تبلیغات
از اینجا ... از آنجا - یعنی همه کارهای ما نمایشی است؟!

از اینجا ... از آنجا

قصه های ساده زندگی - اگر ما را گم کردید فقط کافی است « از اینجا از آنجا» را در گوگل جستجو کنید!

پنجشنبه 15 اسفند 1392

یعنی همه کارهای ما نمایشی است؟!

نویسنده: ابراهیم   طبقه بندی: خاطرات، 

امروز اتفاق جالبی  رخ داد که تصمیم گرفتم اینجا برایتان بنویسم.
البته کمی طولانی است که بابت این عذرخواهی می کنم.



اگر دوست داشتید آنرا بخوانید، روی ادامه مطلب کلیک کنید.


دیروز عصر تماس گرفتند؛
- :" آقای دکتر، از [...] (اسم این اداره را سانسور می کنم) اورژانسی تماس گرفته اند و گفته اند برای فردا ساعت 9 تا 10 صبح یک کلاس می خواهند برای افراد تحت پوشش خودشان برگزار کنند"!
- :" موضوع کلاس چیست"؟
- :" اعتیاد. شرکت کننده ها هم حدود 30 نفر زن های بدسرپرست و سرپرست خانوار هستند که تحت پوشش [...] هستند".

راستش دل خوشی از این کلاس گذاشتن ها نداشتم. چون نه برنامه ریزی درست و حسابی دارند. نه حق الزحمه درست و حسابی می دهند. نه حتی همان دو قران را به موقع می دهند. در واقع به نوعی هدر دادن وقت است!

اما این بار داستان فرق می کرد. اول اینکه موضوع اعتیاد خیلی برایم مهم بود. چون به باور من مشکل بزرگی در جامعه ی امروز ماست. دوم اینکه می دیدم مخاطب این برنامه و شرکت کننده ها کسانی هستند که خیلی به این موضوع نیاز دارند. خانواده های آسیب دیده و زنان سرپرست خانوار. برای همین دو دلیل قبول کردم و گفتم فردا می آیم. اما دو شرط گذاشتم؛
یکی اینکه توی کلاس بچه کوچک نباشد و دوم اینکه درصورت امکان ویدئو پروژکتور داشته باشند تا اسلاید و تصویر هم نشان بدهم.
پشت تلفن قبول کردند.

صبح سوار ماشین شدم و به سمت آدرس محل برگزاری کلاس حرکت می کردم که تلفنم زنگ خورد. خانم مسئولی بود که قرار بود با من هماهنگی انجام دهد. گفتم نگران نباشد من به موقع می رسم.
خیالش که راحت شد گفت چون قرار است ساعت 10 استاندار برای بازدید بیاید.
عجب! پس بگو این جریان "اورژانسی" بودن کلاس برای چیست!
اما زیاد گیر ندادم و گفتم بروم ببینم اوضاع از چه قرار است.

وقتی رسیدم جنب و جوش زیادی را در محوطه ی آن مرکز دیدم. مسئولین [...] هم همگی بودند. معلوم بود که دارند خودشان را برای بازدید آماده می کنند.
خودم را معرفی کردم. گفتم اگر ممکن است کلاس را نشانم بدهند تا لپ تاپم را به ویدئوپرژکتور وصل کنم. خانم مسئول هماهنگی گفت فعلا ممکن نیست چون یک سرهنگ نیروی انتظامی دارد توی کلاس برای خانم ها صحبت می کند. گفتم قرار نبود که برنامه اینطور باشد. تازه وقتی فهمیدم موضوع صحبت ها درباره اعتیاد است تقاضا کردم من هم توی کلاس بروم. اینطوری در جریان صحبت های مطرح شده در کلاس قرار می گرفتم و از صبحت های تکراری جلوگیری می کردم.

توی کلاس حسابی شلوغ بود. حدود 60 نفر خانم نشسته بودند. از وضع ظاهری آنها معلوم بود فقیر و نیازمند هستند. سرهنگ نیروی انتظامی هم داشت درباره اعتیاد صحبت می کرد. انواع اعتیاد. رفتار با یک معتاد. رفتار با فرزندان و ....

ردیف جلو یک خانم نسبتاً مسن کاملاً خواب بود. موبایل یکی دو نفر هم مدام زنگ می خورد. یکی از خانم ها هم آن وسط با موبایل حرف می زد. دو - سه نفر هم در واکنش به این کار، با صدای بلند نچ نچ می کردند!

توی سالن کلاس خبری از ویدئوپروژکتور نبود. از سالن بیرون رفتم و خانم مسئول را پیدا کردم. پرسیدم مگر قرار نبود ویدئوپروژکتور باشد؟ جواب داد این سالن ندارد اما کلاسهای دیگر دارند.
گفتم خب کلاس را جابجا کنید. گفت نمیشود چون همه کلاسها پر هستند.

ساعت نزدیک 10 بود که صحبت های آقای سرهنگ نیروی انتظامی تمام شد. حالا من مانده بودم با 70 - 60 نفر خانم خانه دار خسته که بیچاره ها از ساعت حدود 8 صبح کار و زندگی و بچه هایشان را ول کرده و مثل میخ روی صندلی پلاستیکی نشسته بودن. ظاهراً چاره ای نبود. باید شروع می کردم و آن خانم های بیچاره هم باید به نشستن و گوش دادن ادامه می دادند.

دیگر کاملاً متوجه اصل داستان شدم. تمام این برنامه ها و کلاس ها و شلوغ کردن ها در واقع چیزی نبود جز یک نمایش!
که جلوی استاندار نشان بدهند ما چقدر داریم برای جمعیت تحت پوشش خودمان کلاس می گذاریم و کار می کنیم. خیلی دلخور شدم.

من هم احساس یک عروسک شدن را داشتم! عروسک خیمه شب بازی. حس خیلی بدی بود. اما بیشتر از خودم بابت این مردم بیچاره ناراحت بودم.

بالاخره استاندار و همراهانش آمدند. یکی دو نفر از خانم ها وقتی فهمیدند که استاندار و مسئولین دارند می آیند یاد مشکلاتشان افتادند و صحبت از درد دلهایشان شروع شد. البته با صدای بلند!!!
جو داشت متشنج میشد. خانمی از مسئولین [...] که سر و صدا را شنیده بود آمد توی کلاس تا خانم ها را ساکت کند و مثلا جلوی آبروریزی را بگیرد. اما چون بلد نبود چه کار کند داشت اوضاع را بدتر می کرد. معلوم بود که هول کرده اند و دستپاچه شده اند. به یکی از همکارانش گفتم او را از سالن بیرون ببرد تا کار را خراب تر نکرده است!

خلاصه با سختی آن دو - سه نفر خانم را آرام کردیم. بعد که استاندار آمد و به خیر و خوشی بازدیدش را انجام داد، یکی از آن خانمها گفت: " آقای دکتر فقط به خاطر شما ساکت شدیم وگرنه ..."!

از آنها بابت احترامی که برای من قائل بودند تشکر کردم اما توی دلم گفتم کاش به خاطر من گذشت نمی کردید و حرفها و مشکلاتتان را جلوی مسئولین بیان می کردید.
تا حداقل دفعه بعد اگر کاری برایتان نمی کنند و مشکلاتتان را حل نمی کنند، "حداقل بعنوان سیاهی لشکر در نمایش ها از شما استفاده نکنند"!


ارسال به ارسال به 100 درجه کلوب دات کام

صفحات جانبی

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
  • اضافه به خبرخوان

  • Subscribe


Related Posts with Thumbnails