تبلیغات
از اینجا ... از آنجا - سفرنامه مالزی (12)

از اینجا ... از آنجا

قصه های ساده زندگی - اگر ما را گم کردید فقط کافی است « از اینجا از آنجا» را در گوگل جستجو کنید!

دوشنبه 2 خرداد 1390

سفرنامه مالزی (12)

نویسنده: ابراهیم   طبقه بندی: سفرنامه مالزی، 


در قسمت قبل ماجرای خانه دار شدنم را در مالزی شرح داده بودم. اینجا
و حالا ادامه ماجرا ... 


خانه نو!
همانطور که گفته بودم ساختمان GCB court یک برج بزرگ ال شکل در نزدیکی امپنگ پوینت می باشد. این برج یک برج مسکونی است که واحدهای آپارتمانی اش خیلی بزرگ و جادار هستند. اگرچه خیلی نوساز و مدرن نیست اما در حد خودش امکانات نسبتاً خوبی دارد. مثلاً؛
1. فضای سبز خیلی زیبایی در اطراف ساختمان وجود دارد که شاید بیش از همه مدیون بارندگی فراوان در مالزی باشد. 2. استخر اختصاصی بسیار شیک و تمیزی دارد ( البته جالب است بدانید بسیاری از برج های مسکونی در مالزی استخر اختصاصی خود را دارند). 3. اطراف استخر آلاچیق هایی برای باربی کیو (پیک نیک)  ساخته اند. 4. زمین تنیس و فضای ورزش خوبی هم دارد. 
چیزی که برای من جالب بود تعداد زیاد و کافی پارکینگ ها بود! تقریباً به ازای هر واحد حداقل یک پارکینگ اختصاصی وجود داشت. چیزی که در ایران به یک آرزو و رویای دست نیافتنی تبدیل شده است و هیچ کس ککش هم نمی گزد!
در این برج از ملیت های مختلف سکونت داشتند. از مالزیایی و چینی و آفریقایی گرفته تا آمریکایی و آلمانی و .... چند خانواده ایرانی هم آنجا زندگی می کردند. البته همه ساکنان ساختمان از رده بالای اجتماعی و اقتصادی مملکت خود بودند. بنابراین کلاً مجتمع باکلاسی به حساب می آمد.
خلاصه اگرچه مبلغ کمی بابت اجاره پرداخت نمی کردم ( حدود 250 هزار تومان خودمان بابت یک سوئیت کوچک در یک آپارتمان اشتراکی) اما نسبتاً در برابر وضعیت و شرایط ساختمان، قابل چشم پوشی بود.
عصر همان روز که به خانه جدید وارد شده بودم، بعد از یک استراحت مفصل! از خانه زدم بیرون.
توی خیابان های اطراف گشتی زدم و از هوای خنک و نیمه ابری لذت بردم. بعد از آن سری به مرکز خرید امپنگ پوینت زدم. یک مرکز خرید بسیار بزرگ ( چیزی در مایه های فروشگاههای شهروند خودمان – البته در سه، چهار طبقه) که از شیر مرغ تا جان آدمیزاد را داشت. جالب اینکه یکی دوتا مغازه هم دیدم که فرش و صنایع دستی ایرانی را می فروختند و بعدها فهمیدم که صاحب مغازه هم ایرانی است. وقتی کل مرکز خرید را بررسی کردم متوجه شدم که در گوشه ای از طبقه همکف مرکز محل فروش میوه و مواد خوراکی بود. تصمیم گرفتم مقداری خرت و پرت و خوراکی بخرم. بگذارید اعتراف کنم؛ تا آن موقع به ندرت توی عمرم خرید برای خانه انجام داده بودم و این تجربه ( زنبیل به دست گشتن و جلوی قفسه های مختلف توقف کردن و اجناس مختلف را نگاه کردن، انتخاب کردن بین محصولات مختلف، دقت کردن به قیمت ها و ...) حسابی برایم جالب بود! 
در اولین خرید کردن ها هنوز کم تجربه و ناوارد بودم. کم کم تجربه ام زیاد شد و فهمیدم چه چیزی را و به چه مقدار باید بخرم. حساب و کتاب و برنامه ریزی موقع خرید کردن را هم داشتم یاد می گرفتم.
         
