصه اینکه دزدان آمدند و هرچه خواستند کردند و شهر را غارت کردند و رفتند.
روز بعد اولین کاری که مردم کردند، یک کار مهم بود.
آن چند نفر به اصطلاح سرباز جنگجو را از شهر بیرون انداختند.
" آنطور که خودتان ادعا می کردید، ما شما را مرد میدان های رزم می دانستیم و شما را برای اینچنین روزهای سختی و نیاز می خواستیم وگرنه در زمانی که همه چیز گل و بلبل است (!) لاف پهلوانی زدن که هنر نیست و هرکسی می تواند! ... جمع کنید بند و بساط خودتان را و دیگر پشت سرتان را هم نگاه نکنید"!


باز باران با ترانه، می کند سیلاب روانه!
بندرعباس و هرمزگان خشک و کم آبی مشکل بزرگی برای آن است اما داستان وقتی جالب می شود که بارش باران هم مشکل بزرگی برای آن است!
تقریباً بدون استثناء هربار که باران می بارد، حالا کم یا زیاد فرقی ندارد، مشکل سیلاب و آب گرفتگی خیابان ها و سرریز شدن فاضلاب ها عیان می شود.

سئوال: مسئولانی که آمده اند و رفته اند اما...،
الف. اصلاً متوجه نشده اند که این مشکلات در شهر وجود دارند!
ب. عین خیالشان نبوده است و برایشان اهمیتی نداشته است!
ج. بندگان خدا خواسته اند کاری بکنند اما بلد نبوده اند!
د. خواسته اند ابرویش را درست کنند، زده اند چشمش را هم کور کرده اند!


یک مثال ساده و کلیشه ای! بلوار امام حسین(ع)
این بلوار ( یا به عبارتی اتوبان) که نام مقدسی را هم دنبال خود می کشد، عمر چندانی ندارد. اما وجب به وجب آن سرشار از نشانه ها و شاهکارهای مهندسی و مدیریت شهری است.
به شما قول می دهیم اگر روزی بخواهیم از ابتدا تا انتهای آن آرام آرام راه برویم و نکته ها و مشکلات ریز و درشت آنرا بررسی کنیم، عمر نوح را هم کم خواهید آورد! به جان عزیزتان، حاضریم این را با مستندات ثابت کنیم!!!


1. مرحله تبدیل شدن خیابان به رودخانه



2. مرحله تبدیل شدن رودخانه به دریاچه

آقای استاندار محترم، آقای شهردار عزیز، آقای مسئول بزرگوار، ... ، این شد هزار و یک بار!
چرا برای مشکل جمع شدن آب، بعد از هر بارندگی کوچک، فکر اساسی نمی کنید؟! ... به خدا کار سختی نیست! لطفاً از چند نفر آدم مسلط و با تجربه استفاده کنید. چه اشکال دارد اگر مطمئن هستید در بندرعباس کسی بلد نیست، برویم از تهران بیاوریم، و اگر در تهران هم نیست ... از خارج از کشور مشاور بیاوریم؟!
نمی گوییم بروید مهندس طراح و ناظر آنرا بابت این شاهکار تنبیه کنید! حداقل حالا برای رفع آن کار اساسی کنید.



به نظرتان این مشکل کوچک و بی اهمیت است؟!
این اتفاق های واقعی را ببینید تا بدانید مشکل جمع شدن آب در خیابان، بعد از هر بارندگی، چقدر کوچک و بی اهمیت است!

1. همانروز جمعه که بارندگی بود و بلوار امام حسین (ع)  ( باور کنید داریم از اسم این بزرگوار خجالت می کشیم که روی چه چیزی گذاشته شده است!) تبدیل به دریاچه خروشان شده بود و هیچ اتومبیلی قادر نبود از آن عبور کند، بیماری بود که دچار حمله قلبی شده بود و آمبولانس 115 نمی توانست بیاید تا او را به بیمارستان ببرند. خودشان هم قادر نبوده اند. باز هم خدا را شکر که آن نزدیکی حداقل یک درمانگاه ساده بود. اگر برای این مریض  اتفاق ناگواری می افتاد، کسی از مسئولین پاسخگو بود؟! ... بعید می دانیم.

2. شب روز بعد از بارندگی، حدود ساعت یک تا 2 نصف شب، یک اتومبیل سواری که بنده خدا راننده ی آن  ظاهراً با وضعیت خطرناک این بلوار آشنایی نداشته، بدلیل گل و لا و آب  و ناهمواریهایی که تا وسط خیابان هم آمده بودند، کنترل ماشین را از دست داده و با سرعت منحرف شده و کله معلق شد. اگر توی ماشین زن و بچه بود. اگر قطره خونی از دماغ کسی می ریخت. هیچ بزرگواری حداقل احساس عذاب وجدان می کرد؟!







همانطور که در تصویر می بینید، تا 48 ساعت بعد از بارندگی این وضعیت بلوار همچنان پا برجا بود.




به خدا این انصاف نیست. اگر در مركز استان، با آن همه ثروت ملی وضع چنین باشد ... در شهرهای كوچك و دورافتاده آن چه خبر است؟؟؟
مردم  ما یا خیلی مظلوم و نجیب هستند! یا حق و حقوق خود را نمی دانند! و یا .... وگرنه همانطور که در حکایت خواندید، بایستی رفتاری از خود نشان می دادند.


ارسال به ارسال به 100 درجه کلوب دات کام

صفحات جانبی

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
  • اضافه به خبرخوان

  • Subscribe


Related Posts with Thumbnails