ابراهیم شنبه 14 خرداد 1390 06:00 ب.ظ نظرات ()


در مجموعه بیست و سوم قهوه تلخ، نیما می خواهد فرار کند و به گرگان برود تا به لطفعلی خان زند کمک کند. اما درباریان می خواهند مانع او شوند و....

نیما زند کریمی نماد روشن فکری در جامعه ماست. با سواد است. تاریخ می داند و قصد اصلاح جامعه دارد. اما بدلایل مختلف ( از جمله تعارض با منافع عده ای قدرت طلب) در راه روشن فکرها، همیشه مشکلات و موانعی وجود داشته است؛

* اول داستان از درون خانواده شروع می شود!
نازخاتون اگرچه نمادی از زنی دوست داشتنی و ساده دل است اما هر ازگاهی خوی و خصلت اشرافی گری خود را نشان می دهد. در این قسمت هم تحت تأثیر خانواده اش او مانع از رسیدن شوهرش به هدفش ( پیوستن به لطفعلی خان زند و کمک به آینده کشور) می شود! نکته بامزه استفاده از داستان "طوطی و بازرگان" بود که "کبوتر" به نازخاتون یاد داد که چطور می تواند مستشار را مجبور کند که از سفر منصرف شود.
راستی چند درصد از خانواده های افراد روشن فکر همراه و حامی آنها هستند؟ آیا نیازها و احتیاجات روزمره و طبیعی آنها و گاهی توقعات نابجا، مانع از  فعالیت این افراد نمی شود؟ چقدر خوش شانس هستند آن گروه که همسر و خانواده ای آگاه، فداکار و یار و یاور خود دارند!


* به یکدیگر رحم نمی کنیم. همه مثل هم هستیم!
همان مردم کوچه و بازاری که در قسمت های قبل از ظلم و ستم شاه و دربار گله و شکایت می کردند در اینجا خود همان رفتارها را انجام می دهند.
نیما دنبال کار می گردد. اما پارتی بازی، پرس و جو و تفتیش عقاید، سوء استفاده و ... توسط همان مردم عادی بر علیه او انجام می شود. خنده دار است، نه؟!


* روشن فکر ؟! ... باز هم همه مثل هم هستیم!
وقتی نیما مجبور می شود به دربار برگردد مورد تمسخر و استهزاء قرار می گیرد. برزو خان که از این اتفاق - کاری که نازخاتون با نیما کرده و او دست از پا درازتر به دربار برگشته - در پوستش نمی گنجد به قول خودش عقده هایش را خالی می کند تا دلش خنک شود. در پایان این صحنه اتفاق جالبی می افتد: نیما هم به او فحش می دهد و توهین می کند!  « خیلی اوشکولی ... خیلی بی شعور ... بی فرهنگ ...و بی اصالت ...»!!!
بنابراین فرق نمی کند یک فرد عادی و لمپن باشی و یا یک روشنفکر و تحصیل کرده، در بددهنی و توهین کردن به یکدیگر ... همه مثل هم هستیم!




* بهترین راه خاموش کردن یک ذهن!
نقشه این است: برای اینکه مستشار دیگر ایجاد دردسر نکند، باید او را با قره قروت معتاد کنند و "بلد الملک " مأمور انجام این کار می شود!

حالا که نیما معتاد است حاضر است هرکاری را انجام دهد! تخلف مالی - قانونی، به گردن گرفتن موارد اخلاقی و ...!  گریه می کند و حتی به بلد التماس می کند تا او را بسازد.
- : «این هم از مشکل مستشار که حل شد». جمله ی سنگینی بود که بلدالملک بعد از قهقهه ای شیطانی بر زبان راند!
به راستی آیا برخی قدرت ها و حکومت ها از این روش کثیف برای کنترل کردن افکار آزاد و جسور مزاحم خود استفاده نمی کنند؟! ... ساده لوحی است اگر پاسخ منفی بدهیم!!!



وقتی نیما در سراشیبی سقوط افتاده است، همه از او سوء استفاده می کنند، به جای قره قروت مواد مخدر جدید به او می دهند! پولش را از چنگش در می آورند و وقتی حسابی خراب شد حتی آنها هم او را مسخره می کنند و از خود طرد می کنند. انگار ما لگد زدن به افتاده ( کاری که همیشه آنرا دور از جوانمردی می دانیم) را خیلی خوب بلدیم!
حالا مستشار مایه ننگ و خجالت همه است. همسر، خانواده و جامعه !
انگار همه فراموش کرده اند که در این ماجرا همه ی آنها نقش و تأثیر داشته اند. حالا تنها دامان خود را کنار می گیرند تا آلوده نشوند.



خوشبختانه این داستان طنز است و نیما رگ «دارابی» اش می گیرد و خود را نجات خواهد داد و آخر و عاقبت ماجرا ختم به خیر می شود. اما در عالم واقعیت چه؟!؟

درست است که می گویید: « امثال نیما ها باید خودشان مراقب باشند، اراده داشته باشند، دچار این دام ها نشوند و...». اما ...



پ ن : این قسمت از قهوه تلخ انگشت روی نکته ی بسیار مهم و دردآوری گذاشته است.