امتحان IELTS 
یکی از هدف های من در مالزی گرفتن مدرک زبان IELTS بود. به مؤسسه ی IDP رفتم و برای امتحان ثبت نام کردم. 
دو قطعه عکس پاسپورتی، کپی مدارک شناسایی، تکمیل فرم ثبت نام، انتخاب زمان امتحان و پرداخت چیزی حدود 150 هزار تومان خودمان. اینها کارهایی بود که برای ثبت نام امتحان باید انجام می دادی. 
از خانم منشی ( اسمش Mindy بود) پرسیدم که آیا مؤسسه شما کلاس آموزشی هم برگزار می کند؟ او پاسخ مثبت داد و توضیح داد که یک جلسه فشرده 3 روزه در هر ماه برای آمادگی داوطلبان امتحان برگزار می شود. هزینه اش هم چیزی حدود 100 هزار تومان می شد. تصمیم گرفتم که شرکت کنم.
 
درس خواندن شروع می شود!
اولین روز کلاس آمادگی IELTS فرا رسید. بعد از ظهر بود.
توی کلاس حدود 30 - 20 نفر از بچه ها نشسته بودند و خانمی که چهره اش شبیه ژاپنی ها بود معلم ما بود. خودش را "سو" معرفی کرد. فکر کنم چیزی حدود 35 ساله بود. خانم مهربان و مسئولیت پذیری به نظر می رسید.
توی کلاس مهارت های چهار گانه ای که برای امتحان IELTS لازم بود (خواندن، نوشتن، شنیدن و صحبت کردن) را به ما توضیح می داد و مثال می زد.
کلاس که تمام شد نمی دانم چه شد که با پسری که قیافه اش شبیه ایرانی ها بود سر صحبت را باز کردم؛
اسمش "علی" بود. تقریباً هم سن من بود. پوستی روشن داشت و موهای سرش کم پشت بود. برخلاف تصور من، علی ایرانی نبود و عراقی بود! اینطور که می گفت از اوضاع نابسامان عراق دور شده بود و به دنبال رویای زندگی بهتر به مالزی آمده بود. انگلیسی را دست و پا شکسته صحبت می کرد و این باعث می شد به خودم امیدوار بشوم!
از ساختمان کلاس با هم خارج شدیم و به طرف خیابان راه افتادیم. توی پیاده رو قدم می زدیم و به صحبت کردن ادامه می دادیم.
- : " اینجا من تنهایی به مالزی آماده ام. البته با چند نفر از بچه های عراقی در منطقه سردانگ خانه اجاره کرده ام."
سردانگ همانجایی بود که من هفته اول اقامتم در مالزی را در خانه ح گذرانده بودم. از آنجا تا مرکز KL خیلی راه بود. حتماً رفت و آمد برایش سخت بود. ناگهان فکر دیگری به ذهنم هجوم آورد. من الان داشتم با کسی صحبت می کردم که زمانی کشورش با کشور من مشغول یک جنگ خانمانسوز بوده! بر علیه همدیگر شعار می دادیم! همدیگر را می کشتیم! و ... اما الان ... در یک کشور غریب ... کنار هم داریم راه می رویم و به زبانی بیگانه برای هر دو نفرمان ... گپ می زنیم! 
- : " تو چطور؟ ... تنها هستی؟" سئوالش مرا به خود آورد.
- : " بله ... تنها هستم. تک و تنها "!
...
رسیدیم به ایستگاه اتوبوس. از اینجا من باید سوار اتوبوس می شدم تا به سمت خانه (امپنگ پوینت) بروم. علی هم باید می رفت سوار مترو میشد و می رفت به Kl central و از آنجا به سردانگ.
- : " فردا می بینمت"!
- :" انشاا... تا فردا خداحافظ". 

