تبلیغات
از اینجا ... از آنجا - سفرنامه مالزی (10)

از اینجا ... از آنجا

قصه های ساده زندگی - اگر ما را گم کردید فقط کافی است « از اینجا از آنجا» را در گوگل جستجو کنید!

یکشنبه 14 آذر 1389

سفرنامه مالزی (10)

نویسنده: ابراهیم   طبقه بندی: سفرنامه مالزی، خاطرات، 



از آخرین سفرنامه مالزی که اینجا نوشتم خیلی وقت است که می گذرد. در سفرنامه شماره ی 9 (اینجا) حکایت جالب مربوط به شبی که به همراه س و دوستانش به جالان آلور ( Jalan Alor ) و بوکیت بینتنگ رفته بودیم و ماجرای آشنا شدن با A  و R را شرح داده بودم که البته پست مذکور رمز دار بود و تنها عده ی معدودی از دوستان می توانستند آنرا ببینند!

شرمنده هستم لطفاً اصرار نکنید.


و حالا ادامه ماجرا....


* لازم به یادآوری نیست که اکثر اسامی اینجا بصورت اختصار ذکر می شوند.



اگرچه در خانه  س اوضاع بد نبود اما به چند دلیل باید برای خودم دنبال خانه ی دیگری می گشتم. یکی اینکه خانواده ی دوستم ( همسر و دخترش) داشتند به مالزی می آمدند، دیگر اینکه منطقه ای که خانه س در آن بود از مرکز شهر و بریتیش کانسیل ( محل برگزاری کلاس های IELTS) خیلی دور بود و رفت و آمد آن خیلی مشکل بود.

یک روز صبح که س آماده می شد تا به کلاس زبانش برود من هم همراه او راه افتادم. از او پرسیده بودم آیا امکانش هست که سر کلاس آنها بیایم؟ و او پاسخ مثبت داد. نمی دانم مطمئن بود و یا اینکه داشت ادعا می کرد به هرحال ارزش امتحان کردن را داشت.

در طول مسیر طبق معمول ترافیک سنگین بود. معمولاً صبح ها و دم غروب ترافیک KL سنگین می شود. خوشبختانه س یک راه میانبر و نسبتاً خلوت پیدا کرده بود که کلی در وقت صرفه جویی می کرد.  


E.L.S
کلاسی که س به آنجا می رفت در KL بنام E.S.L معروف است. آدرس آن خیلی راحت و سر راست است. کافی است به محل برج های دوقلو ( KLCC ) بروید. جلوی آن خیابانی است که ایستگاه اتوبوس ها هم آنجاست. باید وارد یک خیابان فرعی بشوید که سفارت استرالیا هم در آن قرار دارد (محال است آنرا پیدا نکنید). حالا در امتداد این خیابان کمی جلوتر بروید به ساختمان بزرگی می رسید که آموزشگاه ELS هم همانجاست. نشانی  دیگر اینکه دفتر فروش بلیط «ایران ایر»  هم همان نزدیکی است.
کلاس هنوز شروع نشده بود و جلوی ساختمان کلی جوان الاف ایستاده بودند و با هم بگو و بخند می کردند.
بعد از اینکه س با چند نفر از دوستانش سلام و احوالپرسی کرد و من را به آنها معرفی کرد وارد ساختمان شدیم. کلاس آنها در طبقه سوم بود. ظاهر کلاس مثل کلاس های ایران خودمان بود. چند ردیف صندلی برای بچه ها، یک میز و صندلی برای استاد و یک وایت برد آشنا.

کلی راجع به سبک آموزش و نقاط  ضعف و قوت ELS اطلاعات بدست آوردم. ظاهراً سیستم آنها آمریکایی است برخلاف بریتیش کانسیل که سیستم انگلیسی دارد.

معمولاً کلاس های ELS صبح و بعد از ظهر است درصورتیکه در بریتیش شما فقط یک شیفت کلاس دارید و این برای من امتیاز مهمی بود چون نمی خواستم کل وقت روز را در کلاس بگذرانم. از طرفی در ELS شما باید در پایان ماه امتحان بدهید و اگر نمره لازم را کسب نکنید نمی توانید به سطح بالاتر بروید درحالیکه در بریتیش تغییر سطح هر دوهفته یکبار است و نظر و اجازه ی استاد شما در این رابطه مورد توجه قرار می گیرد.
استادان بریتیش کانسیل بیشتر از افراد native (اهل کشور یک انگلیسی زبان) انتخاب می شوند و معمولاً افراد با تجربه ای در امر آموزش انگلیسی هستند درحالیکه در ELS اخیراً استادان از کشورهای مختلف بوده و مدرس حرفه ای نیستند البته به جز یکی دو مورد استثناء.
در کل امتیاز بریتیش این است که به مکالمه بیشتر اهمیت می دهند و در ELS به مهارت نوشتاری بیشتر اهمیت می دهند.