روز دوم کلاس
فردای آنروز جلسه دوم کلاس ما بود. علی، دوست (!)عراقی من هم بود. سو (خانم معلم مهربان ما) نکته های کاربردی و جالبی در مورد نحوه پاسخ دادن به سئوالات امتحان گفت. البته خیلی از این مسایل را من می دانستم. یادش به خیر، سال قبل توی تهران یک کلاس آمادگی IELTS توی موسسه آریانپور شرکت کرده بودم. 
بعد از کلاس چون وقت آزاد داشتیم، با علی رفتیم چرخی توی KLCC (مرکز تجاری و خرید معروف کوالالامپور زیر برجهای دوقلو) بزنیم. علی پیشنهاد کرد جایی بلد است که بستنی های خوشمزه ای دارد. رفتیم طبقه ی بالای KLCC تا به بستنی فروشی مورد نظر برسیم. انصافاً خیلی خوشمزه بودند هرچند کمی گران بودند. تصور کنید یک بستنی قیفی کوچک را 2 هزار تومان بخرید. علی پول آنها را داد و در واقع مرا مهمان کرد. 
همینطور که بستنی می خوردیم و از بالا مغازه ها و مردم و توریست های رنگارنگ را تماشا می کردیم، سئوال عجیبی پرسید:
- :" تا حالا عاشق شدی؟" کمی جا خوردم. می دانستم که این سئوال حتماً دلیلی دارد. گفتم " فکر کنم... چطور؟" 
حدسم درست بود و علی داستان عاشق شدنش را شروع کرد.
ظاهراً توی یکی از مغازه های همین KLCC دختر فروشنده ای وجود داشت که علی به او علاقمند شده! دختر مالزیایی است و اگرچه مسلمان است، ظاهراً حجاب ندارد. من که تا آخر نتوانستم دختر را ببینم تا برایتان بگویم زیبایی اش چقدر بوده که این جوان عراقی را جذب خود کرده است.
- :" می خواهم امروز بروم پیشش و بگویم که دوستش دارم"! ظاهراً هنوز امکان ابراز عشق پیدا نکرده بود.
- :" قصد داری با او ازدواج کنی؟"
- :" بله ... آنوقت می توانم اقامت و کار و زندگی خودم را اینجا درست کنم!"
- :" آهان ... حالا فهمیدم! ... ببین دوست من ... تو عاشق آن دختر نیستی! در واقع می خواهی ..." 
لبخند موذیانه ای زد! خدایا، عجب دوره و زمانه ای شده! 
ناگهان موبایلش زنگ خورد. انگار با همان دختر صحبت می کرد. او جایی منتظر بود و علی باید می رفت.
- :" امروز به او می گویم که عاشقش هستم... می خواهم که با من ازدواج کند!... فکر می کنی درست بشود؟" 
- :" امیدوارم موفق باشی دوست من!" هرچند که یقین دارم بار کج هیچوقت به منزل نمی رسد.

روز سوم کلاس
امروز علی سر کلاس نیامد! کنجکاو شده بودم و البته کمی هم نگران. خوشبختانه شماره موبایلش را داشتم. بعد از اینکه کلاس تمام شد به موبایلش زنگ زدم.
ظاهراً روز قبل توی یک درگیری کتک خورده بود و حتی کارش به دکتر و بیمارستان کشیده بود. اینطور که می گفت فعلاً حالش خوب بود و توی خانه اش بود. حدس می زنم کتک خوردنش به قضیه آن دختر ربط داشته باشد. به هرحال ... همان حرف خودم؛" توی بازی عشق بار کج به منزل نمی رسد".

 دیگر از علی خبری نداشتم و راستش را بخواهید زیاد هم پیگیری نکردم که ببینم آخرش چه شد و به کجا رسید!!!


ادامه دارد...

ارسال به ارسال به 100 درجه کلوب دات کام

صفحات جانبی

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
  • اضافه به خبرخوان

  • Subscribe


Related Posts with Thumbnails