خیلی از بچه های ایرانی به یکی از این دو موسسه می روند هرچند که آموزشگاههای دیگری هم وجود دارند اما ارزش و اعتبار این دو را ندارند. البته باید بگویم که شهریه هر دو بسیار گران می باشد و نکته ی آخر اینکه به راحتی می توانید ویزای اقامت در مالزی را با شرکت در کلاسهای این موسسات بدست بیاورید.

خب، اطلاعات زیادی دادم!

مدتی نگذشت که یک خانم سیه چرده کوتاه قد عینکی - که ظاهرش به هندی تبارها می خورد - وارد کلاس شد زیر بغل پوشه و مقداری  کاغذ دشت. بچه ها «ویکی» صدایش می کردند.
نگاهی به بچه ها کرد و فوراً فهمید که یک تازه وارد در کلاس وجود دارد. اسم مرا و چند سئوال دیگر درباره ملیت و ... من پرسید.  در نهایت گفت فرم ثبت نام و معرفی به استادم را به او تحویل بدهم. تازه فهمیدم که فکر می کند دانش آموز جدیدش هستم و نمی داند که همراه س آمده ام تا همینطوری سر کلاس بنشینم و اوضاع را برانداز کنم.

همانطور که انتظارش را داشتم با آرامی و متانت از ادامه ی حضور من عذرخواهی کرد. هرچند که بعدها با ویکی رابطه ی خیلی خوب و صمیمی پیدا کردم، اما آنروز خیلی لجم گرفت. ولی بیشتر از دست دوست خودم عصبانی بودم. خدا بکشدت س!!! ما را جلوی فرنگی ها ضایع کردی! ... به ناچار با لبخندی از کلاس بیرون آمدم و رفتم به طرف KLCC تا مدتی را در نور و رنگ و شکوه زیبای آن از دست این حس بد نجات پیدا کنم.


ناهار، غذای ایرانی!
ظهر که کلاس س تعطیل شد و یک ساعتی وقت استراحت داشتند، برای خوردن ناهار رفتیم به یک رستوران ایرانی. نزدیک ایستگاه متروی KLCC یک ساختمان بزرگ وجود دارد که در طبقات تحتانی آن کلی رستوران و اغذیه  فروشی وجود دارد. غذاهای ارزان و متنوع باعث شده همیشه موقع ناهار و شام آنجا شلوغ باشد.
یک رستوران ایرانی به نام « شیراز» هم آنجا وجود داشت که بعدها چند بار به آنجا می رفتم. یعنی هر وقت که از کنتاکی و مک دانلد خسته می شدم و دلم هوای غذای ایرانی می کرد می رفتم آنجا؛ قرمه سبزی، خورشت کرفس، قیمه و .... اگرچه کیفیت غذاها خیلی جالب نبود و به قول معروف دستپخت مادر نمی شد اما به هرحال ارزش داشت.
 

خانه پیدا شد!
سر میز ناهار یکی از دوستان س به نام الف هم بود. یک پسر باحال که همشهری خودمان بود. الف آدم جالبی بود. بعدها فرصت شد تا بیشتر با او آشنا شوم. خلاصه الف وقتی فهمید من دنبال خانه می گردم شماره تلفن یکی از دوستانش را به من داد که ظاهراً خانه ای را کرایه کرده اما می خواهد به کس دیگری کرایه بدهد.
بعد از ظهر همان روز موقعی که کلاس س تمام شده بود و با ماشینش داشتیم به سمت خانه حرکت می کردیم به شماره ای که الف به من داده بود زنگ زدم.
آدرس خانه ی مورد نظر را گرفتم و قرار گذاشتیم روز بعد برای دیدن خانه برویم.

ادامه دارد....

ارسال به ارسال به 100 درجه کلوب دات کام

صفحات جانبی

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
  • اضافه به خبرخوان

  • Subscribe


Related Posts with Thumbnails